۹ مهر ۱۳۸۷

ژاک و دو طالبی











عکس‌ها را که خوب نگاه کردید، بیایید تا قصه اش را برایتان تعریف کنم. قصه این مزرعه را و آقای با دو طالبی را.
ژاک هشتادو دو سال دارد و مهندس کشاورزی ست. این مزرعه را او می‌چرخاند، از صبح تا شب. کشاورزی به شیوه اورگانیک یا بیولوژیک صورت می گیرد. مردم هم محصولات را از قبل پیشخرید کرده اند. آخر هر هفته سبدی از سبزیجات و صیفی فراهم می‌شود و به این خانه و آن خانه فرستاده می گردد. اما تفاوتی که این مزرعه با دیگر مزارع دارد این است که با از زندان در آمده‌ها کار می‌کند. با زندانی های سابق. بزهایی که می‌بینید، خریده‌شده‌اند و منتظر زندانی هستند که قرار است به زودی آزاد شود. تا بیاید و بدوشدشان و از شیرشان پنیر درست کند.
روزی که به دیدن ژاک و مزرعه اش رفتیم، ساعت‌ها گشتیم و او حرف زد. وقتی از جالیز طالبی گذر کردیم، این دو طالبی را برداشت و در تمام مدت باقی روز را به همین شکلی که می‌بینید با این دو طالبی همسفر بود. گل بنفش گل آرتیشوست واز قرقاول یکی از زندانی‌های سابق پذیرایی می کند، یک روز راه گم کرده و از مزرعه سر در آورده‌است، او هم یک طور هایی مجروح بوده است.

۸ مهر ۱۳۸۷

فروغ از نادرپور می‌گوید



می‌گوید: عیب نادرپور را باید در روحیه نادرپور جستجو کرد. به نظر من نادرپور آدم این دوره نیست- حتی اگر بگوید هستم و باز از من برنجد و با من قهر کند- حالت محافظه کاری نادرپور و حساسیتی که نسبت به عقاید مختلف در باره ی شعرش از خودش نشان می‌دهد، بزرگترین دشمن اوست. به نظر من او باید تکلیف خود را با خوانندگان شعرش روشن کند. اگر شعر نادرپور در یک حالت رکود باقی مانده- چه از نظر فرم و چه از نظر محتوی- علتش این است که او می‌ترسد عده‌ی زیادی از طرفدارانش را از دست بدهد. خب بدهد، مهم نیست که ابراهیم صهبا از شعر من خوشش بیاید. اصلا اگر بیاید توهین است و دلیل بدی شعر. او شعر می گوید تا دیگران تعریفش را بکنند، حالا فرق نمی‌کند این دیگران چه کسانی باشند. شعر نادرپور از نظر محتوی بکلی خالیست. او تصویر ساز ماهری است. اما تصویر بچه درد من می‌خورد. با این تصویر ها می خواهد چه چیزی را بیان کند؟ چیزی بیان نمی‌کند. حرفی ندارد. از نظر فرم هم که حساب خطکش است و سانتیمتر. انگار تا یک سیلاب اضافه می شود، سعی می‌کند در مصرع بعدی از این گناه و تخطی عذر بخواهد. عیب نادرپور اینستکه شازده است و جرئت ندارد. نادرپور روحیه کهنه و پیری دارد. از هیچ چیز جز از درد‌های خودش متآثر نمی‌شود. که آنها هم درد‌های غیر لازمی هستند- نادرپور اگر تکلیف خودش را روشن نکند، رفته است. او شاعر است، اما حیف که خودش را به نفهمی می‌زند. همانقدر در مورد خوانندگان شعرش و عقاید آنها وسواس دارد که در مورد شستن دستهایش. ای بابا، یکروز هم دست نشسته غذا بخور، شاید چیزی کشف کنی.

۷ مهر ۱۳۸۷

اشتباه



در بازهم از ترجمه اشتباهی در نوشتن واژه‌ای به فرانسه روی داده بود. مرا ببخشید.

اشک و لبخند



زندانی را دیدم که زیر لب شعری می خواند که سه دقیقه طول می کشید، بار بیستم، یک ساعت گذشته بود و بار چهلم دو ساعت.

آنشب شنیدم که می گویند: آنچه را که فکر کرده‌ایم، نمی‌نویسیم. با عمل نوشتن فکر می‌کنیم.

نود و سه تونسی دیدم که چهل سال است در«حلبی آباد»ی در جنوب فرانسه زندگی می کنند. شریف بودند، و تلخ و برافراشته.
جمهوری یادش آمده بود که باید برایشان خانه‌هایی دست و پا کند. نمی‌خواستند بروند. من هم نمی خواستم بروند.
شعر مهاجرت را اینان سروده‌اند. مترو و جاده ها و پلها و اتومبیل‌ها را اینان ساخته اند.

۶ مهر ۱۳۸۷

باز هم از ترجمه



main-d' œuvre واژه‌ایست که مترجم اول معادلش را صنعتگر و مترجم دوم رنجبر برگزیده است. main یعنی دست و œuvre یعنی کار، اثر. یعنی کارگر. من برای اینکه تفاوتی میان کارگر قرن سیزدهم و امروز قائل شده باشم، صنعتگر را انتخاب کردم. کارگر امروز مثلا کارگر کارخانه است. نام کارگر در قرن بیستم با نام کارخانه گره خورده‌است. با انقلاب صنعتی مفهوم کار و کارکردن بسیار تغییر می کند. کارخانه- چه لغت عجیبی- در مفهوم کار انقلاب می کند. با کارخانه ارزش کار کم و کمتر می شود. و ارزش کارگر نیز. در قرن سیزدهم هر کارگری برای من صنعتگر است، حتی اگر فرق میان استاد و شاگرد عیان باشد. حتی اگر کاربه پست و اعلا تقسیم شده باشد. وقتی به اهرام مصر نگاه می کنیم، گرده بردگان را به خاطر می‌آوریم. چه کسی هنگام سوار شدن به اتومبیلش به کارگر فکر می‌کند؟ خیلی که فکر کند، به مهندسانی می رسد که هر یک به نوعی مغزشان را به کار انداخته اند.
چندی پیش فیلم ساز فرانسوی فیلمی ساخته بود به اسم جبر انسانی. کارگردان شرایط امروز کار را با زمان نازی ها مقایسه کرده بود. منظور کار در زمان نازی ها نیست، مقصود فلسفه و ایدذولوژی نازی هاست. نگاه یک کارفرما را با نگاه یک نازی به آدمی مقایسه کرده‌بود. چندی ست از خودکشی در کارخانه اتومبیل سازی رنو صحبت می شود و از تشویش و «استرس» در محیط کار، نه فقط در کارخانه رنو، در محیط کار.

نمی دانم چرا مترجم دوم آه را ناله ترجمه کرده است! آیا هرگز ندیده است که نوزادان آه می‌کشند؟ نویسنده گفته:soupir. گفتم که کریستیان بوبن دیدن می‌داند. من مطمئنم که هزار مرتبه برگهواره نوزادی خم شده است و از این کار، گفتم از این «کار» سیر نگشته است. چه فایده اگر دیدنش را منتقل نکنیم؟
از این گذشته اگر بگوییم نوزادی ناله می کرد، از ناخشنودی او گفته‌ایم. اما آخر چگونه نوزادی از دیدن فرشته‌ای ناخشنود باشد؟ نوزادان آه می‌کشند، چون خواب می‌بینند. آنها خواب خوب می بینند. دلیلی ندارد که خواب بد ببینند. آنهایند قادر به رؤیت ملائک.

۵ مهر ۱۳۸۷

فروغ از اخوان می‌گوید



فروغ می‌گوید: اخوان یکی از آن آدم هایی ست که اگر هم دیگر شعر نگوید، بحد کافی گفته. شعر اخوان به شکل خیلی صمیمانه‌ای هم مال این دوره است و هم مال خود اخوان. زبانی که اخوان در شعرش به وجود آورده برای من همیشه حالت زبان سعدی را دارد. مشکل است که آدم کلمات خیلی رک و ریشه‌دار و سنگین زبان فارسی را بیاورد پهلوی کلمه‌های زبان روزانه و متداول بگذارد و هیچکس نفهمد، یعنی اینکار را آنقدر ماهرانه انجام بدهد که آدم بی‌آنکه متوجه بشود بگذرد. مثل شعر سعدی و کاری که او با کلمات عربی می‌کرد، اما این ظاهر شعر است. اصل کار حرفی است که با این کلمات زده می‌شود. حرفهای اخوان حرفهای کوچکی نیستند. از غزلها و قصیده‌هایش که بگذریم آنقدر به ما نزدیک است که انگار در خودمان دارد حرف می‌زند. به نظر من او کامل است. یعنی شعرش هم فرم دارد هم زبان جا افتاده و شکل گرفته، هم محتوی قابل تعمق و هم فضای فکری و دید. فقط به نظرم می‌رسد که بعضی وقت‌ها او خودش هم فریفته‌ی مهارت‌ها و تردستی‌هایش در بازی با کلمات می‌شود، البته این جزء خصوصیات اوست بهرحال او در جایی نشسته‌است که دیگران باید سعی کنند به آنجا برسند.

۴ مهر ۱۳۸۷

یازده سپتامبر اقتصادی



شما هم مثل من حتمااز احوال ۱۱ سپتامبر اقتصادی با خبرید. سخنرانی‌ها را در سازمان ملل شنیده‌اید. شنیده‌اید که از اخلاق سرمایه‌داری و از برادری می‌گویند. آقای سارکوزی از برادری می گفت از خوش اخلاق کردن کاپیتالیسم. می‌بینید چگونه سوسیالیسم به نجات لیبرالیسم آمده است و یک شبه عزیز گشته. وقتی کارخانه‌ای برای سود بیشتر بسته می‌شود و به مکانی دیگر برده می‌شود و هزاران بیکار می‌شوند و یک منطقه در خطر قرارمی‌گیرد، سوسیالیسم را به مدد نمی خوانیم، وقتی بانکداران و سرمایه داران در خطرند، به نام نجات اقتصاد، از فقیران می‌ستانیم. هر امریکایی باید بیش از سه هزار دلار از جیبش بپردازد تا اقتصاد فرو نریزد. وقتی رؤسای طلایی بانک‌ها و کارخانه ها میلیون‌ها در آمد دارند و هنگام کنار گذاشته شدن به سبب بی کفایتی، میلیون ها باز خرید می‌شوند، کسی به فکر خوش اخلاقی و بد اخلاقی کاپیتالیسم نیست.
اقتصاد دانان می‌گویند که سرمایه داری اخلاق نمی داند، نه خوب است، نه بد است. می‌تواند خوب باشد، می‌تواند خوب نباشد. همان ها می گویند این آسیب‌ها از دل لیبرالیسم آمده‌است. کرم از خود درخت است. شما چیزی دست‌گیرتان می شود؟
چه کسی فکر می کرد که دولت به کمک نظام اقتصادی بیاید، در ایالت متحده آمریکا!

۲ مهر ۱۳۸۷

از ترجمه



کسی پیرامون مقایسه دو ترجمه صحبت‌هایی کرده وچیزهایی پرسیده. به نظر می رسد که اولین بار و اولین بخش را نخوانده‌است، در نخستین بخش من گفته‌بودم که یکی از ترجمه ها از من است. در هر صورت اکنون توضیحات و اطلاعاتی لازم می‌آید. هر دو ترجمه از زبان فرانسه است، یعنی من معمولا از زبان فرانسه مستقیم ترجمه می‌کنم، ترجمه دست دوم را نمی‌پسندم. خاصه اگر متون ادبی باشد. باری این کتابی‌ست از کریستیان بوبن، نویسنده معروف و معاصر و خیلی متفاوت فرانسوی. و روایتی تازه از زندگی فرانسوای اسیزی قدیس. آنچه کریستیان بوبن را برجسته و برگزیده می‌کند، روایت اوست. چندین نویسنده زندگی فرانسوای قدیس را نگاشته بودند، اگر کتاب بوبن خواندنی‌ست به سبب طراوتی‌ست که می پاشد و به کشف تبدیل می‌شود. مثل اینکه یکی یک روز از جلال الدین رومی چنان بگوید که شما گمان برید که او را اصلا نمی‌شناخته‌اید. نویسنده‌ای لبنانی هست که یکی از شاعران معاصر فرانسه زبان محسوب می‌شود، چنان از مولوی می گوید، وقتی او را با رمبو شاعر عظیم فرانسوی مقایسه می کند، یعنی قرابتشان را نشان می‌دهد، که من مثل لهجه یک سطل آب تازه می‌شوم.
بوبن چیزی ابداع نمی کند، داستان نمی سراید، او دیدن می داند و بیان این دیدن. ترجمه‌ای که اینهمه را رعایت نکند، ترجمه خوبی نیست. اگر از خلال ترجمه‌ای تازه بودن نگاه را دریافت نکنیم، به متن لطمه زده ایم، و زحمتی بی‌هوده برده‌ایم. زبان بوبن پر اهمیت است اگر آنرا نادیده‌بگیریم، خیانت کرده‌ایم. اگر مردم را نا قادر به فهم چیز‌ها بدانیم، پیش نخواهیم رفت.اگر بجای خنده خدا، لبخند خدا ترجمه کنیم، یا تفاوت لبجند و خنده را ندانسته‌ایم، یا جرآت خنده خدا را نداشته‌ایم. یا نمی‌خواسته‌ایم که خدا بخندد. خدا را خندان خوش نداشته ایم. ترجمه، تفسیر نیست. ترجمه عبور دادن است. عبور از این سوی آب، به آن سوی آب.
ترجمه دوم را در سال ۱۳۷۵، طرح نو منتشر کرده‌است. مترجم از زبان فرانسه ترجمه کرده است.
من در ترجمه اول در آخرین بخش فصل اول، واژه sou را به پول برگردانده ام. مترجم دوم آنرا به پشیز برگردانده‌است. در زبان فرانسه یعنی پول. نزد رومی ها واحد پول بوده‌است، به اسم solidus که واژه‌ای لاتینی‌ست و به معنای محکم است و به ارزش محکم آن اشاره دارد و نه جنس محکمش. این نام در طول زمان و تاریخ تغییر و تحول پیدا می‌کند وبه solt و sol و در نهایت به sou تبدیل می گردد. ظاهرا از قرن هیجدهم به بعد به sou تغییر می‌کند و از ارزش آن مرتب کاسته می‌شود تا درسال ۱۹۴۷ از بین می رود، اما نامش در زبان باقی می‌ماند. و هنوز مردم با آن حرف می زنند و نویسندگان با آن می نویسند. وانگهی گفتن پشیز در متن با معنی جور در نمی‌آید. منظور شمردن پول است، یعنی کاسبان پولشان را می‌شمارند، کاسبان از شمردن پولشان خوششان می آید. شمردن پول یعنی اضافه شدن به آن. پشیز بر روی پشیز خیلی به مال آدم اضافه نمی کند. مثل این می ماند که خیلی کم را به خیلی کم هی اضافه کنیم.
cuver دو معنی دارد، شراب انداختن و خمار افتادن بعد از خوردن شراب. در متن به جنگجویان نظر هست، جنگجو شراب نمی‌اندازد، منظور از شراب سیاه جنگ است. قرن سیزدهم، کاخ نشینان جنگ ها را راه می‌انداختند و بعد به کاخ هایشان بر می‌گشتند و از سکر جنگ خمارمی افتاده اند، در پستوی کاخشان.
marmonner نجوا کردن نیست. یعنی چیزهایی را از روی خشم زیر لب تکرار کردن.
prêtre یعنی کشیش، مترجم دوم دین‌باوران گذاشته است، کشیش می‌تواند دین باور باشد یا نباشد. دین باور می‌تواند کشیش باشد یا نباشد. نویسنده از یک موقعیت اجتماعی سخن می گوید. تاجر و جنگجو و کشیش، دارای موقعیت اجتماعی‌هستند، اما دین باوری موقعیت اجتماعی نیست. می‌توان هر سه این‌ها بود و دین باور بود، یا دین باور نبود.

باقی بماند برای فردا یا پس فردا. از خواننده پر توجه ممنونم که در این بحث‌ها را گشود.

۳۱ شهریور ۱۳۸۷

فروغ از شاملو می‌گوید



در کتاب حرف هایی با فروغ که درسال دو هزار و پانصد و سی وپنج شاهنشاهی، انتشارات مروارید چاپ کرده‌است، از فروغ فرخزاد می خواهند در باره کار چند شاعر بگوید. کتاب به مناسبت دهمین سال خاموشی فروغ منتشر شده است. گفتگو‌ها در سال ۱۳۴۳ انجام گرفته است.
اول از شاملو شروع می کند: اگر نظر مرا راجع به کارهای اخیر شاملو بخواهید-که چندان هم نظر مهمی نیست- بهتر است بگوئیم توقف. اما کسی چه می داند، شاید او فردا تازه نفس تر از همیشه بلند شد و براه افتاد. در مورد او همیشه امیدواری هست. و اگر هم نباشد مهم نیست، چون او کار خودش را کرده و بحد کافی هم کرده، لزومی ندارد که آدم تا آخر عمرش شعر بگوید. با همین مقدار شعر خوب هم که از شاملو داریم لازم است و باید نسبت به او حق‌شناس و سپاسگذار باشیم. من اینجا راجع به شعرهای او صحبت نمی‌کنم- البته در بعضی موارد با سلیقه‌های او موافق نیستم، مثلا در مورد وزن- بهرحال ما دو آدم هستیم و هر کس می‌تواند کار خودش را بکند. فقط کافیست که به کار خودش معتقد باشد، بهرحال من فقط راجع به روحیه‌ای که در شعرهای او وجود دارد صحبت می‌کنم وهمچنین راجع به خود شاملو نه شعرش. به نظر من شاملو آدمی است که در بیشتر موارد شیفته مفاهیم زیبا می‌شود. ستایشی که در بعضی شعرهای او هست به نظر من نتیجه تجربه های او و مخلوط شدن‌های او با این مفاهیم زیبا نیست. حاصل شیفتگی‌های اوست. انسانیت، عشق، دوستی، زن. او نگاه می کند و آنقدر مسحور می‌شود که فراموش می کند باید یک قدم جلوتر بگذارد و خودش را پرت کند به قعر این مفاهیم تا آرام شود. می خواهم بگویم تردیدی که او در باطن خودش نسبت به واقعیت این مفاهیم دارد باعث می‌شود که او بطور نا آگاهانه‌ای در ستایش این مفاهیم افراط کند. می خواهم بگویم او از زیبایی دردش نمی گیرد، وقتی دردش می‌گیرد، درد مجردی‌ست که دیگر ارتباطی به زیبایی ندارد. می خواهم بگویم تمام این مفاهیم برای او پناه‌هایی هستند در بیرون از وجود خودش. امیدوارم شاملو مرا ببخشد. شاملو می داند که من نمی توانم دروغ بگویم- او به این پناه‌گاهها احتیاج دارد، چون هنوز نتوانسته است رابطه خودش را با دنیا و زندگی روشن کند. برای بودن و گفتن بهانه می خواهد. و چون بهانه‌ها مختلف هستند، ناچار در کارهای او با دوره‌های مختلف فکری، که ارتباطی بهم ندارند، و کامل کننده‌ی همدیگر نیستند، برخورد می‌کنیم. حالا نیما را مثال می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آورم. شعر او طوریست که آدم بلافاصله درک می کند که او انگار دنیای خودش را و نگاه خودش را در ۲۰ سالگی بدست آورده و پیدا کرده. آدم همیشه او را می‌بیند، نه در حال توقف بلکه در حال رشد. همیشه یک شکل است، در اصل یک شکل است. یک پنجره‌ایست که جریان‌های مختلف می‌آیند و از درونش می‌گذرند. روشنش می کنند، تاریکش می کنند، اما آدم همیشه این پنجره را می بیند. اما شاملو گاهی اوقات در شعرهایش خیلی مختلف است. این علتش یک علت روحیست. او هنوز نتوانسته است سکون یک پنجره را و نگاه یک پنجره را و زندگی یک پنجره را بدست بیاورد. توی خودش مغشوش است و ناباور است، حتی وقتی دارد با کمال اطمینان صحبت می کند. او پناه می برد به مسائل مختلف، نمی‌گذارد مسائل خودشان بیایند و از درونش بگذرند و او هرچه را که می‌خواهد از آن میان جدا کند. انگار خودش به تنهایی کافی نیست. بعضی از شعرهای او ریشه ندارند. آدم را به شاعر مربوط نمی کنند. برای خودشان مجردند و چه عیبی دارد.
من «آیدا در آئینه» را نخوانده ام. گمان می کنم دنباله همان شعرهائی باشد که در «اندیشه و هنر» چاپ شده. خب من حرفم را زدم این جمله های مجردی هستند در یک فرم غیر شعری- گاهی اوقات مقاله می‌شود، دفاع می‌کند. حمله می کند. فحش می‌دهد. تفسیر می کند. من راجع به شعر یکطور دیگری فکر می کنم. شاید او بجایی رسیده که من هنوز نرسیده‌ام و بهمین دلیل نمی فهمم. اما به نظر من شاملو را باید در قسمت اعظم « هوای تازه» و «باغ آئینه» جستجو کرد. «آیدا درآئینه» یکجور شیفتگی است... شاملو دارد از چیزی دفاع می کند که کسی معارضش نیست.

۲۹ شهریور ۱۳۸۷

آخرین قسمت از فصل اول کتاب، با دو ترجمه، مقایسه دو ترجمه



بازگشت به ترجمه ( ۱ و ۲ و ۳) کتاب. قصه فرانسوای اسیزی.

اولین ترجمه

اندکی اما نزدیک شویم. قیل و قال جهان را از پنجره گوش دهیم. قیل و قال زر، قیل وقال شمشیر، قیل وقال نماز. آنان که پولشان را پشت پرده‌ای گران می‌شمارند. آنان که از سکر شرابی سیاه در پستوی کاخشان خمار افتاده‌اند. آنان که زیر تور ملائک لند لند می‌کنند. کاسب، جنگجو، و کشیش. این سه قرن سیزدهم را قسمت می کنند. و سپس طبقه‌ای دیگر. و این طبقه در سایه است، کنجی گزیده در خود آنقدر تا هیچ نوری نتواند بجویدش. همچون ماده اولیه هر سه دیگر است. کاسبان صنعتگرانی را که محتاجند در آن می جویند، جنگجویان از آن تجدید لشکر می کنند، کشیشان جان های با ذوقش را بو می کشند. این سه پاداشی در ازای کارشان منتظرند: مال، شوکت یا رحمت. این طبقه چیزی طلب ندارد، نه حتی گذر زمان، تسکین درد. این طبقه فقرا‌ست. چه در قرن سیزدهم، چه در قرن بیستم، در تمام قرون. به قدمت خداست. به بی زبانی خدا، به گمشدگی او در پیریش، در سکوتش. به فرانسوای اسیزی چهره واقعی‌اش را خواهد داد. بس زیباتر از چهره چوبین منقش کلیساها. چهره‌ای ناب تر از آن نقاشان بزرگ. چهره ساده فقیر، چهره فقیِر فقیر. ابله، تنگ دست.
پاییز ۱۱۸۲ در ایتالیا. جمله بر آمده از بن قرنی در هوا چرخ می‌زند، بالای سر سرایی در شهر اسیز یله می‌ماند، پس در نوزادی به خواب رفته در گهواره گداخته می شود. صدایی هیچ. نه تغییری عیان. هیچکس نگران نشد. کس چیزی ندید. کودک بیدار نشد. همواره با خوابی چیزهای بزرگ آغاز می‌شود. همواره از جانب کوچک چیزهای بزرگ از راه می رسد. جنگ، جشن و همه چیزهایی که قیل وقال می‌کنند حادثه نیست. حادثه زندگی‌ست که در زندگی پیش می‌آید. حادثه شکل گهواره را دارد. ناتوانی و پیش و پا افتادگی‌اش را. حادثه گهواره زندگی‌ست. هرگز در ورودش شرکت نداریم. هرگز معاصر نادیدنی نیستیم. بعد از آن است، بسیار بعد است که حدس می‌زنیم چیزی شده.

کودک و ملک از اسیزی دور شدند بی آنکه کسی ببیند. سگی آنها را دنبال می‌کرد، سه قدم پس‌تر.

نوزاد در خوابش آه می‌کشید.


دومین ترجمه

اما کمی نزدیک‌تر آییم. در کنار پنجره به همهمه‌های جهان گوش فرادهیم. همهمه طلا و همهمه شمشیر و همهمه نیایش. کسانی که پشیز‌هایشان را در پشت پرده‌ای ضخیم می‌شمارند. کسانی که در سردابه کاخ‌هایشان شرابی سیاه می‌اندازند. کسانی که در زیر تور فرشتگان نجوا می کنند. سوداگران و جنگاوران و دین باوران. این سه گروه قرن سیزدهم را میان خود تقسیم می‌کنند. و طبقه دیگری نیز هست که در سایه قرار دارد و چنان در خود فرو رفته که هیچ نوری هرگز نمی‌تواند بر آن پرتو افکند. این طبقه خام آن سه گروه را تشکیل می‌دهد. سوداگران رنجبران مورد نیازشان را در آن می جویند. جنگاوران برای تازه نفس ساختن سپاهشان از آن سرباز می‌گیرند. دین باوران روحهای دلپسندشان را در آن می‌بویند. سه گروه یاد‌شده آرزو دارند که به پاداش کار خویش به ثروت و افتخار و رستگاری رسند. اما این طبقه هیچ آرزویی در سر ندارد، حتی گذر زمان، حتی فرو خفتن درد. این همان طبقه تهیدستان است که متعلق به قرن سیزدهم و بیستم و تمامی قرون و اعصار است. همانقدر دیرینه است که خدا، همانقدر خاموش است که خدا، همانقدردر دیرینگی و خاموشی خود گم شده است که خدا. به فرانچسکو چهره حقیقی‌اش ر ا ارزانی داشته است. چهره‌ای بسیار زیباتر از رخساره‌هایی که در کلیساها بر چوب نقش شده است و بسیار خالص‌تر از صورتهایی که نقاشان پرداخته‌اند. چهره در سایه تهیدستان، چهره فقیرانه تهیدستان و ابلهان و محتاجان.
پاییز ۱۱۸۲، جمله ای که از اعماق قرون بر آمده است در هوا چرخ می‌زند، لحظه‌ای بر فراز خانه ای در شهر آسیزی موج می‌زند، آنگاه بر روی نوزادی که در گهواره خفته است ذوب می‌شود. هیچ صدایی بر نمی‌خیزد. هیچ تغییری در ظواهر امور پدید نمی‌آید. هیچ‌کس نگران نمی‌شود. هیچکس چیزی نمی‌بیند. کودک بیدار نمی‌شود. همیشه با خواب است که امور بزرگ آغاز می‌شود. همیشه از کوچکترین رخنه است که امور بزرگ فرا می رسد. در زندگی رویدادهای اندکی به وقوع می‌پیوندد. جنگها و جشنها و هر آنچه هیاهو به پا می کند، رویداد نیستند. رویداد، پرتو حیاتی است که بر زندگی انسانی می‌تابد. بی خبر و بی جنجال می‌تابد. رویداد به مانند گهواره است و به سان آن سست و پیش و پا‌افتاده است. رویداد، گهواره زندگی است. هیچ گاه متوجه وقوع آن نمی‌شویم. هیچ‌گاه همعصر امور ناپیدا نیستیم. تنها پس از وقوع آنها، تنها پس از وقوع آنهاست که حدس می‌زنیم باید اتفاقی روی داده باشد.

کودک و فرشته بی آن که کسی متوجه آنها شود، از آسیزی دور شدند. سگی سه قدم عقب‌تر، از پی شان روان بود.

نوزاد در خواب ناله می کرد.

چند جمله در کتاب که بد چاپ شده‌است بسیار کمرنگ بود، به زحمت توانستم بخوانم و مطمئن نیستم که درست دیده‌ام. جمله از این قرار است: چهره در سایه تهیدستان،چهره فقیرانه تهیدستان و ابلهان و محتاجان.

۲۸ شهریور ۱۳۸۷

امروز



امروز حوصله نوشتن ندارم. صبح از مدرسه تلفن کردند که سین گوشش درد می‌کند، بیایید و ببریدش. امروز برنج مصری پختم. اوقاتی خود ر ا به سوی شرقیمان قریب‌تر حس می کنم تا سوی غربی‌مان. برنج مصری کشیده و خوش اندام نیست، اما پر مزه است. امروز چهار تارت پختم. یک تارت بزرگ سیب، با سیب هایی که دیروز ایو داده بود. دیروز کلاس سیرک سین بود. سین آمد با جعبه‌ای سیب و گوجه فرنگی و دو کدوی بزرگ و یک سبد گردو تازه. و سه تارت کوچک آلو. آلو های حیاط بودند، منتهی آلو‌های سال پیش که کمپوت شده و یخ زده خودشان را تا به امروز نگاه داشته بودند. امسال دریغ از یک آلو. جلوی خانه ما چندین درخت میوه هست، متعلق به یک روستایی. حالا فقط زنش مانده است، یعنی اول یک زن و مرد بودند، دو سال پیش مرد مرد، یعنی خودکشی کرد، از دست زنش. رفت و یک شب خودش را در برکه‌ای همین دور و بر ها انداخت و مرد. هیچ وقت نمی‌آمدند میوه‌ها را بچینند. میوه‌ها می گندد و به زمین می‌ریزد. دور درخت‌ها حصار کشیده‌اند. در واقع باغ کوچک میوه درست جلوی خانه همسایه مان قرار دارد و همسایه ما معتقد است درخت ها را کاشته اند که جلوی دید آنها را بگیرند. فکر نمی‌کنم که زن صاحب درخت ها هرگز از روستایش خارج شده‌باشد، در هر حال رنگ پاریس را که اصلا ندیده‌است.
سین اینجا نشسته است و دارد مطلبی تهیه می کند راجع به یوزپلنگ. می‌گوید نوع ایرانیش در معرض خطر انقراض قرار دارد. تنها حدود پنجاه تا مانده‌است. به او گفتم که نه، اگر منیاتورها را نگاه کنی و یوزپلنگ‌هایش را بشماری، بیش از پنجاه تا مانده است، غصه نخور. مینیاتور جای خوبی‌ست، فرصت زاد و ولد پیدا خواهند کرد وخطری آن ها ر ا تهدید نمی کند، از بین نمی روند. دارد نقشه ایران را می‌کشد.
دیروز که رفته بود سر انترنت و دنبال یوز پلنگ می‌گشت، به یوزپلنگ ویسکونتی بر خورد. حالا می فهمم که ویسکونتی چرا چنین نامی انتخاب کرده‌‌است. دارد از انقراض می‌گوید.

۲۵ شهریور ۱۳۸۷

چسبیده به درد



به جشنی دعوت بودیم. تمام یک بعد از ظهر. قراربود دو نمایشنامه اجرا شود یکی کمدی، دیگری تراژدی. آخر شب هم آقایی ایرانی شعرهایش را بخواند. اقا را نمی‌شناختم. با ژ - ر جلو رفتیم و سلام و احوال پرسی کردیم. نیم ساعتی حرف زد. ژ - ر پرسید از او آیا به ایران می‌رود. جواب گفت که نه. ژ - ر گفت، مگر می‌شود؟ اصل و ریشه شما آنجاست. جواب داد که نه، همه جاست. ژ - ر پرسید آیا در ایران کس و کاری دارید. پاسخ گفت که فکر کنم خواهری دارم. من گفتم زبان شما فارسی‌ست، می‌گویید که اشعارتان را به فارسی می‌نویسید، زبان را چه می‌کنید؟ گفت: امکان فارسی سخن گفتن را زیاد دارد. ژ - ر پرسید: اما شنیدن؟ شنیدن خیلی مهم است. گفت که می‌شنود. و بعد پرسید آیا جمله آخر پرسپولیس را یادمان می‌آید. فیلم را می گفت. گفتم که ندیده‌ام. ادامه داد که جمله‌ای زیبا دارد که می گوید: بهای آزادی را باید پرداخت. اشاره به پابلو نرودا کرد و اسپانیایی که فاشیست نامید و گویا پابلو نرودا به اسپانیا دعوت شده بوده‌است. اشاره‌اش را خیلی خوب نفهمیدم. یعنی قصه پابلو نرودا را خوب نفهمیدم. می خواست بگوید که با رفتن به ایران ضامن رژیم خواهیم بود.
من و ژ - ر دیگر چیزی نداشتیم که بگوییم. پیش لویی و دانیل برگشتم که با چند نفر مشغول گفتگو بودند. لویی پرسید آیا هم وطنم را دیدم. گفتم درست همانجور بود که فکر می‌کردم. زندانشان را خود با دست‌هایشان می سازند. من این « گفتمان» نفرت را تاب نمی آورم.
گمان می کرد از عشق می‌گوید از درد می گفت. به دردش چسبیده بود، دردی گزاف. و همانجا مانده بود. نشئه درد گزافش . پنجره‌ها راهم بسته بود.

۲۳ شهریور ۱۳۸۷

دوری از دین



می گویند ژان پل دوم با دل‌ها سخن می‌گفت و بو نوآ شانزدهم با سرها. او روشنفکر و فقیه است.
پاپ به فرانسه آمده‌است. سرکوزی و خانم به استقبالش رفته‌اند و دو روز است که بازار بحث وگفتگو داغ است. آیا لائسیته فرانسوی در خطر است؟ آیا سرکوزی آنرا تحدید می کند؟ فرانسه و یکی دو جای دیگر تا آنجا که من می‌دانم، کشور هایی هستند که دین و سیاست را از هم جدا کرده‌اند. سرکوزی که آمد، به جماعت ها نگریست، مسلمان‌ها، یهودیان، مسیحیان و .... در حالی که فرانسه از شهروند و فقط از شهروند تشکیل شده است. اینرا لائیک‌ها می‌گویند. غیر ممکن است که شما با حجاب سمتی دولتی داشته باشید. مثلا در آموزش پرورش یا اداره پست، یا بیمارستان های دولتی. در آلمان می‌توان. در کانادا هم که اصلا از جماعت‌ها و خارجی ها ساخته شده‌است. در فرانسه حدود پنج میلیون مسلمان زندگی می‌کنند.
گاهی لائیسیته خود به مذهب تبدیل می شود.
به نظر می‌رسد که سرکوزی و پاپ هر دو از لائیسیته مثبت سخن می گویند و بر میراث مسیحی اروپا پافشاری می کنند.
امروز پاپ به لورد می‌رود. لورد شهری در مرکز فرانسه است. می گویند لاس وگاس خداست. صد و پنجاه سال پیش حضرت مریم بر برنادت ظاهر می‌شود. «معجزه»ای که کلیسا تأیید می‌کند. دویست میلیون زائر و توریست در این صدو پنجاه سال لورد را زیارت کرده‌اند و درآن گشته‌اند. هر سال پنج میلیون و امسال هشت میلیون. دومین شهر توریستی فرانسه است و دومین شهر هتل دار. پر از مغازه ها و اجناس زیارتی.

۲۱ شهریور ۱۳۸۷

نزدیکی به تمدن



ما در پانزده کیلو متری تمدن زندگی می کنیم. و در هشتاد کیلو‌متری فرهنگ، و گاهی زندگی از کنارمان می‌گذرد. در این مکان متمدن حداقل دو پزشک ایرانی به کار مشغولند، یکی دکتر عمومی‌ست و دیگری چشم‌پزشک و شاید تنها چشم پزشک این منطقه. هر دو همسر فرانسوی دارند و از روزی که آمده‌اند به ایران باز نگشته‌اند. یک روز از چشم پزشک چرایش را پرسیدم و جواب داد که نمی‌دانم مریض‌هایم را چه کنم. اینجا قحطی چشم‌پزشک است.
امروز رفتیم دیدن ژ - ر در بیمارستان. رئیس بخش مربوط به ریه که نمی‌دانم در ایران به آن چه می گویند، از در وارد شد، با همه دست داد. از ظاهرش معلوم بود که مغربی‌ست. جوان و زیبا. نشست و سه ربع ساعت حرف زد و توضیح داد و نیمی از سه ربع ساعت را به چگونه سیگار را ترک کردن اختصاص داد. ژ - ر گفت که سیگار را ترک کرده بوده‌است و وقتی با من آشنا می‌شود، دوباره سیگاری می شود. سین هم موقع ترک بیمارستان گفت که همه اش تقصیر تو است. من البته سیگار را ترک کرده‌ام. یک بار، بی ادا و اطوار.
چهار سال پیش وقتی دست سین در مدرسه شکست و او را به شهری دورتر و در بیمارستان آمریکایی کودکان بستری کردیم، دکتر جراحش مغربی بود. بیمارستان های فرانسه را اغیار می‌چرخانند. با نصف حقوق یک فرانسوی. حتی اگر ملیت فرانسوی هم اختیار کنید و دیپلم ومدارک اینجا را داشته باشید، باز تبعیض و تفاوت وجود دارد. قحطی پزشک است. نسل گذشته پزشکان پیر و باز نشسته می‌شوند و نسل جدید دیگر حاضر نیست مثل پدرانش کار کند و زحمت بکشد و رنگ زن و بچه را نبیند. غیر ازدر شهرهای بزرگ هم پزشک نادر و نایاب است. همین پزشک عمومی ایرانی تعریف می‌کرد که دکتر هایی که می‌روند، یا باز نشسته می‌شوند و جایشان را کسی پر نمی‌کند، مریض هایشان به سراغ او می‌روند و او مجبور است آنها را جواب کند و گاه در مقابل گریه زاری آنها نمی داند چه کند.
شب که با ژ - ر تلفنی صحبت می‌کردیم، گفت که اتاقش را عوض کرده است، از بس که صدای تلویزیون همسایه اش بلند بوده‌است و وقتی از او می خواهد که بس کند، پیر‌مرد جواب می دهد که چون پول داده‌است باید تا آخرشب از این نعمت استفاده‌کند. همانموقع پزشک جوان و زیبا از راه می‌رسد و می گوید برای گشودن روزه به خانه رفته‌بوده‌است وبعد از افطار احساس کرده‌است که باید به بیمارستان برگردد و اتاقتان را عوض کند و بعد هم مدتی از ابن سینا سخن گفته‌اند.
رمضان برای مغربی‌هایی که من اینجا دیده ام عید است ، سرور است، عید فطر بزرگترین عیدشان است . ماه را خوراک و شیرینی می خرند و می پزند و دور هم جمع می شوند. مادران مغربی از بهترین مادران هستند. هر زمان که مردی «موفق» می‌بینید، مادری نیکو داشته‌است. مادر زیدان، مادر جمال یا جمل که گران‌ترین هنرپیشه فرانسویست. مادران دوستانی که اینجا و آنجا دیده‌ام.
خدا مغرب را از شر حفظ کند.

پ. ن. در فرانسه مراد از مغرب، سه کشور تونس، مراکش و الجزایر است.

ژ - ر آمده است و به من می‌گوید لیبی را به لیست کشور های مغرب نامیده اضافه کنم.

۱۹ شهریور ۱۳۸۷

نزدیکی به زندگی۲



آقای ورو گاودار است، نه از نوع آمریکاییش. گاو‌هایش همسایه‌های ما هستند. چند ماه زمستان می‌روند، درست قبل از اولین یخ‌بندان.
بعضی وقت‌ها یکی سیم دور چراگاه را قیچی می‌کند و گاو‌ها راه می‌افتند و وارد روستا می‌شوند. گاهی ما به آقای ورو اطلاع می‌دهیم که گاو‌هایش از حصار جسته‌اند، گاهی یکی از گاو‌ها می لنگد و این نشانه یک جور قارچ است و واگیر دارد و ما به آقای ورو خبر می‌دهیم. اقای ورو همسایه گاوهایش نیست. در اینجور مواقع برایمان تخم مرغ می آورد. بهار که می‌شود، چندین گاو و گوساله‌هاشان را که خیلی کوچکند، همراه با گاو نر، تنها یک گاو نر، به اینجا می‌آورند، و آخر تابستان که می شود، گوساله ها را جدا کرده، می‌برند که بفروشند. از امشب تا دو روز گاوها ماغ خواهند کشید.

نزدیکی به زندگی



لویی کفش هایش را در باغچه جا گذاشته بود و صبح حلزون ها در کفش هایش جا خوش کرده بودند.

فردا سین به کلاس سیرک می رود. ایو درس سیرک می دهد، در خانه‌اش در روستایی. چند روز پیش که او را دیدم، گفت چهار‌شنبه ها سین را بیاور، به جای پول هم بیا برایم کار کن، من همیشه احتیاج به کسی دارم. ایو چند کارگاه در خانه‌اش ساخته‌است. همسرش هم معلم رقص است. کمی هم زمین دارد، چند گوسفند و مرغ و خروس. و جالیزی رشک بر انگیز. وقتی هم که جلوی تو می‌ایستد که با توسخن بگوید و سینه جلو داده، برای دیدنش باید به آسمان نگاه کنی.

نزدیکی به حقیقت



صبح یکی از همین روز‌ها، ژ- ر گفت که بعد از سپردن سین به مدرسه به خانه ژان پل می‌رود، ساعت دوازده و نیم ظهر تلفن کرد که من در اورژانس بیمارستان هستم، درد داشته‌ام، صبح رفته‌ام نزد پزشک و آمده‌ام بیمارستان تا عکس گرفته شود و آزمایش خون انجام گیرد. تشخیص پنوموتوراکس داده اند. یعنی جدا شدن یکی از شش‌ها از قفسه سینه. حالا باید هوارا خارج کنند تا شش دوباره به جای اولش برگردد. بهتر است که سین را نیاوری اینجا.
به هیچ ایرانی تلفن نکردم، نه در اینجا نه در آنجا. به لویی تلفن کردم که بیاید و لوازمی که ژ- ر احتیاج دارد برایش ببرد، بعد از ظهر عمل انجام شد. به سین گفتم چند روزی باید مثل آدم های بزرگ رفتار کند ، که صبح بیدارم کند. همه این ها باعث نشد که شب در بستر مدتی های های گریه نکند.
به هیچ ایرانی خبر ندادم، چرا که با هیچ ایرانی در رابطه‌ای حقیقی زندگی نمی کنم، می خواهم بگویم اینجور وقت ها آدم می خواهد به حقیقت نزدیک تر باشد، لویی آمد با یک قدح کاهوی پاک کرده، یک سهم از تارت سیب دانیل و با بیلی تا باغچه مان را که مدتی ست در وضع بدی به سر می برد، شخم بزند و از فصل سود برده تخم خردل بپاشد تا جنس خاک کمی تغییر کند، زمستان هم باید روی خاک را از نباتات بپوشانیم.
مرا هم که اصلا حوصله نداشتم به باغچه کشاند.

۱۵ شهریور ۱۳۸۷

طالبان با افکار عمومی حرف می‌زند



از روزی که سربازان فرانسوی در افغانستان کشته شدند، حرف‌ها بسیار است. روایت ارتش با روایت خانواده سربازان خیلی فرق می‌کند. حالا دیگر بر همه مسلم شده‌است که بعضی از آنها با سلاح سرد از پای در آمده‌اند.
مجله معروف paris mach دیروز عکس هایی را به چاپ رسانده است که طالبان را «ژست» گرفته با غنیمت‌های فرانسوی نشان می‌دهد، طالبان باfamas اسلحه نمادین ارتش فرانسه. ساعت مچی را هم داده‌بودند که تهیه کننده عکس ها و خبر برای پدر و مادر یکی از سرباز‌ها بیاورد. طالبان واردcommunication شده‌است. انتشارعکس‌ها غیر از خانواده سربازان، ارتش و وزیر دفاع را سخت خشمگین کرده‌است: طالبان فهمیده‌است که افکار عمومی پاشنه آشیل ما در افغانستان است.
وزیر دفاع هنوز حاضر نشده است از جنگ بگوید. بعضی می گویند چاپ عکس‌ها باعث شد که بر دشمن چهره ای گذاشته شود.
از قرار معلوم سرویس امنیتی فرانسه معتقد است که باید با بخشی از طالبان مذاکره کرد.
پشتو‌ها قسمتی از طالبان هستند و پشتوها مردم افغانستان هستند. چیزی که برای همه کاملا روشن نیست.
فلورانس اوبنا که چند سال پیش در عراق به گروگان گرفته شده‌بود، تازه از افغانستان باز گشته‌است. اوضاع را اسفناک می‌نگارد. می‌گوید افغان‌ها از او پرسیده‌اند، می‌دانی فرق روس‌ها با این‌ها در چیست؟ در حقوقشان. فلورانس اوبنا می‌گوید پولی که از مثلا فرانسه به سوی افغانستان قرار است سرازیر شود، همه اش به جیب مقاطعه‌کار فرانسوی می‌رود. اگر مثلا سدی ساخته می شود این صنعت فرانسه است که بهره‌اش را می‌برد، تا قبل از اینکه نفعی از آن به افغان برسد.
می‌گویند غربی‌ها پول می‌دهند، اما در صد مهمی از آن حقوق خودشان است که تفاوتش با حقوق افغان‌ها از زمین تا آسمان است. یک کیلو ماده خالص مخدر که از افغانی خریده می‌شود، تقریبا مفت، چند دست می گردد و در نهایت چندین و چند برابر به فروش می رسد.

سواران کسل را خوانده‌اید؟

۱۳ شهریور ۱۳۸۷

شاه را از خودش حفاظت کنید



ویسکونتی برای من جمال است، زیبایی پر طمطراق. دیشب و پریشب تلویزیون آرته، لودویگ یا شامگاه خدایان را نشان داد. قصه لویی دوم است پادشاه باویر، که در هجده سالگی به سلطنت می‌رسد. عمر سلطنتش طولانی نیست و مرگش تا به امروز مشکوک باقی می‌ماند.
می‌گویند رمانتیک‌ترین شاهان، محبوب‌ترین و تراژیک‌ترین شاهان زمان مدرن. قسمت اول فیلم وقتیست که لودویگ شاه می شود. نیم ساعت گردش هلموت برگر و رومی اشنایدر که فامیل است و خود شهبانوی قلمروی دیگر. هر دو به شکل غریبی شبیه همند، سوار بر اسب و پیاده بر سپیدی برف. لودویگ به دنبال آزادی است. آزادی خود. می گوید که می‌خواهد رازی باقی بماند، برای دیگران و برای خود. شاهی چنین افسون هنر. برای واگنر بی‌اندازه پول خرج می کند، اپرا می‌سازد. دیوانه می شود، قصرهایی خیالی می‌سازد، الهام گرفته ازافسانه‌های سرزمین‌های شمال و واگنر، از تریستان و ایزو، اپرای معروف واگنر، می گویند تریستان و ایزو متآثر از قصه ویس و رامین است. بیشتر دیوانه می شود، دیگر نمی خوابد. چهره زیبایش در هم می‌شکند. می گویند باکره باقی می ماند. خود را در قصر خیالیش زندانی کرده‌است و از دنیا گریخته‌است، معاشرت هنرمندان و تنها ساده‌گان را می‌پذیرد. ژنرال ارتش هم نمی‌تواند او را نجات دهد. سال ۱۸۸۶ است. دولت و وزرا تصمیم می گیرند او را خلع کنند.شب است و باران تندی می‌بارد. چند مرد با چترهای سیاه از اسب و درشکه پیاده شده اند و مسیری را تا قصر لودویگ راه می‌روند. لودویگ آنها را زندانی می‌کند. ژنرال می‌خواهد با او به مونیخ برود، که مردم و ارتش کنارش خواهند بود. جواب می‌دهد که از مونیخ متنفر است. ژنرال به میان دولت و وزرا می‌آید، خبر می دهد که آزادند، شمشیرش را به روی میز می گذارد و به آنها می‌‌گوید: شاه را از خودش حفاظت کنید.

۱۲ شهریور ۱۳۸۷

تجارت سلاح



آمریکا داشتن و حمل سلاح را حق هر شهروند آمریکایی می‌داند و چون حق هر آمریکایی می‌داند، حق هر کسی می‌داند و چنین است که عده ای را در هر کجا و هر وقت که بخواهد مسلح می‌کند.
می‌گویند ده سرباز فرانسوی بدست افراد حکمتیار کشته شده‌اند و افراد حکمتیار را آمریکایی‌ها در سال هشتاد مسلح کرده‌بودند.
امروز سلاح است که جنگجو می‌آفریند و جنگ را.
می‌گویند خرج سلاح‌هایی را که از روسیه به آنگولا رفته‌اند، دو بانک فرانسوی داده اند، در ازای نفتی که خواهد آمد. امروز وزیر دفاع گفته‌است به فرانسه ربطی ندارد چون از خاک فرانسه عبور نکرده است، در حکم وکیل مدافع بانک‌ها!
در ده سال گذشته تجارت اسلحه چندین و چند برابر شده است. درست بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی.

امروز یعنی سوم سپتامبر، از صبح اخبار از قول خبرنگار با خبرنگارانی که با طالبان ملاقات داشته اند، می‌گویند آنها برای کشتن سربازان فرانسوی از اسلحه و تجهییزات فرانسوی برخوردار بوده‌اند.

۱۱ شهریور ۱۳۸۷

رٌنه شار



در هر میهمانی، آزادی را بر سر سفره‌مان دعوت می‌کنیم، جایش خالی می‌ماند، بشقابش اما باقی.

ترجمه نیشابور