۷ شهریور ۱۳۸۷

نوشتن



ظهر است و در آشپزخانه ایم. سالاد زردک می‌خوریم. دلم خواست به جای هویج بنویسم، زردک، اگر حتی هر دو یکی نباشند. محض استفاده از این کلمه به عزلت کشانده شده. سالاد ما نارنجی بود و پر از کشمش. یک عالم گردو هم روی میز ریخته بودم که بشکنیم و بخوریم. هنوز چندین کیلو گردو از سال گذشته باقی‌ست. دور و بر ما پر از گردکان است، گردکان همان درخت گردوست. این هم از آن لغات بر باد رفته. این را هم حتما شنیده‌اید: درخت گردکان به این بزرگی درخت خربزه الله اکبر. شاید هم هستند هنوز در گوشه‌ای از ایران که به این واژگان خود می‌‌آرایند. به گوش من که نمی‌رسد! به چشم من که نمی‌آید! مانده‌ام با فارسی در نهفت خلوت دل. سین سه هفته بعد از بازگشتش از ایران زبان مادرش را به کناری می‌گذارد، با بوسه‌ای، اوقاتی. ژ - ر عجالتا با فارسی خرده حساب‌هایی دارد. کاش پایش را به آنجا نمی گذاشت، تا قبل از آن به اسلام و به زبان فارسی نزدیک‌تر بود. قصه غربت غربی‌اش را برداشته بود و آمده‌بود به گمان اینکه غربتش تمام خواهد شد. نه لغت موری به گوش می‌آمد، نه مرغی هوای کوه قاف داشت. پایان دوران سازندگی بود، خودشان را تکانده‌بودند. آن مردمان غیر ندیده- افغان‌ها که آدم نیستند- با او چنان به فارسی سخن می‌گفتند که گویی خودیک حرف و دو حرف به دهانش گذاشته‌اند. صبح از من زودتربلند می‌شد و بر سفره صبحانه- آنموقع هنوز به میز تبدیل نشده‌بود و مردمان بر زمین نشستن را هنوز به یاد داشتند- حاضر می‌شد. زنان خانه استکان‌های چای را پر می‌کردند و حرف می‌زدند. نامحرم ها هم با گشایشی که از خودی‌ها دریغ می‌کنند، به او روی نشان می‌دادند.
آمده بود تاتری را که از تقدس خالی پنداشته بود و ترک کرده بود در تعزیه بجوید، دیر آمده‌بود، دورانی جایش را با دورانی عوض می‌کرد. میدان‌ها از تقدس خالی می‌شد. یک بار او را منقلب دیدم. به تاتر دولتی ، منظورم رسمی، با کارگردان، در جنوب تهران رفته‌بود. تاتر او را متاثر نکرده‌بود، عموم یا به قولی تماشاچی که در تعزیه عنوان درستی نیست، او را منقلب کرده‌بودند. مردمان جنوب تهران. چیزی که کیارستمی بعد‌ها یعنی همین چندی پیش در غرب نشان داد. نه خود تعزیه، او از عمومی که گریه می‌کنند فیلم تهیه کرده و در اتاقی بر دیوار انداخته بود و مردم غربی را میان اتاق نشانده‌بود و انعکاس و واکنش عموم را در غرب به عموم در ایران و زاری کن نگریسته بود و نگران بر همه این ها را نیز. تقدس در تاتر نیست. تقدس در فضاییست که تاتر ایجاد می‌کند.آنچه بر سر عموم می‌اید، اگر بیاید، مقدس است. لسان عرب می‌گوید تقدیس یعنی تصفیه. تاتر مقدس بود، چون مردمان را تصویه می‌کرد. اتفاق تصویه شدن روی می‌داد. مکان ها هم تقدسشان را از همان اتفاق می‌گرفتند. قرار بود پای پیاده به مکه بروی، مثل سفر سی مرغان می‌توانستی از پای درآیی، هرگز نرسی. دچار خطری شوی یا از سرما و گرما در امان نمانی. حالا سوار بر هواپیما می‌شوی و غذای هواپیما را قورت نداده می‌رسی. رسیده‌ای؟ اینجا نزدیک مارسی غاری در دل کوه هست. می گویند مریم مجدلیه بعد از واقعه یعنی به صلیب کشیدن مسیح ، گذارش به آن می‌افتد. غار سرد است و همیشه از در و دیوار آن آب می‌چکد. اتومبیلت را که پایین کوه متوقف کردی . پیاده یک ساعت ونیم در زیر درختان و در میان گیاهانی کم‌یاب راه می‌افتی و در انبوهی آواز پرندگان. کنار غار در دل کوه چند طلبه زندگی می کنند که وسیله نقلیه‌شان الاغ است، بر آن بارشان را سوار می‌کنند. اولین باری که به زیارت مریم مجدلیه رفتم، عاشورا بود. هوا داغ بود و ما آب نداشتیم و کوههای اطراف هم در تابستان آب ندارد. تشنه لب برگشتیم. آخرین زیارت من بود.
وقتی نوشتن آغاز کردم فکر نمی‌کردم از زردک به زیارت برسم. تقدس همه جا هست یا هیچ جانیست.

۴ شهریور ۱۳۸۷

پاریس خواهد سوخت آیا؟



فیلم «پاریس خواهد سوخت آیا» را چندین بار دیده‌ام. دو سه شب قبل باز هم. فیلم سیاه و سفید است. تارکوفسکی می‌گفت سیاه و سفید واقعی‌تر است. در فیلم‌های سیاه و سفید همه چیز عمق بیشتری دارد و آدم‌ها بیشتر. جمع همه هم جمع است. گویی کارگردان می‌خواسته همه را در آزادسازی پاریس سهیم کند، قهرمانی هم وجود ندارد. یا همه قهرمانند و یا هیچ‌کس. هرکس نقش خودش را دارد، نه بیشتر و نه کمتر. همه در آزاد سازی پاریس نقش دارند. بعضی کشته می‌شوند، مثل آنتونی پرکینس آمریکایی که آمده است پاریس، این زیباترین شهر دنیا را آزاد سازد. اوست که می‌گوید. محله‌هایش را یک‌به‌یک نام می‌برد، دلش می‌ خواهد پیاله شرابی در کافه ای بنوشد، درست وقتی جامش را خالی می‌کند و سیگاری آتش می‌زند و از در کافه بیرون می‌آید، کشته می‌شود. درست در آخرین‌ساعت‌های آزادسازی. نقشش را بازی کرده است، همین. رنه کلمان کارگردان فیلم، پاریس را بسیار خوب نشان د اده است، پاریس را قرق کرده اند. همه سنگر گرفته‌اند. آلمان‌ها هم مشغول‌دینامیت کار گذاشتن در اینجا و آنجاند. برج ایفل، کلیسای نتردام. هیتلر دلش می خواهد پاریس را به آتش بکشد. اورسن ولز هم در نقش کونسول سوئد دارد پاریس را نجات می‌دهد. می رود و ژنرالی را که فرماندار پاریس است می بیند، چند بار. فرماندار زیر فشار است، باید تا متفقین نیامده اند، پاریس را به آتش بکشد. دست به دست می‌کند و روز آخر به اورسون ولز می‌گوید اگر با ویران کردن پاریس آلمان را نجات می‌دادم، آری، اما آلمان شکست خورده است. کسی چه می داند راست می‌گوید یا نه. فرستاده ژنرال دوگل هم از راه می رسد و او را اسیر جنگی اعلام می‌کند. و همه این‌ها در مبادلاتی چنان متمدنانه پیش می‌رود، که من پنداری فیلم را برای اول بار است که می بینم. از خود می‌پرسیدم اینهمه تمدن با آنهمه «بربریت» کنار هم؟ اگر پاریس نابود شده بود، قامت دو گل شکسته بود و اصلا پیروزی در کار نبود.به این فکر می کردم که آدم ها نقش مهمی در تاریخ داشتند. امروز هم دارند؟ به بودای بامیان فکر می‌کردم و به تفاوت میان بربریت و وحشیگری. در میان طالبان کسی پیدا نمی شد که به ارزش بودا‌ها آگاه باشد، نه، دوستشان داشته‌باشد؟

۲ شهریور ۱۳۸۷

نیما



وقتی کوچک بودم، نیما می‌خواندم. وقتی بزرگ شدم، نیما می خواندم. حالا هم که دیگر بزرگ نمی‌شوم، نیما می‌خوانم. کتاب دنیا خانه من است، نامه‌های نیما‌ست، به این و آن. کتاب زمان آنرا چاپ کرده، شماره ثبت کتابخانه ملی تاریخ ۵۴/۱۰/۶ را نشان می‌دهد، قیمتش هم ۸۵ ریال است. حروفش هم حروف زیبای آن زمان‌هاست. کاغذش کاهی‌ست و در حاشیه به قهوه‌ای می زند، قهوه‌ای روشن. معطر هم هست.

۲۰ سرطان ۱۳۰۴
تهران

به ناکتا و مادر مهجورم!

گرما بقدری شدت پیدا کرده که تمام این سال‌ها می‌گویند مانند نداشته. چیز نادر این شهر، بعد از نجابت و درس، همین گرمی زیاده از حد هوا است. اگر از تشنگی و بی‌آبی نسوزیم، تابستان ما را می سوزاند.
در این مدت فقط یک مکتوب از تفلیس رسیده‌است که با این کاغذ آنرا خواهید خواند. چیز قابل توجه این است که پدر اینقدر بدون جهت نسبت به اولادش فراموش کار بوده‌است. گرجستان از نو او را جوان، عیاش و لاابالی کرده است.
چیز غریبی نیست. غرابت همیشه در نظر ما است. الحمدالله شما هم با آب و هوای ولایت، خوب لاابالی شده‌اید. من کتاب را بهم می‌بندم، شما کف دست‌هاتان را. همه مان آزاد، همه‌مان تنبل. در این مدت یک کاغذ هم ننوشته‌اید. مهری هم مثل شماست. برای شما چیزی نخواهد نوشت. هفته‌ای یک‌بار پیش من می‌آید و الساعه هم اینجا است. سلام می رساند. چند شب قبل خانم تاج‌الملوک به تماشای سینما رفته‌بود. تماشایی‌تر برای من این است که زن در زیر حجاب به تماشا برود. اقلاّ شما در کوهستان آسوده و آزادترید. نعمت را غنیمت بشمارید. ولی ناکتای بی‌محبت! در مجالس تعزیه خیلی محافظ خودت و خدمتکارت باش.
نیما

دوست



اوقاتی از خود پرسیده ام، دوست چه مفهومی برای کودکان دارد؟ چرا در سایه‌سار او همه چیز را از یاد می برند؟ هیچوقت سین را اینقدر غمگین ندیده بودم که این تابستان. دوستش اسباب‌کشی کرده‌است و مادرش بر خلاف وعده اش که شماره تلفنش را در اختیار می گذارد، از خود و از پسرکش خبری نداده است. هیچوقت خود را چنین بی‌چاره در مقابلش نیافته بودم.

۳۰ مرداد ۱۳۸۷

افکاری که ظاهرا هیچ ربطی به هم ندارند



ده سرباز فرانسوی در افغانستان کشته‌شدند. آقای سارکوزی گفته‌بودند که آنجا جنگ نیست. آقای سارکوزی هیچ از چیزی گفتن و عکسش را هم گفتن واهمه‌ای ندارند. آقای سارکوزی چقدر از هواپیما سوار شدن خوششان می آید. کی گفته‌بود، هواپیما جای قصر و کاخ و دربار را گرفته‌است؟
هفته پیش در روستایی یا شهر کوچکی مدرسه‌ای رابه آتش کشیدند، اتومبیلی را دزدیدند و با ان وارد مدرسه شدندو بعد اتومبیل را آتش زدند. چند سالیست که عده ای مدرسه‌ها را خراب می کنند. دیروز چند نفر دور هم جمع شده‌بودند تا تلاش کنند علت را دریابند. یکی می گفت مدرسه اعتبارش را از دست داده‌است، قرار بود فرزندان را به جایی دیگر رهنمود کند. قرار بود از آن به جاهایی و چیز‌هایی دست پیدا کنند. هیچ‌کدام جامه عمل نپوشید. یکی پیشنهاد می‌داد که باید مدارس را به روی عموم بگشایند، باید والدین به مدرسه بیایند، باید درهای مدرسه را به روی پدر و مادر و در وهمسایه که به نوعی محتاج کمک و یادگیری اند، بگشایند، مثل خارجی‌ها، یا ندارها یا مشکل دار‌ها. این درست است که مدرسه محیطی بسته است. من به عنوان مادر دختری که چند سال است به مدرسه می‌رود، می‌دانم که در فرانسه، مدرسه اصلا دوست ندارد که والدین به کار‌انها کار داشته باشند. یک روز که به معلم کلاس اول سین اعتراض کردم، برگشت و گفت: خانم مدرسه اجباری نیست، درس و مشق است که اجباریست. خوشتان نمی‌آید، بچه‌تان را در خانه آموزش دهید. از کودکستان به بعد هم کسی حق داخل شدن به مدرسه را ندارد. یکی هم مثل همیشه گفت که مشکل ، فقدان اقتدار است و احترام. بچه‌ها دیگر از استادان نمی‌ترسند و این استادان هستند که از بچه‌ها می‌ترسند.
دیشب فیلمی دیدم با بازی خواهر بانوی اول فرانسه، والری برونی. دو خواهر می‌توانند اصلا به هم شبیه نباشند. والری برونی چهره‌ای معمولی دارد و صدایی گرفته و همیشه نقش آدم‌های معمولی رابازی می‌کند. فیلم هم یک فیلم معمولی بود به اسم دو پنج تا، پنج سکانس از دو نفر، یک زوج از Francois Ozon . داستان معمولی یک زوج بود که طلاق می‌گیرند، مثل همه آنها که طلاق می‌گیرند. فیلم اما از آخر شروع کرده‌بود. از طلاق شروع کرده‌بود و به آشنایی رسیده‌بود.
حالا باید دید بانوی اول فرانسه نقشش را چگونه بازی می‌کند.

۲۹ مرداد ۱۳۸۷

پل ویریلیو



سرعت، جنگ و ویدئو
مصاحبه‌ای با پل ویریلیو، ترجمه از نیشابور

- پل ویریلیو، چگونه خود را معرفی می کنید؟
- من یکwar baby هستم، یک قربانی جنگ.
در پاریس ۱۹۳۲ به دنیا آمدم، از پدری ایتالیایی، تبعیدی و کمونیست و مادری اهل بروتاین. هنگام اعلام جنگ، به خانواده مادریم در نانت پناه بردیم. آنجا بود که من جنگ را تجربه کردم، تجربه‌ای قاطع: در دو فرصت بزرگ.
یک روز در سال ۱۹۴۰ در حال خوردن نهار بودیم، رادیو اعلام کرد که آلمانها در اورلئان هستند. اندکی بعد، از کوچه صداهایی غریب آمد. مثل همه بچه‌ها به طرف کوچه دویدم: آلمانها در حال عبور از روی پل بودند و به طرف ساحل می‌رفتند. مثل جنگ خلیج تقریبا مستقیم بود. تجربه بنیادین سرعت بود برای من، سرعت در درجه اول این است: غافل گیری مطلق، اخباری که با واقعیت همزمان نیست، چراکه واقعیت از خبر سریع‌تر حرکت می‌کند.
تجربه دیگر وحشت‌انگیز بود: تجربه بمباران ویران‌گر شهر نانت سالهای ۴۲ و ۴۳. با مادرم رفته بودیم کارخانه بیسکویت سازی «لو» تا برای زندانیان بیسکویت جمع کنیم: مادرم به من گفت: من تو صف می‌ایستم، تو برو یک گشتی در کوچهCalvaire بزن و بعد بیا. آنجا مغازه‌های بزرگ اسباب‌بازی بود. بر گشتم، با مادرم در صف ایستادیم. با بیسکویت‌ها به خانه آمدیم. بعدازظهر بمبباران شد. فردایش کوچه Calvaireدیگر وجود نداشت. همه چیز با خاک یکسان شده‌بود، افق را می‌شد دید. برای من حسی فوق العاده بود: برای یک کودک، یک شهر جاودانه است. به یک باره، مثل « دکوری» افتاده بود. به مرگ و به درام کمتر حساس بودم، حتی اگر ترسیده بودم، تا این ناپدید شدن، آنچه بعد‌ها «زیبایی‌شناسی ناپدید شدن و زوال» نامیدم، یعنی شعبده‌بازی. این بود جنگ، جنگ صاعقه‌ای، تسلط، از فن قهرمان ساختن: واقعیت را ناپدید کردن، واقعیت زندگی را، واقعیت یک محله را.
این نمایش جنگ، نمایش فنی چنین مقتدر، همه جا حاضر، مرا کاملا شکل داد. توجه ای که من به شهر، جنگ و فن نشان دادم، سه عنصر من، از این شهر به آنی ویران گشته می‌آید. تجربه کودکی من تجربه خصلت تمامیت خواه جنگ بود، جنگی که مثل جنگ‌های دیگر نبود: جنگ صاعقه ای، جنگ غافل گیرانه، جنگ رسانه‌ها، رادیو، سینما، تصاحب هوا، و همچنین جنگ کشتار جمعی بود.
تبار من جنگ است، جنگ همزمان پدر و مادر من بود. خاصیت جنگ، گیر انداختن شخصیتی در درام جنگ است. به عبارتی، من دیگر از ۴۷-۵۰ به بعد نزیستم. انچه مرا شکل داد، قبل از آن به‌وجود آمده بود. جنگ پدیده فوق العاده‌ای بود، به معنای وسیع کلمه، بعد از جنگ به نظرم کسالت‌بار می‌آمد. اینگونه، در ده سالگی، مرد پیری شده بودم، یک war baby، مثل Perecو بقیه.
- بعد از جنگ چه کردید؟
- بعد از آزادسازی، به طرف Saint- Nazaire هجوم بردم تا دریا ر ا بببینم، آب تنی کنم، آنجه در طول اشغال فرانسه ممنوع بود. کنار افق بی‌کران، بی خدشه و مطلقا بکر دریا و اقیانوس آتلانتیک، اشیایی عجیب و غریب، قابل مقایسه با مجسمه‌های جزیره«پاک» را کشف کردم، به انتظار در بی کرانگی دریا، رها شده، سالم، دست نخورده، مجهز به پریسکوب، نارنجک دستی، کاسکت، فارغ و منتظر در معرض همه. بی آنها به دنبال معماری نمی‌رفتم. ده سال را در سواحل اروپا با کشتی به پژوهش های عکاسانه گذراندم با صورت برداری از اشیاء. اندک اندک به استادان مدرسه جنگ من تبدیل شدند، به من جنگ همه جانبه را آموختند که بدون تجزیه تحلیل کردن زیسته بودم. از خلال مسئله قابل دیدن و دریافت، پنهان شدن میدان تیراندازی، زوایای غیر قابل دیدی که معماری بانکر‌ها ایجاب می کند، به قلمرو جنگ توجه نشان دادم، به مناظر جنگ، به منطق کنش گرایی آن، به بالیستیک. تمام ساخت قلمرویانه روشن می‌شد.
نقاشی کردم. کارهای زیادی انجام دادم. تابلوهای بالای سر در سینماها را نقش کردم. به شغل شیشه گری مشغول شدم: ویترایBraque رادر Varengeville من ساختم، سر ویترای St-paul de Vence ماتیس کار کردم. وبعد کم کم خود را به طرف معماری و شهرسازی سوق دادم. با دوستی :Claud Parentکار کردم. با هم Architecture principe را بنیان گذاشتیم. مجله‌ای نظری در باره فضا، شهر، کلان‌شهری که داشت ظاهر می‌شد.
ادامه دارد.

۲۶ مرداد ۱۳۸۷

نامه‌ای به آقای کاشی



یک روز نوشته هایتان را خواندم و راحت شدم، تا قبل از آن خود را به در و دیوار می‌زدم، مثل مگسی به شیشه، تا پاسخ پرسش‌هایم را بیابم. اول بار مطلبی پیرامون کنسرت شجریان بود، نور را از صحنه گرفته بودید و به عموم داده بودید،. نامتان هم مرا یاد امیرزاده کاشی‌ها می‌انداخت و به یاد آبی. بعد‌ها فهمیدم چند نام کوچک هم دارید. شما را ندیده‌ام، شما را نمی‌شناسم. نمی‌دانم چه خوانده اید و چه کرده اید و چه می کنید. از پشت نوشته‌هایتان چهره شما پیداست. یک روز هم مطلبی دیدم با عنوان «من می‌ترسم» که نشان شجاعت بود و جسارت. نمی‌ترساند، نوشته های شما فاصله ای را که باید ایجاد می‌کند، میان شما و نوشته‌ها نوری تابیده شده است که ما را روشن می‌کند. اخبار مرا می ترساند. خاصه اگر خویش را میان آن پرت کنی، پریشان می‌کند، به درد نمی‌خورد. شما ما را از میان اخبار بیرون می‌‌‌آورید، لباس‌هایمان را می‌‌تکانید، زلف‌های آشفته‌مان را مرتب می‌کنید و به خانه‌هامان می‌فرستید.
از شما ممنونم.

۲۴ مرداد ۱۳۸۷

یونس از کریستیان بوبن


ترجمه نیشابور

آن دو دختر پیشاپیش شما راه می‌روند. ده ساله‌اند. آن سوی پاویون‌ها بر زمین مرده راه می‌روند. باد موهایشان را پریشان می‌کند، کلامشان را به هم می‌ریزد. باد از اقیانوس آمده‌است، با اقتدار از صدها شهر و جاده گذشته‌است، درخت ها را خم کرده است، حصارها را از جا کنده‌است، پنجره‌ها را به هم زده است، تا تمام قدرتش را اینجا، بر رخسار دو کودک بجوید، دو دوست در قلمرو ده‌سالگی‌شان. باد را بسیار نیرنگ می‌بایست، بسیار عشق و حوصله، تا اینجا پیداشان کند، همه جا سراغشان را گرفته، میان پاویون‌هایی که سردشان است ، تا این زمین بایر. عادت ندارند اینجا بروند، عادت ندارند بر اقیانوس این خاک سرخ بروند، گل رس زیر و رو شده با اتومبیل‌ها، حفر شده از رگبار، باقی‌مانده‌ای از بی‌نهایت. کوهستانی به بلندای کودکان، غرقاب‌هایی به قامت بازی‌شان.
 پیشاپیش شما دو دختر و باد، که چنان می‌فشاردشان که از خنده نفسشان بند می‌آید. پشت شما، دیوارک‌های مجتمع، برهوت خانوادگی.
 پاویون‌ها به هم شبیه اند. همان سنگ، همان پشت بام، همان حیاط- سبزی در قفس، علفی حرف شنو. مجموعه به بانک تعلق دارد. روئسای خوش‌بین همه قطعه‌ها را فروخته اند. فروشندگان خندان، کاتالوگ ها را از بر خوانده اند: فضا، روشنایی، رفاه. خانواده‌های جوان نقشه‌ها را مطالعه کرده‌اند، نقش هر اتاق را به همان دقتی که نامی برای نوزادی که می خواهد به دنیا بیاید، انتخاب می‌کنیم، تعیین کرده اند. میز کارم در این گوشه، بچه ها در بالا و ملال در همه جا. پاویون ها درمدت یک فصل سبز شدند. بزرگ شدند چنان که گاهی می‌خواهیم بچه‌ها بزرگ شوند: بی عیب، بی‌قصه، بی‌هستی.
بعد از آن است که باران آمد. بارانی به دیده نیامده، غباری از سیمان و پول، هوایی غیر قابل تنفس در اتاق‌های نو، وامی بیست ساله.
کوچه‌های میان پاویون‌ها نام گل‌ها و نویسندگان را دارند. سکه قلابی نام‌ها، جامه‌های کهنه‌ی‌نو. کودکان از نامی به نام دیگر می‌روند، حصار‌ها را عبور می‌کنند، به وقت شام متفرق می‌شوند، شب باز می‌گردند، بر خیابان می‌نشینند، همه جا رفت و آمد می‌کنند، ردیف پرندگان بر زمین سفت. نه بانک و نه ملال زندگی کردن برای پرداخت قسط بانک‌ها نمی تواند کودکی را از خرج کردن طلایش باز دارد- بی حساب و کتاب.
دو دختر بر زمین بایر پیش می‌روند، گاهی باد پر زور است و رخسارشان را حیرت زده از سرما و شعف به سوی شما می‌گردانند. این رخسار معمایتان می‌شود. نامی با خود حمل می‌کنند که تنها نام کودکان نیست، نام این زمین هم هست، رها شده به دست آرشیتکت‌ها، زوج‌های جوان ، بانک‌دار‌ها، رها شده‌ی همه مگر باد. نامی که مثل نام کوچه‌ها نیست، نامی که بعدها باد در زمین بایر یک خوانش زمزمه‌تان می کند، زیر عبای این کتاب مآیوس خدا- کتاب مقدس، اقیانوسی از صداهایی سرخ. آغازین شناخت خدا در زندگی، شناختی تلخ و شیرین است، بلعیده با اولین خوراک کودکی. کودک خدا را لیس می زند، می نوشدش، می‌زندش، به او لبخند می‌زند،  بر سرش فریاد می‌زند، و بالاخره در آغوشش به خواب می‌رود، سیر در گودی سایه‌ای. شناختی بلافاصله است، به نوزادان داده شده، به اهل کلیسا داده نشده، داده نشده به آنان که خدا را با شناختی ناچیز می‌‌شناسند- شناختی جدا شده از آنچه می‌شناسد. هنگامی که کتاب مقدس می‌خوانید، در بعید این آدمیان است، یک سطر، شاید دو، نه بیشتر. در طوفان نمی‌توان خوب خواند. در این اوراق زیر و رو شده به دست باد نمی‌توانید بیش از یک یا دو خط بخوانید، آشفته از نفس غایبی بر همه ترجیح داده شده. قرائت کتاب مقدس، نقطه‌ غایت درعمر خوانندگی شماست، در این زندگی زیر آوار. آن سوی دیگر خواندن روزنامه است. خواندن روزنامه خوانشی سیاه است، ضخیم، ساکن. خواندن کتاب مقدس خوانشی سپید است، نورانی، جاری. در روزنامه همه چیز را می‌خوانید چرا که هیچ چیز اهمیت ندارد. با اسلوب از چهره حاکم تا پاهای ورزشکار می‌روید، از آمریکای جنوبی تا اعماق چین، از نرخ دلار تا آمار بیکاری. خواندن روزنامه چیزی جدی‌ست، بی انعکاسی در زندگی، همچون همه چیز‌های جدی. در کتاب مقدس تنها یک سطر می خوانیدو چون قطره خالص الکل است، چون اشک فرشتگان است. کتاب را می‌گشایید، انگشتان را تصادفی بر صفحه‌ای می گذارید، انگشتتان بر روی ماهیی می‌افتد، یا درخت خرمایی، یا بره‌ای، می خوانید، از زندگی‌تان به زندگی می‌روید، از حال ساده به حال بعید. در کتاب مقدس خدا هست و جز او نیست. بی‌وقفه حرف می‌زند. با واژگان و بی واژه‌ای هیچ، با صاعقه و نسیم سبک صبح آوریل، با نجوای خوشه گندم و با آه گاو، با کف یک موج و با زبانه یک شعله، با تمام مواد جهان حرف می‌زند. در کتاب مقدس خداست که با خدا حرف می زند، بی آنکه لحظه ای متوقف شود، با صدایی کج خلق و با صدایی خندان، با صدایی نرم از خشم، ناهنجار از زور فریاد زدن. در کتاب مقدس خدا دیگر طاقت حرف زدن با خدا وشنیده نشدن را ندارد، با این حال به صدا زدن ادامه می‌دهد، چنین عزلتی، چنین عشقی، غیر قابل تصور است، به کتاب دست می‌زنید و اندیشه شماست که پاره پاره می شود، فقط دیدگانتان می ماند که بخوانید و بسوزید: می‌توان چنین تنها بود و از آن نمرد، چگونه می‌توانی پیش از این مرده باشی و باز اینجا باشی، این همه نیروی بر باد رفته، از روز اول جهان، این همه عشق،چگونه امکان دارد. در کتاب مقدس باد با باد حرف می‌زند، باد قصه می‌سازد تا خود را خیلی تنها حس نکند، باد خدا بر دریاچه یک صدا، بادی که بر آب‌ها راه می‌رود، بادی که به خانه‌ها داخل می شود، خدای باد، نفس خدا. یک روز به یونس می گوید، یونس می‌روی به طرف آدم‌های این شهر، می روی و به آنها می گویی که دیگر تحملشان را ندارم، که قلبم سنگین است و خونم بس سیاه، برو و به آنها مرگ قریبشان را بگو، برو یونس، منتظرت می مانم. و یونس نمی خواهد با خود یک چنین پیغامی ببرد، و یونس نمی خواهد صاعقه‌ای را در قلبش نگاه دارد، پس بر کشتی سوار می‌شود و می خواهد از خدا فرار کند، خوب می داند که ممکن نیست، تلاشش را می‌کند، حداقل سعیش را کرده است، و باد بر دریا وزیدن آغاز می کند و کشتی بر آب‌های دیوانه پریشان می شود.دریانوردان می‌گویند کسی اینجاست که تمام سگ‌های مرگ را به سوی خویش می کشاند، به سوی خویش یعنی به سوی ما، باید از شرش خلاص شویم و به دریایش بیاندازیم. یونس حکایتش را می‌گوید. می‌گوید که نمی‌خواهد به قولش وفا کند، قولی که خدا به خدا داده‌است که نابود کند همه چیز را، و دریانوردان یونس را به دریا می اندازند و نهنگی که از آنجا می گذشته است یونس را ته دلش غورت داده است، به ظلمات جهان، سه روز ، سه شب. در شکم نهنگ یونس آواز می‌خواند، کاری مگر آواز خواندن در سیاهی نمانده است، در غار شکم سیاه، بالاخره می‌گوید باشد، رها می کنم، می روم آنجا و به مردمان خشمت را می گویم، جزایشان را و هنگامی که از رسالتش فارغ می شود، وقتی به مردمان آن شهر گفت: خودتان را گم کرده‌اید، آنقدر خودتان را گم کرده اید که خودتان هم از آن بی‌خبرید، آمده ام که اعلامتان کنم، باد است که با صدای من به شما می‌گوید، بادی که که خواهد آمد و پاویون‌هاتان را ویران خواهد کرد، بانک ها تان را، خوشی‌های غمگینتان راو باغچه‌های خاکسترتان را، وقتی که یونس همه این کلمات را تف کرد، ، رفت، بی اندازه خوشحال، راحت، کارش را انجام داد.آدم‌هابشارت را باور کردند، فکر کردند که تمام شد، خدا از تصمیمش بر نمی‌گردد، به جهنم، چون بعد از فاجعه زندگی کنیم، همچون بعد از مرگ مسلم زندگی کنیم، اینک معاملاتشان را قطع می‌کنند، از اداره‌هاشان بیرون می آیند، ملالشان را ترک می کنند تا به خدا بپیوندند، یعنی به بی دغدغگی، رحمت زندگی، شعف بی پایان، شعف بی تفاوت. و زیباترین اینجاست، اکنون، چون همه جا در کتاب مقدس، در تناقض گویی خدا، در ضعف خدایی که می گذارد که توکل این آدمیان متآثرش کند، خدایی که فرمانش را لغو می کند، خدایی دیوانه که نقض خدای عاقل می گوید- چون که باد را می بینیم که ناگهان مردد است، به آنی باز می‌گردد، رخسار دو دختر را به دستانش می گیرد و مقابل آنهمه نور و کودکی وا داده، به یک باره تمام خشونتش را از میان برداشته و تنها از قوتش نرمی را نگاه داشته، گفتن اینکه پس از من هم نیرومند تر هست، از خدای کولاک قوی تر ، مقدس تر از خدای رعد و برق، و زانو زده، زانوزده خندان همچون مجنونی روبه دو کودک ده ساله، گم گشته بر زمینی مرده، میدان یونس، مجتمع نهنگ.

۱۸ مرداد ۱۳۸۷

ساری قرمز



دیشب دیر وقت از پاریس به خانه رسیدیم. رفته‌بودیم که برای سین «ساری» بخریم. خیلی وقت بود به انتظارش نشسته بود. یک بار هم آشنایی قولش را داده‌بود. از صبح به تماشای آسمان ایستادیم و خبر از اب و هوا گرفتیم. درست هنگام رفتن رعد و برق شروع شد. سه ربع صبر کردیم و آفتاب شد و به راه افتادیم. تا به بزرگراه برسیم، آسمان دوباره تاریک شد و شروع به غرش کرد و بارانی چنان به راه انداخت و باران سیل شد و چشممان هیچ دیگر نمی دید. در یکی از استراحت گاه‌های میان جاده‌ها توقف کردیم و تا سرو صدای آسمان بخوابد، درست سه ربع دیگر طول کشید. با تاخیر به پاریس رسیدیم. هم آفتاب بودو هم باران می‌آمد. گرگ می‌زایید. پاریس شهر بزرگی نیست. از بیست محله تشکیل شده که به هم چسبیده‌اند. و با فاصله پنج دقیقه از محله‌ای متمول به محله‌ای نه متمول می‌رسید. از محله‌از ما بهتران به محله از ما بد تران. پیش از این مرکزی ترین محله پاریس فقیر نشین و کارگر نشین و خارجی نشین بود . آنرا خراب کردند و نو کردند و اجاره‌ها گران شد و فقرا به حاشیه‌ها رانده شدند. در محله‌های دانشگا‌ها ، دانشجویان زندگی‌می‌کردند، دانشجو و فقیر وغنی در یک محله همسایه بودند. از دهه نود همه این‌ها پایان یافت . و حدود و مرزها آغاز گشت. پیشتر ها دانشجو می‌توانست در کافه و رستوان رفت و آمد کند. تا پایان دهه هشتاد می‌شد در پاریس زندگی کنی، آپارتمان اجاره کنی، هرچقدر خواستی قهوه بخوری و گاه‌گاهی در رستوران ارزان شامی یا نهاری . دو ستی دارم که حدود سی سال در یکی از اعیانی ترین محله‌های پاریس در مجتمعی محقر زندگی می‌کرد، خانه نه دوش داشت و نه توالت. توالت در راه پله بود، دوش را خودش در گوشه‌ای از آشپز خانه تعبیه کرده‌بود. حدود چهل متری می‌شد. و اجاره‌ای ناچیز می‌پرداخت . این‌جور آپارتمان‌ها را حق نداشتی گران اجاره دهی. پنج سال پیش صاحبخانه که پیرزنی بود مرد و وارث مجتمع را به بانکی فروخت. و صاحب جدید رو بنا را حفظ و درون را باز سازی کردو واحد‌ها را به به ده برابر اجاره داد. دوست من آواره شد. و حاضر نبود به محله دیگری برود. دو سال بعد، درست روبروی خانه‌اش، آپارتمانی پیدا کرد، نیمی زیر شیروانی، چهل و پنج متر، با حمام و توالت، ماهی هزار و پانصد یورو. بیشتر از در آمد نیمی از فرانسوی‌ها.
هندی‌ها و پاکستانی ها به محله ای پاریسی که ندار و دور افتاده بود ، رنگ و بویی داده‌اند، با مغازه‌های خوراک و لباس وزینت و فیلم و موسیقی وآرایشگاه و رستوران . در مغازه سوم، ساری سین را یافتیم. پنجاه یورو. قرارشد شام را در خانه دوستی ایرانی صرف کنیم، خواست که اگر در راه نانوایی باز دیدیم نانی بخریم. از کنار مجلس فرانسه رد شدیم . از کوچه ای که رومن گاری آپارتمانی در آن داشت گذشتیم. ساعت هفت گذشته بود و کمی آنطرفتر ، سه باگت خریدم و یک عدد شیرینی، یک چیزی مثل نان گردویی، برای «دسر» سین. شد شش و نیم یورو. نیمه جنوبی پاریس را طی کردیم و از روی سن گذشتیم. بهترین موقع پاریس ماه اوت است . خلوت، تازه این زمان است که می شود شهر را دیدو از اتوموبیل سواری عصبانی نشد. و جای پارک پیدا کرد. دوستمان در آشپزخانه کوچکش منتظر ما بود، شام را که غذایی تازه یاد گرفته بود خوردیم. سینه مرغ کمی پخته با چاشنی از خامه و پنیر شور ایتالیایی، همراه قارچ و سیب زمینی و زنجبیل به ظرافت حلقه حلقه کرده وکمی سرخ شده، کنار چلغوزه کمی داغ ، وسالاد سبزی با سرکه شیرین. سین ساری قرمزش را پوشیده بود و بر پیشانیش گلبرگ شمعدانی چسبانده بود. و گاهی به جای ساری می‌گفت چادر و من به او می‌گفتم که این دو هیچ ربطی به هم ندارند.

۱۶ مرداد ۱۳۸۷

تارتوف



مولیر می گوید: تراژدی اصالت دارد.
گروهش به او می‌گویند: تو به درد تراژدی نمی خوری.
مولیر به آقای ژٌردَن می گوید: به تو گفتم اسب شو، نه آدمی که اسب می‌شود.
مولیر به آقای ژُردَن می‌گوید: بازی کردن حس کردن است، نه به نظر آمدن.
مولیر به خانم ژُردَن می‌گوید: با تراژدیست که به روح و جان آدمی رسوخ می‌کنی. کمدی می خنداند.
خانم ژُردَن می‌گوید: پس با تراژدی بخندان.

اینگونه مولیر تارتوف را می‌نویسد.

۱۴ مرداد ۱۳۸۷

شما را چه می‌شود؟



چندین ماه است که نه کسی به من تلفن کرده و نه من به کسی. بزرگتر‌ها پیر می‌شوند و دست و دل من می لرزد. برادر بزرگم چند ماه است که قول داده آدرس الکترونیکی‌اش را به من برساند. تا گاه گاهی از او ترجمه واژه‌هایی را که نمی دانم، بپرسم. او آنقدر داناست که همه کلمات مرا می تواند ترجمه کند. اگر شما خبر شدید، من هم شدم.
به دخترش زنگ می‌زنم. گرافیک خوانده‌است سال‌ها و اهل نقاشی‌ست. یک سال و نیم است که از هم خبر نداریم. از من کوچکتر است و پسری دارد. می‌گوید سرش شلوغ است و هر کس مشغول گرفتاری‌های خود است. می‌گویم گرفتاری های تو چیست؟ می گوید پسرش را به این کلاس و آن کلاس می‌برد و وقتش پر می شود. مگر شما از این کار‌ها نمی کنید، برای بچه‌هایتان؟ می گویم نه ما برای بچه هایمان هیچ کاری نمی‌کنیم. از این کلاس به آن کلاس نمی کشانیمشان. بچه من گهگاهی حوصله‌اش سر می‌رود و من به او می‌گویم حوصله سر رفتن خوب است و فقط حیوان حوصله‌اش سر نمی‌رود و از حوصله سر رفتن هنر ساخته می‌شود. وقتی حوصله‌اش سر می‌رود، تمام کتاب هایش را می‌خواند. وقتی حوصله‌اش سر می‌رود، تمام مداد رنگی هایش را مصرف می کند. وقتی حوصله اش سر می رود، تمام خیالش را خرج می کند. وقتی حوصله‌اش سر می‌رود، اتاقش را جارو می‌زند. من بچه‌ام ر ا اشباع و اشغال نمی‌کنم. می‌گذارم تا تنهاییش را زندگی کند، تا تنهایی را زندگی کند. بچه من کتاب‌خوان ترین بچه این دور و بر است و شاید تنهاترین.
می‌پرسم خوب غیر از این چه می‌کنی. نقاشی چه شد؟ می‌گوید وقت نداشته‌است و کمتر به امر نقاشی مشغول بوده است. می‌گویم مگر چه می‌کنید؟ می گوید یک ماهی در گیر عمل بینی بوده‌است. می گویم خوب حالا خوشگل تر شده‌ای؟ و دیگر چیزی برای گفتن ندارم. من اصلا هیچ چیز با کسی که بینی‌اش را عمل کرده برای گفتن ندارم و هیچ مخابراتی نمی‌تواند مرا با کسی که بینی‌اش را عمل کرده، وصل کند. شما را چه می‌شود؟ دو سال است که باید عملی ضروری را انجام دهم، دو سال است که باید تصمیم بگیرم و هنوز نگرفته‌ام و آنجا چه راحت زیر تیغ جراح می‌روند. سزارین، عمل لیزری چشم، جراحی زیبایی. هیچ نمی‌فهمم. گوشی را گذاشته‌ام و بغض کرده‌ام. کاش می‌توانستم همچون ایران‌شناسان چون با پدیده‌ای روبرو شده، بنگرم. با فاصله، از دور، بی عاطفه. نمی‌توانم، همیشه نمی‌توانم. همه چیز را هم می‌دانند. سؤال‌ها و جواب‌ها از قبل آماده و مهیاست. به خودم حق قضاوت نمی‌دهم. دلم می‌خواهد بفهمم. بیشتر بفهمم. هیچ‌وقت اینقدر به فروید و لکان و یونگ محتاج نبوده ام. به مجتهدی، به جامعه‌شناسی، باید بروم آقای کاشی بخوانم، مگر او کمی آرامم کند. دلم می‌خواهد اینقدر دل نکنم، دلم را نکنند، اینقدر دور نشوم. اوقاتی حس آدمی را دارم که چشمهایش یا قلبش یا دلش را از او گرفته‌اند و او زنده‌است، خونی نمی‌آید، جای زخم نمی‌سوزد، فقط گاهی یادش می‌آيد که چشمانش یا قلبش یا دلش جایی به عاریت مانده‌است.
حال برادرم را می‌پرسم، پدرش را، می‌دانم که از من آنجا غریب‌تر است و به کشتن خود نشسته‌است.
-پایش ورم کرده‌است و به سختی راه می رود. اوره هم دلیل آن نیست.
چقدر خارجی در آن مملکت ریخته ‌است!

۱۳ مرداد ۱۳۸۷

زبان غیر



تکه‌ای دیگر از کتاب خداحافظ قرن، نوشته میشل دل کاستیو. ترجمه نیشابور

در دانشگاه شهرتور، در کولوگی در باره زبان غیر شرکت کردم. به یاد حضار آوردم که فرانسوی از زمان کودکیم، زبان شبانه ام بوده‌است، زبان خوانش و خلوت با مادرم، زبان رویا و دل‌داری. اسپانیایی که می‌شنیدم جنگ و خشونت را نعره می کشید. زبان کاستیان به نظرم نه دشمن، اما بیگانه می‌آمد. می‌توانم ادعا کنم که زبان فرانسه زبان غیر بود؟ آن لحظه تصمیم گیرنده را به یادشان آوردم: کشف زندگی دیگر، خیره کننده، درون کتاب، رها شده ازترس و اضطراب. نمی‌دانم کی و چگونه خواندن را آموختم، اما تاریخ دقیق این بر آمدن آفتاب را که ۹ ژانویه ۱۹۳۹، روز عید مغان، کریسمس بچه‌های اسپانیایی بود،می‌دانم. چند کتاب دریافت کرده‌بودم، به بی بضاعتی چاپ شده، با ظاهری محقر. میان آنها هزار و یک شب. مسلم است، با شیدایی در آن فرو رفتم. آرایش در و دیوار خیره‌ام می‌کرد، آن بغداد گنبد‌های طلایی، قصر‌های پر شراره، حوض‌ها و باغ‌ها. جمال شاهزاده خانم‌ها، نیرنگ شخصیت‌ها و تردستی جن‌ها. از انگیزه این روایات افسانه‌ای بیشتر منقلب شدم. شبی از پس شبی، سوگلی جوان، با قصه گفتن سرش را نجات می‌داد، من هم، دراز کشیده در بسترم به صدایش گوش می‌سپردم، در همان حال که تهدید مرگ را ، همه جا دور و برم حس می‌کردم. او برای تآخیر مرگش حرف می زد و من می‌خواندم تا زنده بمانم. به شنوندگانم گفتم اینگونه، زبان غیر، نه اسپانیایی بود و نه فرانسوی، زبان غیر، زبان باشکوه ادبیات بود، آنجا که می‌توانستم اضطرابم، واقعیتی از غضب و خونریزی را فراموش کنم و به زندگی هم آهنگ دست یابم.
اگر آنقدر زود به چهار چوب روایت توجه نشان دادم، تا آنجا که قصه‌گو، به دیده نیامده در متن، هیپنوتیزم کند، از آن رو بود که به هم‌فشرده از وقایع، نیروهایم انباشته می‌شد، سخت می‌گردید و در اراده‌ای سرکش غلظت پیدا میکرد. نا فعالانه نمی خواندم، با شدتی سرگیجه آور، آرزومند، که می‌خواست در کتاب به هسته‌اش دست‌یابد، به رازش چنگ بیاندازد. فرای واژه‌ها، زیر سطور، بر ملا شدن اسرار را کمین می‌کردم.
خواندن است که نویسنده را می‌سازد، همچون که نقاش را نقش و موسیقی‌دان را موسیقی.

۱۱ مرداد ۱۳۸۷

شاتو بریان



زیبایی خاطرات بعد از مرگ شاتوبریان، جایی که من دوباره در آن فرورفته‌ام، زیبایی ماتم زده، از تنش میان وفای به گذشته‌ای که می‌دانیم سپری شده، و شیفتگی آشفته به ناپلئون، شخصیتی که مدرنیته را تجسم می‌بخشد، ناشی می‌شود. با اوست که مؤلف تمام طول کتابش گفتگو می‌کند. این تناقض کبریای اثر را می‌سازد. اینجاییم ما، شقه، پاره ...، منتهی مدرنیته ما را هیچ هیئتی تجسم نمی‌بخشد.

روز نوشته‌های میشل دل کاستیو (۳،۲،۱) از کتاب خداحافظ قرن
ترجمه نیشابور