۶ مرداد ۱۳۸۷

صاحب فیل



امروز هیچ اتفاقی نیافتاد. هوا گرم بود و سنگین. آسمان آبی نبود. دور هم نبود. زمین تشنه بود. گرد و غبار حاصل از گندم‌های درو شده، از آسمان می‌بارید. تمام پنجره‌ها را بستیم. بالا جهنم است و پایین بهشت. دیوار‌های سنگی و ضخیم پایین کار تهویه را انجام
می دهد. یانیک، دوست ما، یخچال ندارد. از زیر خانه اش که نیمی از نمازخانه ‌قرون وسطاییست، چشمه‌ای عبور می‌کند که می‌گویند راسین بزرگ را در آن غسل تعمید داده اند. آب چشمه در تابستان و زمستان ۱۱ درجه است. یانیک آرشیتکت از کوزه ای که در آب چشمه می گذارد، همچون یخچال استفاده می کند.
امروز با سین فیلمی را که از کتابخانه قرض گرفته بودیم، تماشا کردیم. فیلم، صاحب فیل نام داشت، صاحب نه به معنای مالک. داستان پسر یازده ساله فرانسویست که بعد از مرگ مادرش به نزد پدرش که در آفریقا مآمور حفاظت حیوانات است، می‌رود. آفریقا مرا افسون می‌کند. آفریقایی که دیگر نیست. این جزئی از کل بودن. جزئی از طبیعت و جهان بودن، نه بیشتر و نه کمتر، هر چیزی حساب و کتاب داشتن، تا چیزی جابجا شد، زود سر جایش گذاشتن. هر امری را دلیلی بودن.
دلتنگ می‌شوم، وقتی این سو را نگاه می‌کنم. این سو یعنی دیروز، تمام روز صدای تفنگ می‌آمد- فصل شکار نیست، اما می‌توانی اجازه بگیری و به بهانه از بین بردن جانوران موذی، تیر اندازی کنی- مخالف شکار نیستم. اما از صدای تیر وتفنگ بدم می آید و تمام پاییز که فصل شکار است، گردش را خوش ندارم. حرف من چیز دیگریست، منظورم نگاهیست که خود را جزئی از کل نمی‌داند.
به نظر می‌رسد که کسانی با سرشان فکر می کنند، کسانی با دلشان و کسانی با واژه‌ها. همچون که رئیس سر خپوستان قبیله‌ای می‌گفت.

۴ مرداد ۱۳۸۷

سفسطه



آقای «خوابگرد» نوشته اند: فقدان به معنای گم کردن و از دست دادن است، نه نداشتن و نبودن. من خوب نمی‌فهمم. ما معمولا چیزی را که از دست می‌دهیم، دیگر مالک نیستیم. من اگر گوشواره ام را گم کنم، با فقدان گوشواره روبرو نمی‌شوم؟ نباید بگویم گوشواره ندارم؟ من اگر وطنم را گم بکنم، نباید حس کنم وطن ندارم. ووقتی حس کردم، نباید بر زبان آورم؟ چگونه گم کردن، نداشتن نیست؟ بعد از اینکه گم کردی، دیگر نداری. وقتی دوستی را گم می‌کنی با فقدان دوست روبرو می شوی. دیگر او را نداری. می‌خواهم بدانم مرز گم کردن و نداشتن کی و کجا تعیین می‌شود؟ که گفته‌است که فقدان آن چیزی است که داشته‌ای ونداری، نه آنچه نداشته ای هرگز؟ چه کسی می‌داند که چه داشته‌است که امروز ندارد؟ آدم‌هایی هستند که با هم زندگی می‌کنند و همدیگر را از دست داده‌اند و از فقدان هم خبر ندارند. گاهی چیزی را داشته‌ای و ازگم کردنش خبر نداری. گاهی چیزی نداشته‌ای، گم نکرده‌ای، اما فقدانش را حس می‌کنی. گاهی چیزی را گم نکرده‌ای، اما نداری. آدمی بهشت را از دست داد، حالا بهشت را ندارد. از دست دادن هم، گم کردن نیست. نمی‌توان گفت آدمی بهشت را گم کرد. من گوشواره ام را گم می‌کنم، او بهشت را از دست می‌دهد. دوست را اگر گم کنی، امید یافتنش باقی می‌ماند. عمه من تا انقلاب پسرش را گم کرده‌بود، از انقلاب به بعد که قبر او را نشانش دادند، از دستش داد. او را گم نکرد، از دست داد. حالا فقدانش را زندگی‌می‌کند.
لغت نامه عرب می‌گوید فقدان یعنی: از دست دادن، محرومیت، غیبت، نبود.‌

۳ مرداد ۱۳۸۷

رادیو فرهنگی فرانسه



سومین روز آفتابیست. رخت‌ها را که پهن کردم، آمدم تا فکری برای خوراک نهار بکنم. رادیو را روشن کردم. رادیو فرهنگی فرانسه را. یک هفته‌است که این رادیو روزی چند ساعت را به ایران اختصاص داده است. یک روز از انقلاب گفتند و یک روز از جنگ و یک روز از تصوف و ساعت یازده و نیم که من شروع به گوش دادن کردم از حافظ می‌گفتندو از شیراز. این جور برنامه‌ها برای من لطفش را از دست داده‌است، چون همیشه به سراغ همان آدم‌ها می روند و همان آدم ها هم همیشه یک چیز می‌گویند و هیچ‌گونه طراوتی در بیاناتشان نیست. آدم‌های متخصص اوقاتی متشخص هم هستند. من دوستان خودمان را ترجیح می‌دهم که نه ایران شناس و نه اسلام شناس و نه حافظ و مولوی شناسند، اما بکارتی در نگاه‌شان هست که من هر بار همه چیز را از نو کشف می‌کنم.
یکی ترجمه غزلی از حافظ خواند، ترجمه از آقای فوشه کور است که یک سالی است منتشرشده و می‌دانم سال های بسیاری را صرف خود کرده‌است. من در آن هنوز دقتی نکرده ام. خانمی یکی از همین متخصص‌ها، از نوع ایرانیش، در آمد که «بله این شراب
حافظ ، شراب واقعیست، در آن شک نکنید.» من هیچ مشکلی با شراب خواری حافظ ندارم، و شراب در هر حال از کوکاکولا بهتر است، آنهم شراب شیراز. اما من که ندیدم حافظ شراب بنوشد. این حرف همانقدر احمقانه است که خلافش. حرف آن‌ها که می خواهند ثابت کنند، می حافظ می واقعی نیست و استعاره است و ایما وایجاز و اشاره. و چیزی همیشه از چیزی دیگر می گوید. تو گویی نه صراحی بوده است و نه تاسی و نه پیاله‌ای، نه بزمی، نه مجلسی، نه ساغی.
این خانم روزی از این هم فراتر رفته‌بود و باز در برنامه‌ای رادیویی اعلام داشتند که مولوی با شمس رابطه داشته‌ است .این هم از جنس اظهارات قبلی است. اگر حافظ از شراب می‌گوید ، از آن چشیده‌است، مولوی اگر عاشق است ..... من با این هم مشکلی ندارم. مشکل من با این جور آدم هاست. نمی‌دانم این حرف‌ها را برای چه می زنند. برای خوش‌امدن غربیان؟ برای اینکه بگویند ما ایرانیها از شما هم پبشرفته‌تر بودیم، البته در زمان هایی قبل.
بعضی همه چیز در حجاب می‌خواهند و بعضی کشف حجاب.
نمی دانم ، اما این آدم‌ها مرا ناراحت می‌کنند. بیش از طاعون از آنها فرار می‌کنم.
برنامه رادیو ادامه داشت. در شیراز بودند و بر تربت حافظ. به سراغ طلبه‌ای رفتند. از او پرسیدند که بهشت چیست. گفت :«بهشت مکان برآوردن آرزو‌هاست. آن مرغ را می‌بینید؟ در آنجا نگاهش که کنید، بریان شده جلویتان گذاشته می‌شود. به زن دوستتان چشم
اگر دارید، در بهشت، مال شماست.» فکر کردم طلبه باید گرسنه باشد. گفت که قراداد و قانون و ممنوعیت در آنجا معنی ندارد. به سراغ کسی دیگر رفتند. گفت:« در بهشت هم قانون هست و زن ها باید حجاب داشته باشند و ازمرد‌ها جدا.» پرسشگر که خانمی فرانسوی بود با تعجب گفت: اما آنجا بهشت است، پس دیگر چه فرقی با اینجا دارد؟ مردی که طلبه نبود گفت :« نه ایرانی نمی‌تواند بی قانون و ممنوعیت زندگی کند.» به سراغ مرد سوم رفتند. گفت که اعتقادی به بهشت ندارد، چون درس خوانده و مهندس است.
پیش خود گفتم، مشکل شاید از زبان است از چند زبانی ایرانی ها. کاش این سه مرد را می‌گذاشتند با هم کمی حرف بزنند. شاید هم دیگر حرفی باهم ندارند.

۱ مرداد ۱۳۸۷

پرنده‌ای



امروز پرنده‌ای مرده، افتاده در چاه را زیر بوته گل سرخ خاک کردیم. و از خودمان پرسیدیم آیا قبل از افتادن در چاه مرده‌است یا بعد از افتادن در چاه. و باز از خودمان پرسیدیم چه جور پرنده‌ایست. چه جور پرستو یا چه جور چلچله‌ایست.
چلچله‌ها تا پنجره‌ای باز ببینند، داخل می‌شوند. آشیانه شان را کنار تیرچوبی سقف خانه‌ای، کلیسای متروکه‌ای، دالان کم رفت و ‌آمدی می‌سازند. با کاه و گل و آب دهان، عین بناهای یزد. گنجشک‌ها هر جایی لانه می‌سازند، با خار و خاشاک. هزار بار هم که بیرونشان کنی، باز می آیند، هیچ تصوری از زلزله ندارند.
یک بار هم ماری را اشتباهی کشتیم. سین زیر درخت آلو خاکش کرد و صلیب کوچکی برایش ساخت و گهگاهی سر تربتش فاتحه می‌خواند.

۳۱ تیر ۱۳۸۷

امان از نافهمی‌ها



نمی دانم چرا آقای فرهاد جعفری از من فرشته ساخت و خودش را پشت من پنهان کرد.هیچ کجای نامه من ، تکرار می‌کنم هیچ کجای نامه من از دوست داشتن سخنی نیامده است، چه برسد به دوست داشتن مجاهد خلق یا سرباز عراقی یا فرانسوی فروشنده نمی‌دانم چه. من نه فرشته‌ام و نه اومانیست. به من کسی دوست داشتن یاد نداد، اگر از عهده دوست داشتن دخترم بر آیم، کلاهم را به هوا می‌اندازم. اما پیش نیامده‌است که از مرگ کسی خوشحال شده‌باشم. هنوز مردی که در روستای ما درختها و پرچین‌ها را از بین می‌برد تا چند متری به وسعت زمین‌هایش اضافه‌کند و در این گرانی کمر شکن نفت و سوخت، حرارت یک هفته اتاقش را فراهم آورد، نمرده‌است، تا من ببینم خوشحال خواهم شد یا نه. اما از او متنفرم، اگر جلو راهم سبز شود و در حال کندن درختان هم باشد، ممکن است کتکش بزنم، برای همین همیشه راهم را کج می کنم تا مبادا با او روبرو شوم. او راست افراطی هم هست، و من مطمئنم که اگر زمانی دیگر بود و اگر زمانی دیگر شود، با آدمیان همان طی خواهد کرد که با درختان. من اما از او متنفرم چون نمی‌داند فایده یک درخت چیست، نمی‌فهمد از وقتی پرچینی را که کنارش قدم می زدیم و با تمشک‌هایش مربا درست می‌کردیم و در بهاران گل‌های ریز وحشی را که زیر بوته‌ها سر در می‌آوردند، تماشا می کردیم، از ریشه در آورده‌است، دیگر نه پرندگان می‌آیند که در زیرش قایم شوند و نه دیگر آزوقه زمستانی برایشان مانده‌است که از دانه‌های گیاهی همان بوته ها تهیه می کردند. حیوانات هم دیگر نمی‌دانند کجا بروند وقتی صدای نزدیک شدن ما را می‌شنوند. همه‌شان از کنار ما رخت بربستند. حالا بجایشان باد آمده‌است. من از مردی که نمی‌داند درخت چیست متنفرم . به من می‌گویند اگردر این منطقه چنین فلاکتی می‌بینی، ازآن روست که مردم از جنگ اول جهانی به بعد کمر راست نکردند. درمیدان ده ما مردم هنوز سالی یکبار کنار بنای یادبود پانزده نفر جمع می شوند که در اولین جنگ این قرن جان داده‌اند. پانزده نفر از برای دهی با شست نفر زیاد است نه؟ پانزده نفر با اسم‌هایی از مد افتاده، هنوز محل اتصال آدمهاند، با این حال همین ها اروپا را بنیان نهادند. چون تا نهایت شب رفته‌بودند که چنین دست و دلشان از شر و تاریکی می‌لرزد. من وقتی چنان جلوه‌هایی در میان ایرانیان می‌بینم با خود می‌گویم: تا ته شب هنوز جا دارند.
پس همه چیز روشن است، نامه من خطاب به خوانندگان آقای فرهاد جعفری بود، او هم البته خوانندگانش را به سیاسی و غیر سیاسی تقسیم کرد و این خود شد قوز بالا قوز. تو گویی آدم غیر سیاسی در روی زمین زندگی نمی‌کند و جنگ‌ها و خشونت‌ها دامن او را نمی‌گیرد، آدم غیر سیاسی با مردی که نفرت را تبلیغ می‌کند کاری ندارد، فقط رمانش را می‌خواند.
چیز دیگری را هم نفهمیدم. چرا آقای هادی صباغ مطلبش را طوری تدارک دید که گویی بحثی در گرفته است که یک سویش من و دیگر سویش آقای جعفریست. چرا تکه‌ای از نوشته ‌آقای جعفری را چنان انتخاب کرد که خوانندگانش گمان برند بواقع من آن سوی ترویج شر و نفرتم. آیا توجه نکرد که چگونه نویسنده علت بیان نفرت و صفایش از تکه تکه شدن «غیر» را، فرشته وشی من دانسته‌است. گویی چون من ترویج دوستی و مهرورزی کرده‌ام بیکران و بی درو دیوار، یکی باید پیدا شود که حد و مرزی برای این عشق بی نهایت قرار دهد.
من اما به همان نامه‌ام بسنده می‌کردم اگر آقای جعفری مطلبی نمی‌نوشت و مرا کنار فرشتگان نمی‌گذاشت- یک بار فرشته‌ام می‌خواند و باری ظالم. از آنجا که می بایست از انسانیت خود دفاع کنم و از نا فهمی بیش از سرباز عراقی متنفرم، نامه دیگری نوشتم و برایش فرستادم و منتظرم که منتشر کند.
از آقای هادی صباغ به خاطر طرح مطلب و خوانندگان حساسش ممنونم.

۲۹ تیر ۱۳۸۷

تمبر


دختر ده ساله‌ام تمبر جمع می کند. رفته‌بودم سراغ نامه هایم، تا تمبر هایش را به او بدهم. نامه‌هایی با تمبرهای شاهنشاهی، نامه هایی با تمبر های درست بعد از انقلاب، خونین، خشن، زشت و بعد دیگر هیچ تمبری، هیچ نامه ای. زمان شاه برای هم نامه می‌نوشتیم، در یک کلاس بودیم و نامه می‌نوشتیم، کمی مانده به انقلاب یکی از نامه‌ها به دست مدرسه افتاد، یکی از معلم‌ها که دفتر ها را به خانه برده‌بود، نامه را پیدا کرده‌بود و خوانده‌بود، خانمی بودشیک و بی حجاب. نامه را داده‌بود به ناظم و مدیر. تا دو روز بعد همه مدرسه با خبر شده‌بودند، خانواده‌ها را خواستند و روان شناسی که مأمور ساواک بود به جان ما افتاد، گهی می ترساندمان، آنروز برادر کوچکم زندانی ابد بود، گهی به زیر درخت بید مجنون دعوتمان می‌کرد. سال بعد به دبیرستان راه یافتیم و انقلاب شد. دبیرستان تمام نشده از ایران خارج شدم. نامه نوشتیم. نامه‌های دوستان، دوستانه، نامه‌های برادران، دوستانه، نامه های بچه های خانواده با نقاشی هاشان، نامه‌های پدرم از قول مادرم. نه سین، این یکی را نمی‌دهم، پاکتش را هم نگاه می دارم. این آدرس خانه خواهرم است. نزدیک میدان ژاله، اسم کوچه یادم رفته بود، پلاک بیست و شش. حالا در پاسداران می نشینند، در گلستان نمی دانم چندم، متری سه میلیون تومان. این خط پدرم است که باقلم نی می‌نوشت، این پاکت را هم نگاه می دارم. نه، این ها را بیشتر از تو دوست ندارم، دلم می‌خواست به تو که هیچ، به باد می‌دادمشان. دلم می‌خواست من هم چون آن ها حافظه ام را از دست داده بودم، زلزله‌ای می‌آمد و همه چیز را با خاک یکسان می‌کرد. چه کنم که در خانه‌ای با سیصد سال قدمت زندگی میکنم، با دیوارهایی بیش از یک متر ضخامت. از قرن نوزدهم به بعد دیوارها از یک متر نازک‌تر و نازک‌تر شد و یک روز کاذب گردید.
نامه دوستم می گوید که می‌ترسد رد مرا گم کند، تاریخ پنجاه و نه را دارد، مخفی‌ست، قرار است ازدواج کند و اسم شوهرش را نمی‌داند، اسم واقعی‌اش را نمی‌داند، نامه دیگر می گوید که ازدواج کرده‌است، نامه سوم می‌گوید که مخفی‌ست، و خبر می‌آیدکه دستگیر شده است و شوهرش اعدام و دیگر نه نامه ای و نه خبری. رد مرا گم کرده‌است و دیگر نمی‌ترسد. پارسال دیدمش، دو دختر دارد، یکیش مال خواهرش است که بالاخره مرد بعد از چند سکته. در شمال خانه‌ای ساخته است که راه باریک جلو آن شما را به برکه‌ای می‌رساند.
- یادت می‌آید نامه‌ام را لای دفترتو ، آن جاده و آن دنیای رویایی سبز، بیش از این نبود، همین جا بود.
- اما آنها با سوسیالیسم اشتباه گرفتند، تو هم همینطور.
او را پیدا نکردم. هیچ کس را پیدا نکردم. بر تربتشان راه رفتم. نویسندگان نامه‌ها را پیدا نمی‌کنم.
پدرم مرد. مادرم همه چیز را عوض کرد، اگر می‌توانست پدرم را هم عوض می‌کرد. خوب شد زود مرد و گرنه من نمی‌توانستم او را در آدرس دیگری تجسم کنم، چگونه می شود ملتی را که اینگونه جا عوض می کند، دنبال کرد؟

****************************
تمبر هایی که پست فرانسه چاپ کرده است.








۲۷ تیر ۱۳۸۷

سهراب سپهری آتاق آبی


معام نقاشی ما

زنگ نقاشی، دلخواه و روان بود. خشکی نداشت. به جد گرفته نمی‌شد. خنده در آن روا بود. معلم دور نبود. صورتک به رو نداشت. بالایش زیر حجاب سیاه علم حصولی پنهان نبود. صاد معلم ما بود. آدمی افتاده و صاف. سالش به چهل نمی رسید. رفتارش بی دست و پایی او را می نمود. سادگی اش وی را به لغزش سوق می‌داد. اگر شاگردی چادر شبی کنجاله برای گاو معلم می برد، وی هدیه می‌گرفت. نه آن که رشوه ستان باشد، شرمش بود احسان کسی رد کند. و شاگرد از در براند. و اگر در امتحان نمرههای خوب بر ورقه شاگرد رقم می‌زد، عطایش را عوض می‌داد. به دبستان خط می‌آموخت. و به ما نقاشی. سوادش را مایه نبود. در دانش نقاشی پیاده بود. شبیه کشی نمی‌دانست. کارش نگار نقشه قالی بود. و در آن دستی نازک داشت. نقش بندی‌اش دلگشا بود. و رنگ را نگارین می‌ریخت. آدم در نقشه‌اش نبود. و بهتر که نبود. در پیچ و تاب عرفانی اسلیمی آدم چکاره بود. حضورش الفت عناصر را می‌شکست. در«گام»رنگی قالی، «نٌت» خارج بود. بی آدم، آدمیت قالی افزون بود. در هنر، حضور نادیدنی آدم خوش تر.
معلم مرغان را گویا می‌کشید. گوزن را رعنا رقم می زد. خرگوش را چابک می‌بست. سگ را روان گرته می ریخت. اما در بیرنگ اسب حرفی به کارش بود. و مرا حدیثی از اسب پردازی معلم در یاد است:
سال دوم دبیرستان بودیم. اول وقت بود. و زنگ نقاشی ما بود. در کلاس نشسته بودیم. و چشم به راه معلم. صاد آمد. بر پا شد و نشستیم. لوله‌ای کاغذ زیر بغل داشت. لوله را روی میز نهاد. نقشه قالی بود. و لابد ناتمام بود. معلم را عادت بود که نقشه نیمکاری با خود به کلاس آورد. و کارش پیوسته همان بود: به تخته سیاه با گچ طرح جانوری می ریخت. ما را به رونگاری آن می‌نشاند. و خود به نقطه چینی نقشه خود می نشست. جانور رام پنجه او سگ بود. سگ همیشه گریزان بود. و همیشه به چپ می‌دوید. رو به در کلاس. گفتی از ما می‌رمید. و کنایه‌ای در آن بود از خستگی صاد از معلمی. شگفت نبود اگر سگ را قرار نبود: مردم شهر من سگ آزاری خوش داشت. سگ را که می‌دید سنگ از زمین بر می‌گرفت. در کوچه ها سگ بر جا دیده نمی شد. و چشم معلم هم به فرار سگ خو کرده‌بود.
معام پای تخته رسید. گچ را گرفت. برگشت و گفت: خرگوشی می‌کشم، تا بکشید. شاگردی از در مخالفت صدا بر داشت: خرگوش نه. و شیطنت دیگران را بر انگیخت. صدای یکیشان بر خاست: خسته شدیم از سگ،. دنیا پر از حیوان است. از ته کلاس شاگردی بانگ زد: «اسب» و تنی چند با او همصدا شدند: «اسب، اسب». و معلم مشوش بود. از در ناسازی صدا بر داشت:« چرا اسب ؟ به درد شما نمی‌خورد. حیوان مشکلی یست». پی بردیم راه دست خودش هم نیست. و این بار اطاق از جا کنده شد. همه با هم دم گرفتیم:« اسب، اسب». که معلم نعره کشید:«ساکت»! و ما ساکت شدیم.
و معلم آهسته گفت:« باشد، اسب می‌کشم». و طراحی آغاز کرد. صاد هرگز جانوری جز از پهلو نکشید. خلف صدق نیاکان هنر ور خود بود. و نمایش نیمرخ زندگان رازی در برداشت. و از سر نیازی بود. اسب از پهلو، اسبی خود به کمال نشان می‌داد. انتزاع ماهیت خود می‌نمود. نمایش جاندار از روبرو، پا بند زمان کردن اوست. پرنده از روبرو، نزدیک و عینی است. پرنده اکنون است. کشش به سوی زمان دارد. پرنده نیمرخ از زمان روگردانده است. صورت ازلی پرنده است.
دست معلم از وقب حیوان روان شد. فرود آمد. لب را به اشاره صورت داد. فک زیرین را پیمود. و در آخٌره ماند. پس بالا رفت. چشم رانشاند. دو گوش را بالا برد. از یال وغاِرب به زیر آمد. از پستی پشت گذشت. گرده و کفل را بر آورد. دم را آویخت. و به خط ران از رفتن ماند. پس به جای گردن باز آمد. به پایین رو نهاد. از خم کتف و سینه فرا رفت. و در دست را تا فراز کُله نمایان ساخت. سپس خط زیر شکم را کشید. و دو پا را تا زیر زانو گرته زد. صاد از کار باز ماند. دستش را پایین برد. و مردد مانده بود. صورت از او چیزی می‌طلبید. تمامت خود می‌خواست. کُله پا ها مانده بود و محل الشکال. و رُسغ. با سم ها. و ما چشم‌ها به راه آخر کار. و با خبر از مشکل صاد. سراپاش از درماندگی‌اش خبر می داد. اما معلم در نماند. گریزی رندانه زد، که به سود اسب انجامید: شتابان خطهایی در هم کشید. و علفزاری ساخت. و حیوان را تا ساق پا به علف نشاند. شیطنت شاگردی گل کرد. صدا زد: « حیوان مچ پا ندارد، سم ندارد». و معلم که از مخمصه رسته بود. به خونسردی گفت: در علف است. حیوان باید بچرد».































این‌ها
اسب‌های
سین‌نند
وقتی
بچه
بود
خیلی
بچه
بود
برایش
کشیدم

۲۴ تیر ۱۳۸۷

رُمن گاری و کامو



مقدمه‌ای بر انتشارکتاب طاعون آلبر کامو در آمریکا در سال ۱۹۶۲، نوشته رُمن گاری
ترجمه از نیشابور چهل وشش سال بعد، همین امروز

آلبر کامو رمان-پیش‌گویی‌اش را هشت سال پیش از آنکه کفن سیاه «طاعون» خود را بر الجزایر بیافکند، منتشر کرده است. تا به امروز، ۳۰۰۰۰۰ عرب و فرانسوی قربانیانش بوده‌اند. در آفریقا و هر جا، وقتی صحبت ازترویج شر است، از خطرجست‌گان فاتح‌اند. چرا که بعد از این، همه مبتلا‌‌یند، هر چقدر هم که بخواهیم به نامی دیگر بخوانیم‌شان - استعمار، ناسیونالیسم، نژادپرستی، کمونیسم، فاشیسم - شر در میان به‌ترین‌هامان چرت می‌زند. نظریه‌های متعفن درپیچ و خم و تاریک‌ترین گوشه‌های مغز ما می‌لولند و خود را تکثیر می‌کنند. می‌ماند جماعتی و شعارسیاسی مناسب تا اپیدمی، در انفجارسلاح‌های اتوماتیک یا در قارچ اتمی عود کند.
خطاخواهد‌ بود که درطاعون تنها یک رمان نمادین ببینیم. چیزی چنین واقعی از defoe به بعد، در باره طاعون نوشته نشده است. در شهر اوران، زیر آفتاب درخشان آفریقا، موش‌ها از فاضلاب ها در می‌آیند و اپیدمی را رواج می دهند. هر کدام از ما موش نمادین را که از سوراخ فاضلاب نمادین نیمه ناخودآگاهش بیرون می‌آید، باز خواهد شناخت. برای یک ناسیونالیست عرب، فاضلاب، استعمار است، و بیماری با مستعمرین فرانسوی آورده‌ شده است. فاضلاب برای فرانسوی کمونیسم است و موش‌ها مأمورین کمونیسم . با این حال هر ورق این رمان ازغلیان زنده واقعیت می‌لرزد. وقتی تمامی نماد را به موش‌ها و فاضلاب سپردیم، باید از خود بپرسیم آیاهوش بیماری مغز ما نیست و ایدئولوژی‌ها درست یا غلط، خوب یا بد، مطمئن‌ترین انتقال دهندگان مرگ نیستند؟

برای کامو طاعون نماد نفرت نبود، طاعون نفرت بود. می توان در کوچه‌های اوران ماند و ساعت ها از منشأ اپیدمی گفت وجدل کرد و مسئول را جست. نمایشی‌ست که در برلن، در لیتل روک، در بوداپست، در آنگولا، در آفریقای جنوبی هم بازی می‌شود. زمین خود را انتخاب کنید، مهم نیست کجا، جوانه‌ها در ماست، آماده شکفتن، تحت عنوان مبارزه حق‌طلبانه. چرا که وقتی که توضیح می‌دهیم: « تقصیر روس هاست»، «آلمانی‌ها»، «فرانسوی‌ها»، «آمریکایی‌ها»، «یهودی ها»، «عرب‌ها»، «۰۰۰هاست»، از آدمی‌ست که می‌گوییم، از حقیقتی غم‌بار و دهشت‌ناک.

کامو نه درمان و نه واکسن فلسفی‌ای پیشنهاد نمی‌کند، او می‌داند که هیچ‌کس مصونیت ندارد. اما فکر می‌کند آدمی که باور کند «مطلقا حق با اوست» از درجه بحرانی گذشته‌ است. می گوید:« باور اینکه مطلقا حق با ماست آغاز پایان است.»
آلبر کامو قبل از همه عاشق زندگی بود، مردی که با تمام عطش کمال‌جویی هنرمند با آن روبرو شد. اعتراف به محال بودن رنج و مرگ، اعتراف به محال بودن زنگی نیست، تنها اعتراف به سهم محال آن است. درست است که « می‌پنداشت»- و چه سوء‌ظنی که به این واژه نداشت- که زندگی در مرگ به انجام می‌رسد، اما خوش داشت همراه لبخندی بگوید: « آماده تمام شگفتی‌هایم.»
نه کتاب‌هایش و نه گفتگوهای‌ ما هرگز به من اجازه ندادند، بدانم آیا او طاعون را ، بواقع پدیده ای زیست شناسانه ارزیابی می‌کند یا کاملا تاریخی. فکر نمی کنم که خود می‌توانست پاسخ دهد. مارکسیست نبود، با هر عقیده گناه اولیه بیگانه بود، و نه با علم ونه با ضد علم ارتباط عارفانه بر قرار نمی‌کرد. بر عکس، پر از امید بود، اگر نه برای دیگران، از برای خود. شاید آنقدر که باید بدبینی داشت تا معاف نبودن ما را ببیند، اما همانقدرخوش بین بود تا پیش‌بینی کند که تربیت و پیش‌رفت اخلاق و چندین عامل ناشناخته دیگر که در نبود واژه مناسب سرنوشت آدمی می خوانم به این دشمن ابدی که در خونمان داریم پیروز خواهد شد.

بر ماست به خاطر بیاوریم که آلبر کامو در موندووی الجزایر به دنیا آمد و عشق پر عمقش به نور مدیترانه او را مخصوصا به سایه و ظلمات حساس گردانده بود. نیمه اسپانیایی‌اش اغلب به مرثیه‌هایش زیبایی لحن فلامینکو را می‌داد. عاشق زندگی چنان که او بود نمی‌توانست خلاف اخلاقی را بزرگتر از نابود کردند زندگان تصور کند. در نهایت یک اخلاق‌گرا بود، بدین معنی که رنج را نه به عنوان درد جسمانی ، بلکه چون ناسزایی به وقار انسانی بر می‌شمرد. از پایان جنگ تا دو سال پیش، سال مرگش «وجدان فرانسه» بود. هزاران روشن‌فکر مقاله‌هایش را خواندند، کمتر به امید پاسخی یافتن که برای جستن تسکینی. صدایش را دوست داشتند. قصه عشق غریبی بود- غریب از آن رو که به آخر نمی رسید و وفادارانه، دوست‌دارانش می‌آمدند از آهنگ صدایش سیراب شوند، نه از آنچه حقیقتا برای گفتن داشت.

دشمنانش خرده می‌گرفتند که از برای دردهاشان درمانی نیاورده‌است، مگر حسن آوازهای درد وسخاوت احساس. تنها یک شاعر، یک رمان‌نویس، یک فیلسوف را نام ببرند که «مسائل‌مان» را حل کرده باشد. انها که «مطلقا مطمئنند» که تمامی پاسخ‌ها را دارند، اغلب خود آدمی را در اتاق های گاز و کوچه‌های اوران حل می کنند. کامو می‌دانست ما چه هستیم، هیچ علمی، هیچ تعصبی، هیچ حقیقت مطلقی نمی‌تواند نه ضبط و نه محاصر‌‌ه‌اش کند. ما جز خود را پرس‌وجو کردن هیچ معنویتی را نمی‌توانیم به انجام برسانیم. می‌دانست که هر تمدن شایسته بشر خود را همواره در مقابل او مقصر احساس خواهد کرد.

بسیار دشوار است ، که سخنان دوستی رفته را به یاد آوریم: از آنجاست که وقتی بوده‌اند آنقدر توجه نشان نمی داده‌ایم. بیشتر از گفتگو‌هامان، لبخندهای کامورا به یاد می‌آورم و سنگینی چهره‌اش را- این دو بیان حالت در چند لحظه جانشین هم می‌شدند. حالا اما که صدایش خاموش گشته ، کلمات جای خالی‌اش را به من بیشتر نشان می‌دهند. گویی یادم می‌آید که می‌گفت... نه بواقع، چیزی نه، فقط این که حقیقت‌هایی‌ست که می‌ارزند برایشان جان دهیم، اما هیچ کدام ارزش این را ندارند که به اسمشان بکشیم. اینجا بود که طاعون را نوشت.

۲۱ تیر ۱۳۸۷

خادمی که از اسم آقایش را نمی داند



نمی‌دانم باید نام کتاب را بگویم. نمی دانم باید نام مترجم را ببرم. مترجم دیگر را می‌گویم. کسی که حتی به خودش زحمت درست خواندن نویسنده را نمی‌دهد، درست بر زبان آوردن نام نویسنده را. امشب در خوابگرد ، در هفتانک خوابگرد، باز متنی از همین نویسنده و همین مترجم به چشم می خورد. سخن بر سر خوب ترجمه کردن نیست ، سخن بر سر بد ترجمه نکردن است. چه باید کرد؟ به که باید گفت؟ چرا اینهمه ترجمه می‌کنیم؟ چرا اینهمه مصرف می‌کنیم؟ چرا نمی‌رویم بجایش درخت بکاریم؟

۱۹ تیر ۱۳۸۷

سومین قسمت ازفصل اول کتاب ، با دو ترجمه، مقایسه دو ترجمه




برگردیم به ترجمه (۱ و ۲)، برگردیم به کتابمان. برگردیم به قصه فرانسوا اسیزی قدیس.
اولین ترجمه از نیشابور


پرسشی‌ست که پاسخش را نمی‌یابد. پرسشی‌ست که از پاسخش مآیوس می‌شود. زیر شقیقه می‌کوبد همچون مگسی که به شیشه تا هوای باز پاسخش را بیابد. پرسشی کودکانه است. پرسیده جانی که در مشتی آسمان آبی می‌شورد، زیر سکوتی بزرگتر از خودش: از کجا می‌آیم، منی که همواره اینجا نبوده‌ام؟ کجا بودم آنوقت که زاده نشده‌بودم؟ روزگار ما پاسخی هر چه کوتاهتر می‌دهد: تو از جفتگیری پدر ومادرت می‌آیی. تو میوه چندین آه وچندین لذت هستی. وانگهی آهها ولذتها لزومی ندارند. امروز ما تنها به آزمونه نیازمندیم. این است آخرین پاسخ روز: تو از نطفه وتخمک می‌آیی. نه اولش را لازم است ببینی، نه اول وآخری دارد. تو فقط تکان ماده‌ای به دور خودش. راهی جدا افتاده که عدم در پیش می‌گیرد تا آخرش به خویش بپیوندد. در قرن سیزدهم، قرن فرانسوا اسیزی، پاسخ طولانیتر بود، بس طولانی‌تر، اگر حتی در ناتوانی ساکت کردن پرسش رسوا می‌شد. در قرن فرانسوا اسیزی قدیس از خدا می‌آمدیم و به او باز می‌گشتیم. پاسخ در تمامیتش در کتاب مقدس بود. با آن یکی بود. پاسخی از هزاران صفحه. بیشتر از اینکه در کتاب مقدس باشد در قلب کسی بود که برای یافتن پاسخ کتاب مقدس می‌خواند. واگر خواندن را در هر روزش وارد نمی‌کرد، خوب نمی‌توانست بخواند. پاسخ خوانده نمی‌شد، آزموده می‌شد، جسماً آزموده، ذهناً آزموده، روحاً آزموده. پاسخ استاد نبود. استادان کسانی هستندکه واژه‌هایی را که در کتاب‌ها یافته‌اند به دیگران می‌آموزند. اما واژه را در کتابی از هوا نمی‌آموزیم. وقت به وقت از آن طراوت می گیریم. زیر دم کلامی می‌لرزیم: دوستت داشتم بس پیش از آنکه زاده شده‌باشی. دوستت خواهم داشت پس از آخر زمان. دوستت دارم در ازل و ابد. پیش از آنکه مبهوت در بطن مادر به خواب رود، فرانسوا اسیزی از این کلام غوطه خورده‌است. کلامی که در کتاب مقدس محبوس نگاه می داشتیم. همچون زر در ته صندوقچه ای. در جشنها رهایش می‌کردیم. در اشارات کار و اشارات فراغت. در گردی زمین نشت می کرد، در دم حیوان انبار غله، در طعم تند نان. و پیش از آنکه در کتاب مقدس باشد، کجا می‌بود این جمله، از کجا می‌آمد؟ یله بر تهی زمین و یله بر تهی قلب ‌ها، ول‌گرد با باد در بیابان. آغازین بود. همواره اینجا بوده‌است. کلام عشق مقدم همه چیز است. حتی عشق. در ابتدا جز آن نبود. صدایی بی واژه. دم زرین در بر گیرنده خدا، فرانسوا اسیزی و سگ توبی، در آغوش هم، بازدمشان آمیخته.
دوستت داشتم. دوستت دارم. دوستت خواهم داشت. برای زاده‌شدن جسم بس نیست. این کلام را نیز باید. از دور می‌آید. از آبی دوردست آسمانها، در جاندار فرو می‌رود، چونان قنات پاک عشق در جسم زنده می‌دود. برای شنیدن کتاب مقدس خواندن لازم نیست، برای جان گرفتن از دم خدا اعتقاد به او لازم نیست. این کلام در هر صفحه کتاب مقدس نشت می‌کند، در برگ درختان هم، در پشم حیوان و در ذره غبار پران در هوا. ژرفای ماده، واپسین هسته‌اش، نهایتش. ماده نیست واین کلام است. دوستت دارم. دوستت دارم از عشقی جاودانه، جاودانه باز گشته به تو، غبار، حیوان، آدم. پیش از یله بودن بر گهواره، پیش از رقصیدن بر لبهای مادر، کلام مسیری از خلال صداهایی که آن ایام را می‌سازند افتتاح می‌کنند، به آن لحن و رنگ می‌دهد. کلام کارزار و کسب. کلام شوکت و مصیبت. کلام کران. و از میان و از زیر و از زبر، روح باد، همهمه دیوانه، وزوزی در خون سرخ: دوستت دارم. پیش از آنکه زاده‌شده باشی، بس پس از آخر زمان. دوستت دارم در جاودانگی. فرانسوا اسیزی از آنجا می آید. از آنجا می‌آید و به آنجا باز می‌گردد، همچون که به بستر پر عمق میان بازوان نگاری باز می‌گردیم.


دومین ترجمه

این پرسشی است که پاسخ خود را نمی یابد. این پرسشی است که از پاسخ خود نؤمید است. ضربه های خود را به زیر شقیقه ها می‌کوبد، مانند مگسی که تنش را به شیشه می‌زند، تا بدان‌جا که هوای آزاد پاسخش را بیابد. این پرسشی کودکانه است. آن را روحی پیش کشیده که در پاره‌ای از آسمان نیلگون و در زیر فشار سکوتی که برایش بسیارسنگین است،در تلاطم است: من که همیشه در این جهان نبوده‌ام، از کجا آمده‌ام؟ پیش از آنکه زاده‌شوم، کجا بوده‌ام؟ عصرماکوتاهترین پاسخ را به این پرسش می‌دهد: تو از آمیزیش میان پدر و مادرت به وجود آمده ای. تو حاصل چند ناله و اندکی لذتی. وانگهی، این ناله‌ها و لذت چندان هم ضروری نیست. امروزه به چیزی جز یک لوله آزمایش نیاز نیست. این آخرین پاسخی است که زمانه بدان رسیده‌است: تو از یک نطفه و یک تخمک به وجود آمده‌ای. در این کرانه هستی چیز دیگری به چشم نمی‌آید. از این کرانه هستی چیزی بیش از دیگر کرانه آن شناخته نیست. تو هیچ نیستی مگر حاصل جهش ماده‌ای بر روی ماده دیگر، راه درازی که نیستی در پیش می گیرد تا در پایان کار دگر باره به خویشتن بپیوندد. در قرن سیزدهم، در قرنی که فرانچسکو در آن می‌زیست، پاسخ طولانی تر و بسیار طولانی تر بود، هر چند که به نظر نمی رسید توانایی خاموش ساختن این پرسش را داشته باشد. در قرن سیزدهم انسان از خدا بود و به سوی او باز می‌گشت. پاسخ به تمامی در کتاب مقدس بود و با آن یگانگی داشت. پاسخی چند هزار صفحه‌ای. اما این پاسخ بیش از آن‌که در کتاب مقدس باشد، در قلب کسی بود که کتاب مقدس را به خوبی بخواند که مطالعه آن را با یکایک روزهایش به هم می‌آمیخت. پاسخ خوانده نمی شد، بلکه حس می‌گشت-با گوشت و پوست حس می‌گشت، با فکر و ذهن حس می گشت، با روح و روان حس می‌گشت. این پاسخی نبود که استادی به این پرسش داده باشد. استادان کسانی هستند که به دیگران واژه هایی را می آموزند که خود در کتاب‌ها یافته‌اند. اما در کتا بی که از جنس هواست واژه آموخته نمی شود. بلکه گهگاه طراوتی از آن بر وجود ما می‌نشیند. در وزش کلامی به خود می‌لرزیم: دیر زمانی پیش از آنکه به دنیا آیی دوستت می‌داشتم. دیر زمانی پس از پایان زمان‌ها دوستت خواهم داشت. ترا جاودانه دوستت خواهم داشت. فرانچسکو پیش از آنکه در شکم مادر خویش شگفت زده به خواب فرو رود، در این کلام غوطه می خورد. این سخن در کتاب مقدس نهان بود، همچون طلا در ته صندوقچه ای، و در جشنها و در مواقع کار و استراحت، بیرون آورده می‌شد. انحناهای زمین و نفسهای جانوان در انبارهای غلات و مزه مطبوع نان بدان آغشته بود. و این کلام پیش از آن که در کتاب مقدس باشد کجا بود و از کجا می آمد؟ بر روی خلأ زمینها و خلأ قلبها بال می گسترد و با باد در صحراها می‌گشت. هستی نخستین بود و همیشه اینجا بود. سخن عشق دیرینه‌تر از هر چیز است، حتی خود عشق. در ازل تنها آن بود. آوایی بی واژه و وزشی زرین که از وجود خدا بر می‌خاست و گرداگرد فرانچسکو و سگ طوبیاس را در حالی که کنار هم نشسته بودند و نفسهایشان به هم آمیخته بود، فرا گرفته بود.

دوستت داشته‌ام، دوستت دارم، دوستت خواهم داشت. برای زاده شدن تنها جسم کافی نیست. این کلام نیز لازم است. کلامی که از دور دستها می اید، از آبی دوردست آسمانها، و در وجود زندگان فرو می نشیند و به سان آبهای زیر زمینی، جریان سیال عشقی ناب را در زیر پوست زندگان جاری می سازد. برای شنیدن کلام کتاب مقدس لازم نیست آن را بشناسیم. لازم نیست به خدا ایمان داشته باشیم تا از دم او زنده گردیم. هر صفحه از کتاب مقدس بدین کلام آغشته است و نیز برگ درختان و پوست حیوانات و هر ذره غبار که در هوا در پرواز است. نهاد ماده و آخرین هسته آن است. دوستت دارم. دوستت دارم با عشقی جاودانه، عشقی که جاودانه رو به‌سوی تو دارد- خواه غبار، خواه جانور، خواه انسان. این کلام پیش از آن‌که بر فراز گهوا‌‌‌ره‌ها بال بگشاید و بر لبان مادران به رقص در آید، راهی را از میان آواهایی گشود که عصری را پدید آوردند و بدان رنگ و مایه بخشیدند. آواهایی که از کلامهای جنگ و سوداگری بر می‌خاست، از کلامهای افتخار و مصیبت، از کلامهای ناشنوایان. و از ورای آنها و از زیر آنها و از روی آنها، روح باد و هیاهویی دیوانه وار و همهمه ای در خون سرخ‌فا‌م جریان داشت: دوستت دارم، دیر زمانی پیش از آن که به دنیا آیی و دیر زمانی پس از پایان زمانها. ترا جاودانه دوست می دارم. فرانچسکو از اینجا می‌آید. از اینجامی‌آید و بدین جا باز می‌گردد، همچنان که به میان بازوان زیبا رویی در بستری ژرف باز می‌گردیم.

۱۸ تیر ۱۳۸۷

دانه گندم



گندم تنها دانه‌ایست که امکان نان پختن را میسرمی‌سازد، با دانه‌های دیگر مثل برنج چیزهای دیگری ساخته می‌شود. گندم دانه خیلی قدیمیست. به مرور زمان دانه‌های متفاوت گندم در اینجا و آنجا یافته‌شده‌است. یا مردم با ارتباطات به وجود دانه گندم دیگری آگاه شده‌اند. در غرب وبا رخ دادن انقلاب ها و انقلاب صنعتی، در جستجوی دانه گندمی برآمدند که بازدهی بهتری داشته‌باشد. همان داستان بازبهتر وبیشتر. آنچه باعث نان شدن در گندم می‌شود، پروتئنیست به نام گلوتن. دانشمندان، یا بهتر بگوییم پژوهشگرانی که به امر این وآن چیزو کس کار می‌کردند، به مولکول گلوتن دست بردند، تا نان بیشتر و بیشتر ور بیاید. وبا این کار دانه گندم را استحاله دادند. در ژن آن دست بردند. برای آسان کردن کار ساقه گندم کوتاه‌ترو کوتاه‌تر شد. لویی می‌گوید بلندی ساقه گندم با بلندی تنه درختانی که در نمی‌دانم کجای آمریکا می‌رویند رقابت می‌کند. خوشه پر بار گندم را در نظر بگیریدکه آن ساقه از کاه سبکتر تحملش میکند. اینروزها که در کنار گندمزارها قدم می زنم، به نظرم می رسد که امسال بازساقه گندمها کوتاهتر از سالهای گذشته‌شده اند. اما داستان به اینجا ختم نمی‌شود. اصلا این اول داستان است.
با دستکاری ژنتیکی و جستجوی یک نوع دانه گندم و هماهنگ کردن آن با یک نوع برنامه دفع آفات، تنوع دانه‌ها را کاهش می‌دهیم. و کاهش دادن تنوع، مثل ازدواجهای فامیلی و خونی می‌ماند، خطر اختلالات را افزایش می‌دهد و از گوناگونی جلوگیری می کند. رفته رفته چند نوع بیشتر باقی نمی‌ماند. اگر به خوشه‌های گندم‌های نوع قدیمی نگاه کنیم، زیباترند، با رنگهای دلپذیر، عین خود زندگی. چند رنگند. گندمزارهای امروزیک رنگند و رنگ پریده. اگر همینطوری پیش برود، تنها یک نوع نمی‌ماند. مدتیست که مردمان به نان گندم حساسیت پیدا کرده‌اند. این تحمل نکردنها به انواع مختلف تجلی می‌کند. از مشکلات پوستی تا مشکلات مربوط به شکم، دستگاه گوارشی، و تورم مخاط، و غیره. این مردمان گندم نوع مصری‌اش را بهتر تحمل می‌کنند، چون نوع خیلی قدیمی گندم است. یا گندم را به تمامی از رژیم غذایی خود حذف می‌کنند. گندمهای قدیمی پر مزه‌تر هم بودند. کشاورزی می‌گفت به زودی گند این هم مثل گند جنون گاوی در خواهد‌آمد. گندمها هم دیوانه می‌شوند. آدمی ظاهرا می‌خواهد اهلی کند اما«بربر» می‌کند، همه چیز از دستش در می‌رود.

۱۷ تیر ۱۳۸۷

میان کلیسا



میان کلیسا نشسته بودیم، صبح نه خیلی زود بود. دور هم حلقه زده‌بودیم. دو روز کلیسا قرق ماست و هر کار دلمان بخواهد می‌کنیم. بعد از آن هم جولانگاه موشها خواهد‌بود. فرش و گلیم هم آورده‌بودند و این‌ور آن‌ورکلیسا پهن کرده‌بودند. دو روز جشن در روستای لویی. دو روزی که کلیسا وتنور نان که همسایه هم هستند، هستی‌شان را زندگی می کنند. تا یک سال دیگر در کلیسا را کسی باز نمی‌کند. دو روز نان و خوراک های جوراجور پختن، دو روز دیدار و ملاقات های تازه، دو روز بیشترصورت دوست را دیدن، دو روز با هم بودن، خوردن، نوشیدن، حرف زدن. دو روز آزادی بچه‌ها در کوچه‌های ده و در میدان، دو روز داد و فریادشان و صدای خنده‌هاشان. دوروز هر چه داری را قسمت کردن. وقتت را، لبخندو خانه‌ات را، اتاق و فراغتت را، آواز و صدایت را، قلمت را، دست و انگشتانت را، روی گشاده‌ات را. دیروز تمام نیمه دوم روز را در کلیسا گوش داده‌ای به چنگ و آرشه وانگشتان کسانی. بعد از آن به صدای سه زن، که یکیشان را خوب می شناسی و نمی‌دانی این صدا از کجای این زن کوچک و لاغر بلند می شود.
دور هم حلقه زده‌ایدو صبح نه خیلی زود است و قرار است هرکس از فقر بگوید. تکه‌ای، شعری، چیزی .
دور هم حلقه زده‌بودیم، آنجا که کشیشان نماز به جا می‌آورند، نه آنجا که مردمان می نشینند. در صحنه نشسته بودیم، بر نیمکتها و صندلی‌های مؤمنین. پیانو کناری بود و اریک پشتش نشسته بود و هر وقت که دلش می خواست ضربه ای به کلاویه وارد می ساخت. گویی با پیانو جنگ دارد و هر چه داد و فریاد است بر سرآن فرود می‌آورد. اریک را بارها دیده‌بودم با پیانویش . با ضربه‌هایش و این بار بیشتر. پیر نشسته بودآن سوی پیانو، آنجور که پایین منبر می‌نشینندو بقیه از او شروع می شدند. یکی دلقکی بود با پسر کوچکش و پا برهنه بود و در حیاط لویی خیمه زده بود. می گفت اینروزها از اینجا به آنجا می رود و عصر بچه ها را با پانتومیمش به خود مشغول کرد. لوییس از سفر‌هایش به بولیوی گفت با لهجه امریکایی لاتینی‌اش. دیگرانی، جوان‌هایی بودند حاشیه گزیده، سوار بر دوچرخه. بی دغدغه داشتن یا نداشتن.
یانیک بود، یانیک آرشیتکت، آرشیتکت محیط زیستی، که با خشت و کاه و گل و چوب خانه می سازد، خانه‌هایی منطبق تر با جان ها، نزدیک‌تر به آدمیت. کارول همسر یانیک که سفالگری می کند و به دنبال گلی رنگی، ما هاست که می گردد و نمی‌یابد. و دو کودکشان فرزند خوانده، یکی کابیلی و یکی عرب. دانیل همسر لویی، زنی آرامتر از او و گشاده روی تر ندیده‌اید.
بندیکت همسر پیر که کارش معالجه آب‌هاست، آخر آب ها هم مریضند. پیر و بندیکت چهار فرزند دارند و چهارمیش همین دو سال پیش به دنیا آمد، رز - آن، که مادرش با آمدنش به سوی مرگ رفت و اما برگشت. پیر و بندیکت آنقدر ایمان دارند که با آن همه ما را نجات می‌دهند. پیر اهل تاتر است و رویای داشتن تاتر در سر می‌پروراند. به آن دست خواهد یافت؟
فیلیپ همسایه لوییست و کارگاه آهنگری دارد و چیز‌های زیبا میسازد وکلید در کلیسا را او ساخته است و من دلم می‌خواست که همسایه ما بود. با او دریافتم که اخت شدن با آدم‌ها کمی زمان می‌برد، اوقاتی. فیلیپ بودیست است. لٌر دختری ظریف و کوچک و نازک و جوان ، خیلی جوان . او دختر کشاورز است و دلش می‌خواهد که باغ میوه‌ای داشته‌باشد بی زهر و زیبا.
دو آفریقایی ، یک زوج که خیالاتی در سر می پرورند، می‌خواهند مدارسی در چند جای آفریقا ایجاد کنندکه یتیم‌ها را دور هم جمع کند وبه آنها کنار درس و مشق، کشاورزی بیاموزد. زوجی که به نظر ‌می‌آید نظری دیگر دارد به مهاجرینی که به فرانسه می آیند، می خواهند دستشان را بگیرند و چهره واقعی این سرزمین را به آنها نشان دهند و از انها بخواهند که دوستش بدارند، که نمی‌توان در خانه‌ای بود و صاحب‌خانه را نفرین کرد. موفق خواهند شد آیا؟ نباید یادم برود که مرد ساز دهنی می‌زد.
ژانویِو دبیر اسپانیاییست و آتقدر بی صدا حرف می زند که فقط گنجشکان می‌شنوند. آمده‌بود و از ژ- ر می خواست که در یافتن منطق‌الطیر عطار به زبان فرانسه کمکش کند.لابد می‌خواست جیک جیک‌ها را به اسپانیایی ترجمه کند. با جمیله آمده‌بود، جمیله اهل کابیل الجزایراست که هرگز به آنجا برنگشته است. می‌ترسد. در بیمارستان روانی پرستاراست. پدرش درسال ۱۹۶۵ به فرانسه می‌آید. می‌خواهد از اسارت خانواده زنش که زمیندارند و متشخص برون آید. در شمال فرانسه، در معدن ذغال ‌سنگ به کار مشغول می‌شود ودر چهل و چند سالگی از سرطان ریه می‌میرد. مادر هم که هرگز مهاجرت را نپذیرفته‌است به ولایتش بر می‌گردد و فرزندان را به امان خدا می‌سپارد. جمیله پانزده سال دارد، به زندگی ادامه می‌دهد، بزرگ می‌شود و درس می‌خواند. سه باروصلت‌می کند. دومی سنگالیست و مادر بر نمی‌تابدش. سومی‌فرانسویست، سفید. اما دختر خاله بااو هم‌آغوش می‌شود وقتی جمیله دخترش را آبستن است. حالا جمیله با دخترش زندگی می‌کند، نه با سپید ونه با سیاه و نه با مادرش. می گویدکه نمی‌تواند در الجزایر زندگی کند، چون نمی‌تواند خودش باشد. اینجا خوشنود است، از این آرامشی که بالاخره بدست آورده است. آمده‌اند و شب را قرار است چادر بزنند. ممکن است باران بیاید، می‌گویم بیایید خانه ما، دختران با هم خوش خواهند بود. می گوید که دخترش به عشق چادر زدن آمده‌است می خواهد زیر چادر بخوابد وجای هیچ چانه‌زنی نیست. از بیمارستان و بیماران روانی می‌گویدو چشم اندازی که رسم می‌کند، هر دو مان را کدر می کند.
خانمی سالمند از تنور های نانش می‌گوید که با انرژی خورشیدی کار می‌کند. آدریانا دختر ژرژِ ویولونیستِ خیلی جدی و معتبر، پانزده سال دارد، و از همه جماعت بلند تر است و آمده‌است آواز بخواند. ازژ‌-‌ر می‌پرسم فرق اینجور خواندن با اپرا چیست، می گویدکه اپرا مذهبی نیست و قصه‌ای تعریف می‌کند و صحنه‌آرایی دارد. اینها لیتورژی مسیحیت است. می تواند لیتورژی یهودیت یا شیعی باشد. یعنی مجموعه دعاهایی که در کلیسا و به هنگام نماز خوانده می شود. ژرژ یکی از نادر مطربانیست در سطح خود که حاضر است رایگان بیاید و خودش، هنرش، وقتش را در اختیارشما بگذارد ورنه، نه جامعه، نه چهاچوب اداره اینجور چیزها ونه آژانس هایشان چنین اجازه‌ای به مطربین نمی‌دهند. معلم آواز بندیکت هم آمده‌است.
هزار بار فاصله کلیسا و خانه لویی راطی می کنم. روز اول باران می‌بارد. روز دوم با د می‌آید و کلیسا سرد و نمناک است.
عصر میشل، سوار بر دوچرخه‌اش از راه می‌رسد. از آن چهره هاییست که به خاطرتان می‌ماند. او یا شما را به یادنمی‌آورد یا اسمتان را به اشتباه بر زبان می‌آورد. نه خانه دارد، نه نشانی. از اینجا به آنجا می‌رود و نان می‌پزد. او تنورها را می‌شناسد و می‌داند چگونه باید ساخته‌شوند. قرار بود صبح شنبه برسد، امروز رسیده است. دفعه قبل فقط یک ساعت به ما رخصت داد و رفت. یک بار دیگر سه روز زودتر آمد. حتی نگاهش را نمی‌توانی رام کنی، نمی‌توانی بدزدی و برای خویش نگاه داری ، او به دست نمی‌آید. یک جا نمی‌ماند. گهگاهی هم به زندان می‌افتد. همچون پسری که به خانه باز می‌گردد، هماره او را دیده ام که بشقابی جلویش گذاشته اندو هر چه در خانه است را تقدیمش کرده‌اند . حالا هم رفته است سراغ پیانو ، نشسته است و به شیوهای ناآشناو دلنشین می نوازد و نغمه‌هایی به آسمان بلند میکند که به گفته اریک غریب است و نغمه‌هایی سِلتیست وهیچکس از این هنر میشل خبر نداشته است.
سرد است و می‌روم که ظرف ها رابشورم تا دستهایم را زیر آب داغ گرم کنم. مردمان ظرفها را بر میز ها رها کرده‌اند و رفته‌اندبه تماشا یا شنیدن چیدی. بشقابها و لیوانها را می شویم. تمامی ندارند. از شستن ظروف پلاستیکی بیزارم، چربی به آن می‌چسبدوتن نمی کند. دو سه تا بشقاب را دور می اندازم. ظرفها خشک شده اند و سر جایشان قرار گرفته‌اند و دارد شب می‌شود و هنگام شام است.
دور هم حلقه زده ایم و همه از فقر می گویند و از misère که زیر آن را رٌفته است. از انتخاب فقر می گویند. ژ - ر دو شعر می خواند، یکی از بودلر و دیگری از روتوبُف. من عاشق اویم. روتوبُف شاعر قرون وسطی‌ست مثل مولوی. و چون او چنان آزاد و رها و با جسارت در زبان. او هم مثل شاعران فقیر بوده‌است. لویی از گاندی می گوید و از هند. کسانی حرف می‌زنند. بچه‌ها پشت صحنه منتظرند که نوبتشان شود تا نمایشنامه‌ای را به اجرا در آورند. دستم را بلند می‌کنم، همه نگاه‌ها که به سراغم آمد، می‌گویم: باید دارا باشی تا نداری را انتخاب کنی. باید غنی باشی تا فقر را بجویی. بس کنید. هیچکس فقر را انتخاب نمی‌کرده است. فقر بوده‌است و مردم به سهم و به بخت خود راضی بوده‌اند. حرف می زنید ونمی دانید از چه می گویید. در سرزمینی زندگی‌می کنید که امکان انتخاب را به شما داده‌است، هنوز. امکان انتخاب یعنی دارا بودن. سیل مردمانی را که هیچ امکانی ندارند، از یاد می‌برید. شما فرصت اندیشیدن دارید، آنچه ما داریم نانمان، تنورمان، امروز، اینجا، شما، همه اینها یک جور اشرافیت است، لویی تجمل من است. گفتم که آخرین مطلب من لویی نام دارد. گفتم که از او نوشته‌ام و از یک روِز نان، واز تنور واز سفره ها. وشب که به خانه آمده ام کسی از آنجا، ایران، برایم پیغامی گذاشته‌است. تقاضای عکس لویی را کرده‌است وحس حسادتش را ابراز. همه ساکت شدند و لویی مات به من خیره شد، خندیدم و گفتم: حالا تو را همه ایران می‌شناسد، لویی!
دختران مهلت نمی‌دهند، به صحنه آمده‌اند. تاترشان را شروع می‌کنند. بچه‌های کوچکتر هم به میانه آمده اند و آرایش صحنه شده اند. تاتر هم تمام شد و از کلیسا برون آمده‌ایم. لویی به سراغم میآید، صورت استخوانیش را به صورتم می چسباندو می‌گوید: از فقر نمی‌توان گفت، مثل خدا می‌ماند، می‌گویند فقرا نزدیکترینند به خدا.

۱۴ تیر ۱۳۸۷

لویی



دستتان را بدهید، می‌خواهم لویی را نشانتان بدهم. بیایید.
در مه بخوان اکبر رادی را به یاد دارید؟ لوییش را یادتان می‌آید، همان است. من اما لویی رادی را خوب به خاطر نمی‌آورم. کتابش اینجاست، گاه گاهی لای کتاب را باز می‌کنم، دنبال اسم لویی می‌گردم، مطمئن شدم که سر جایش است، کتاب را می‌بندم. می‌‌ترسم که با دوباره خواندنم، هیچ چیز دیگر همان نباشد، از بس که هیچ چیز همان نیست.
سین می‌گوید لویی نگهبان نان است. او شهر به شهر و روستا به روستا می‌رود که نان پختن به مردم یاد بدهد. از بس که مردم نان پختن را از یاد برده‌اند، چیز های دیگری را هم از یاد برده اند، شما از من بهتر می‌دانید. تمام دوستان از او جالیز داشتن را یاد گرفته اند. تا قبل از اینکه باز نشسته شود، به آفریقایی‌ها کشاورزی ارگانیک می‌آموخته است ، آنها هم خیلی چیز‌هااز یاد برده‌اند. و از یاد بردن آنها غم انگیز تر است ، چون اصلا یادشان نمی آید کی از یاد برده اند. لویی سعی می‌کند به یادشان بیاورد. بعضی‌ها هم نمی‌دانند چرا باید به یاد بیاورند، واین باز غم انگیز تر است، و اینجوری لویی بعضی اوقات گریه می‌کند. چشم های لویی خیلی وقت‌ها مه آلود است. لویی از خانه کودکیش به نزدیکی های پاریس آمده تا آفریقایی ها را پیدا کند و به آنها بگوید که چیزهایی را بلد بوده‌اند و حالا از خاطر برده‌اند.او گاهی به آفریقا می‌رود.
لویی در روستا زندگی می‌کند، وسط میدان، درست روبروی کلیسای قرون وسطایی تنوری ساخته است، تنوری عمومی. کلیدش کنار کلید کلیسا در خانه لویی به دیوار آویزان است و در خانه لویی همیشه باز است. هر کس بخواهد می رود تنور را روشن می‌کند. گاهی از پاریس می‌آیند تا نان پختن یاد بگیرند. شب می‌رسند خانه لویی، بساطشان را پهن می‌کنند، ساعت دوازده باید خمیر ترش را آماده کنند، مخلوطی از آرد و آب، آرد بیولوژیک و آب چشمه، خمیر ترش شش ساعت بیشترنباید بماند. شب را همه در خانه لویی سر می‌کنند و ساعت شش نشده بیدار می‌شوند به سراغ ظروف خود می‌روند، همه چیز آماده است. مقدار لازم آردو آب و خمیرترش کنار هم قرار می‌گیرندو ورز داده می شوند و در داخل سبد‌هایی حصیری قرار می‌گیرندو رویشان دستمالی کتانی کشیده می‌شود و در اتاقی با حرارت مناسب قرار می‌گیرندتا ور آیند. آنوقت همه مشغول ناشتایی خوردن می‌شوند و این ساعتها طول می‌کشد. نزدیک ظهر لویی تنور را روشن می‌کند. تنور شکل خانه های اسکیموهاست، در آهنی کوچک را باز می‌کنی و هیزم ها را درونش می‌گذاری. وقتی تنور خوب داغ شد، خاموشش می‌کنی و ذغالی اگر بود خارج می‌کنی و خاکستر ها را به سوی سوراخ کف تنور جارو می‌کنی. زیر تنور خالیست. مشتی آرد به کف تنور می پاشی اگر نسوخت و سیاه نشد، حرارت مناسب است. بعد همه با سبدهاشان می‌آیندو اتاق تنور پر از آدم میشود وبعضی هم بیرون می‌ایستند. هرکس خمیر درون سبد را درآورده، بر روی پارو می‌گزاردو با تیغی روی خمیر را خراش می‌دهدو با کمک پارو به درون تنور سر می‌دهد. معمولا غذاهایی راهم آماده می‌کنند و کنار خمیر ها می‌گذارند تا بپزد. زمان پخت نان به حرارت تنور بستگی دارد. تا نانها بپزند همه میز را می‌چینند، هرکس چیزی آورده است و روی میز می‌گذارد. لویی نان تازه نمی‌خورد می گوید خوب نیست، فقط بویش می کند. میز حاضراست. همه آمده اند و نشسته‌اند و شروع می‌کنیم. صفای سفره های خانه لویی را هیچ جا ندیده ام، صفایی که طول می‌کشد. همه از همه چیز می‌چشند و دستورش را می‌پرسند. کسی باز چیزی ابداع کرده‌است. و حرف می‌زنیم و گاهی کسانی می‌خوانند. آوازهای خیلی خیلی قدیمی را. نگهبان نان چند بار به نانها سر میزند. پخته‌اند. آنها را بیرون آورده و در گوشه‌ای از اتاق تنور می‌گذارند تا خنک شوند و بعد در سبد خیلی بزرگی، و دو مرد بزرگ هم دو سر سبد را گرفته به خانه می‌آورند. حالا همه دارند شیرینی های خانگی را می چشندو بوی قهوه بلند شده‌است. بعضی از شیرینی‌ها در تنور پخته شده‌اند. ساعت چهار یا پنج بعد از ظهر است اگر تابستان باشد که هیچکس حالا حالاها نمی‌رود، اگر زمستان باشد، هرکس نانش را که هشتصد گرم تا یک کیلو است بغل می کند ومی‌رود. لویی از نان پختن سیر نمی‌شود و ما از نان خوردن.

۱۳ تیر ۱۳۸۷

آنتونیو پُرشیا



آنتونیو پُرشیااز ۱۸۸۶ تا ۱۹۶۸ در آرژانتین زندگی کرد. مردی ساده که به انواع کارهای یدی دست زد. در زنگیش تنها یک کتاب نوشت.
کتاب صدا نام دارد. ژرژ لویی برخس در مقدمه ترجمه فرانسه کتاب می نویسد: کلمات قصار این مجلد، بسیار فراتر از نبشته می‌روند، پایان نیستند، آغازند. نمی‌خواهند اثری بگذارند. می‌توان تصور کرد که مؤلف آنها را برای خود نوشته‌است و نمی‌دانسته است که تصویر آدمی تنها و هوشیار و آگاه به راز ویژه هر لحظه را برای دیگران رسم می کند. و روبرتو خوآرُز در مؤخره کتاب می‌نویسد که تنها در پُرشیا یک چنین تلاقی حکمت زندگی و حکمت زبان را یافته‌ام.
روبرتو خوارُز شاعر بزرگ معاصر آرژانتینی است.
اینهم برگزیدهایی از آن تنها کتاب که سرسری ترجمه کردم اما وفادار.


خدای من، تقریبا هرگز باورت نکرده‌ام، اما همیشه دوستت داشته‌ام.

اگر چون صخره‌ای بودم و نه چون ابری، اندیشه ام که همچون بادیست، رهایم می‌کرد.

آنکه خالی شدن همه چیز را دید، می‌داند همه چیز از چه پر شده‌است.

صد آدم باهم، یک صدم یک آدمند.

وقتی همه چیز به انجام می‌رسد، دستها غمگین می‌شوند.

اگر نمی خواهی راه خود را عوض کنی، چرا راهنما عوض می‌کنی؟

تو احتیاجی هستی که به تو دارند، نه آنچه خود هستی.

بچه اسباب بازیش را نشان می‌دهد، مرد آنرا قایم می کند.

آنجا که کمترین چراغی افروخته است، چراغ خود را نمی‌افروزم.

هر چیزی از خلاء پیرامونش، هست.

آری می روم، همان بهتر که از فقدانت شکوه کنم، تا از خودت.

آنچه به تو دادم را می‌دانم، آنچه تو دریافتی را نمی‌دانم.

وقتی به نظرم می آید که به حرفهایم گوش می‌دهی، حرفهایم، مال تو می شوند و من گوششان می دهم.

به بهشت می روم، اما با جهنم خود، تنها نه.

بشریت نمی داند به کجا برود، چرا که هیچ کس منتظرش نیست، نه حتی خدا.

وقتی به جانی نزدیک می‌شوم، دلم نمی‌خواهد بشناسمش، وقتی دور می‌شوم، چرا.

یک آدم تنها خیلی زیادست برای یک آدم تنها.

خاک با از دست دادن من یک مشت خاک از دست داد.

یک قلب بزرگ با چیزهای کمی پر می شود.

اگر هنوز چیزی می‌یابی، همه چیز را از دست نداده‌ای. هنوز چیزی باقیست که از دست بدهی.

به آنچه ایمان داری ایمان ندارم، به تو اما ایمان دارم.

آنچه کلمات می‌گویند پایدار نیست. کلمات پایدارند. چرا که کلمات همیشه همانند و آنچه می گویند هرگز همان نیست.

کسی بودن، کسی تنها بودن است. کسی بودن تنهایی ست.

دیگر نمی تواند انتظارت را بکشد. چرا که تو رسیده‌ای.

همه آنچه آدمی نیاز دارد، برای نیاز نداشتن است که نیاز دارد.

اگر نمی‌توانستم از خود دور شوم، نمی توانستم به هیچکس نزدیک شوم، به هیچ چیز. نه حتی به خود.

وقتی تو و حقیقت با من حرف می‌زنید، به حقیقت گوش نمی‌دهم به تو گوش می دهم.

چون نام آنچه می جویم را می دانند، فکر می‌کنند که می‌دانند که چه می‌جویم.

اگر غیر عادی وافعا غیر عادی بود، وجود نمی‌داشت.

تو از من آنهمه می‌دانی و مرا نمی‌فهمی. می‌توان همه چیز دانست و هیچ نفهمید.

بعضی از آنهایی که می افتند بر نمی‌خیزند تا دوباره نیافتند.

فکر می‌کردی خراب کردن آنچه جدا می‌سازد، وصل کردن است. و آنچه جدا می‌کند را خراب کردی. و همه چیز را خراب کردی. چون هیچ چیز نیست، بی آنچه جدا می‌کند.

فقر دیگری مرا کافیست تا خود را فقیر حس کنم، فقر خودم کافی نیست.

اگربه این فکرکنم که زندگی چیست، باور می کنم که معجزه است، و اگر به معجزه فکر کنم، باورش نمی‌کنم.

۱۲ تیر ۱۳۸۷

نمایشگاه عکس



دیروز به پاریس رفته بودیم، امروز برای رجوع به دندانپزشک باید کیلو مترها را در نوردی. درهرکوچه‌ای، زبانی دیگر شنیده می‌شد، خیابان پر از اغیار بود، در خم کوچه ای گمان کردم شاهزاده میشکین ایستاده‌است، اما دانه‌های دلش پیدا نبود و زود به اشتباهم پی بردم، اصلا ابله نبود. یکی روس، یکی ترک، یکی عرب، یکی اسپانیایی، یکی ژاپنی، از دو نفر نشانی پرسیدم، انگلیسی بودند. دختری دریک چهارراه، بر زمین نشسته، تکیه به دیوار، زانو به زیر چانه، کتاب می‌خواند. هوا گرم بود و دامنها از دولابچه‌ها برون آمده بود در کوچه وبرزن تاب می‌خورد. پاریس پر از اتومبیل و آدم بود و شهر پیدا نبود. دکان‌ها بیهودگی می‌فروختند و ما آب خریدیم. سین با دوستی به سینما رفت و من به دندانپزشکی و ژ - ر به انتظار من، کارم که تمام شد با هم روانه خیابانها شدیم تا به باغ لوکزامبورگ رسیدیم. نمایشگاه عکسی در طرف بیرونی نرده های باغ بر پا بود. مجله فیگارو و کانُن و سنای فرانسه که عمارتش وسط باغ قرار دارد بر پا کننده نمایشگاهند. گردش دو ساعته به تماشای چندین عکس می‌ارزید. این هم سه تا از عکس ها. اولی محبوب من است. این تقلب نکردن با زندگی ، این رویارویی با مرگ، تن به تن، چنین برابرانه، رقصی چنین میانه میدان





مکان نیم، جنوب فرانسه

عکاس ژاک توِرگَنو
۲۰۰۲












روسیه ۲۰۰۴
عکس از الیویه مارتِل













ویتنام، ۲۰۰۵

عکس از دانگ نوگُو

خدا را گم می‌کنم آنجا



اگر آنجا زندگی نمی کنم، برای این است که یکی می خواست با او هم پیاله شوم و دیگری، که در اندرون هم خود بپوشانم. برای این‌که چون بید با هر بادشان ‌لرزیدم. چون آنجاییان با خودشان حرف می‌زنند. چون غیر را نمی‌شناسند. به غیر روا نمی دارند. چون نمی توان خود بود. چون آسمان به زمین آمده‌بود. چون پوستم خراش بر می داشت. چون عباراتی دلم را تنگ می کرد. چون با چیز هایی نتوانستم کنار بیایم، مادرم می گفت: در خانه لقمه حرام، نمازت باطل است. و من نفهمیدم بنده خوب خدا کیست. چون مسجد هایشان به هر چه شبیه بود جز مسجد. چون خانه‌هایشان کنجی نداشت تا آنهمه راز را قرار بدهد و حالا مانده بودند با آن‌همه راز های سر به مهر در خانه‌های بی کنج، که نمی‌پوشانده‌شان . خانه‌ها بدرد آنها نمی‌خورد، زیادی از پشتش پیدا بودند این زخمهای نیشتر نخورده. پاریسی‌ها اگر در خانه‌های دویست، سیصد ساله شان به سر می‌برند، زخم هاشان سر گشوده است. خانه های با کنج با آدمهای بی راز کنار می‌آيند، برهنگیشان را می پوشانند، آنجا خانه‌هایی برهنه با آدمهایی در حجاب ، تو در تو ، پیچ در پیچ. پاریسی چیزی ندارد که در حجاب یپیچی، پوست انداخته است.
در آنجا نمی‌توانم زندگی کنم، چون زلزله تاریخ را از چهره شهر‌ها پاک می‌‌کند، خانه‌ها قدمت ندارند و دیوارها نازک می‌شوند و هرکس صدای هرکس را می‌شنود. و مادرم نمی تواند که حرف نزند. مردم کهنگی‌شان را به حراج می‌گذارند. و با اینکه سالی چند بار از به یاد آوردن چیزهایی می گریند، از گذشته خود می‌گریزند، از خود می‌گریزند و غیری نشناخته می‌خواهند به هیئت غیر در آیند.
در آنجا نمی‌توانم زندگی کنم، چون بار گناه چنان سنگین است که کمر ها همه خم می‌شود و مردم دولا دولا راه می‌روند و چون هیچکس نمی‌آمرزد، جز گناه کردن نمی‌ماند و کس کمر راست نمی‌کند و سر بر نمی‌افرازد و به تو نگاه نمی‌کند.
آنجا وفور است و من از اسلام استغناء را آموخته ام، آنجا حضور است ومن از شیعه غیبت را. ترجیح داده‌ام که غیبت آنجا را زندگی کنم، من فقدان را بهتر می‌زیم، غیبت یعنی ایجاد فاصله کردن، یعنی دور کردن تا بهتر ببینی، تا بهتر بماند، تابماند، تا نسوزی.
سکوت نیست، خلوتی نیست، در خانه مادرم دیوار خالی نیست تا به صورتش بنگرم.
خدا را من گم می‌کنم آنجا.