۹ تیر ۱۳۸۷

چه زود بزرگ شدی





زبان راز ها



«نمک خشکی دریاست.

باد وحشیگری هواست، آب های خفته را آشفته می‌کند.

نام یک شهر خاطره ای بی تاریخ و بی مکان را بیدارمی کند، چون خاطرات کودکی.

راز چیست؟ اندیشه ای تهدید شده.
زبان ها نگهبان رازند. زبان ها رازند و هیچ کدام آنچه دیگری می گوید را نمی تواند به زبان آورد.
زبان‌ها کامل نیستند وگرنه به راز خیانت می کردند.»



سنگ زبان



«آن که با سنگ ها حرف می زند، کر نیست.

عشق واژه‌ها مثل عشق سنگ‌هاست.

می‌گویند زبان ها وقتی از زمان خارج می‌شوند، می‌میرند. و گوش فرا دادن به بی زمانی جز در نوشتن صورت نمی‌گیرد.

بی واژه می میریم.

شاعر می‌گذارد که تنها زبان حرف بزند.

تنها یک واژه کم دارم، کدام اما؟»

۷ تیر ۱۳۸۷

هشدار



این دو روز را نیشابور «شانتیه» بود. همه چیز را زیر و رو و چپ و راست کردم و چون به جای خود برگشتم، نقطه‌هایی رفته‌بودند جایی که دلشان می‌خواست. برای اینکه آنها را به سر جایشان برگردانم، چیزهای دیگری بالا و پایین رفت و اوقاتی طول کشید و هنوز هم نقطه هایی سر ناسازگاری دارند و من حذفشان کرده‌ام، عجالتا. هر جا فکر کردید نقطه ای باید باشد که نیست، بدانید که قانون تازه‌ای وضع نشده‌است، اگر چه نقطه‌ها به مقصود نویسنده بستگی دارند و گاهی نویسنده جمله‌های بی پایان می‌گوید یا در وضعیتی مبهم قرار دارد.
خوبیش این شد که من یک بار دیگر پی بردم که ماشین واقعاساده است، هرگز نه شعر گفتن خواهد توانست و نه فلسفیدن، هر چقدر پیشرفته که نباشد، آن انعطاف و آن لطافت وآن نازکی را ندارد که باید، کافی‌ست، تنها یک نقطه، تنها یک پیچ، تنها یک عدد، تنها یک حرف پس و پیش بشود، به هم خواهد ریخت، پریشان خواهد شد، فرو خواهد ریخت، از هم خواهد پاشید. آدمی ست که هنوز از هم نپاشیده است، کسی می‌گفت بعد ازآشویتس دیگرجز شعر نمی توان گفت.

۵ تیر ۱۳۸۷

étude




نغمه



به دیدن اسماعیل می روم. ژ- ر و سین را می‌گذارم و می‌روم. سین می‌گوید، خوب باشد، دوستت از زیر بمب می‌آید، برو. او از بغداد می‌آید، بعد از سی و هفت سال به بغداد رفته است و من یک ماه و یک هفته دلم لرزیده است و حالا بر گشته است. یک روز و یک شب حرف زدیم، مسائل دنیا را که حل کردیم، به باغ لوکزامبورگ رفتیم و درخت‌ها را به هم نشان دادیم و میان سبز‌ها فاصله گذاشتیم و از کوچه‌هایی که من جوانیم را پیاده رفته بودم، گذشتیم. به خانه برگشته ایم و او غذا آماده کرده است، من کتابی جیبی را که دیروزش به بهای یک یورو از دست دوم فروشی خریدم می‌خوانم. کتابی از رموز، شارل- فردینان رموز سوییسی. شخصیت اصلی کوهستان است.
- بگذاربرایت سوره مریم بگذارم عبدالباسط نه، این‌یکی بهتر است، این تکه را گوش کن، طرب را، تمام ارکسترعرب در آن جمع است، تمام ملودی عرب.
تمام بعد از ظهر قرآن گوش می‌کنیم، نغمه عرب.
عصر از خانه بیرون می آییم، تا ایستگاه قطار پیاده می رویم، قطارم را پیدا می‌کنم، خداحافظی می کنم، سوار قطار می شوم ،
کتا بم راباز می کنم، به نغمه کوهستان گوش می دهم. بعد از بیابان.

۴ تیر ۱۳۸۷

ملافه‌ها



کیف لباس پهن‌کردن در برون را به هیچ کس وا نمی‌گذارم. در اندرون هر کس می‌خواهد لباس پهن کند به من مربوط نیست. وقتی بیرون بر طنابی طولانی لباس پهن می کنید، عزتی به لباس می‌دهید، ملحفه های سفید را به خاطر آورید، حتی اگر نسیمی نباشد، پرده‌ایست خود. چند فیلم را به یاد می آورید که صحنه‌هایی میان ملافه‌ها می گذرد؟ یک روز بخصوص، در فاشیسم و در پشت بام و میان ملافه‌ها می گذرد. پهن کردن لباس در اندرون یک جور فاشیسم است.

۱ تیر ۱۳۸۷

گردش



پریروز دوستی از فرهنگستان ادب آنجا به اینجا آمده بود. مثل هر بار که به سراغ ما می‌آید، با هم نهاری خوردیم و از اینجا واز آنجا گفتیم و چایی نوشیدیم و به گردشی دو ساعته رفتیم، زیر آسمانی ابری، ابرهایی سفید، ابرهایی سیاه، ابرهایی کبود، ابرهایی گلی. هنگام رفتن باران گرفت. ژ- ر که به ایستگاه قطار رساندش گفت، گفته است - در اتومبیل یا به انتظار قطار پاریس، یادش نمی‌آمد، که ما را دوست می‌دارد. عضو فرهنگستان ادب جز به زبان غیر خودی نمی‌توانست احساسش را بر ملا کند، نه اینکه ما از آن بی خبر باشیم، ازبه زبان آمدنش بی خبر می‌ماندیم، به زبان آوردن خود را رسوا کردن است. می‌گوییم و خود را فاش می‌کنیم. به زبان غیر نمی دانیم که چه می گوییم. من هرگز به زبان خود نه ناسزا بلدم، نه سزا. کلماتی هستند که بر زبان من هرگز جاری نمی شوند. خدا را شکر که با سین به زبان بیگانه هم حرف می زنم، و بی چاره ژ- ر که ناسزاهای مرا که من سبک بارانه ، گاه و ناگاهی به سویش روانه می کنم، نوش جان می کند. بی‌محابا وزنه ای را بلند می کنیم و بر سر کسی می کوبیم ، چه می دانیم که چقدر سنگین است. چگونه همدلی کنیم اگر همزبانی نکرده ایم؟ چگونه واژه‌ای را که نبوده ایم وقتی زندگی اش را می کرده است، سبک سنگین کنیم؟ سیاهی تنها رنگ نیست. شب های من است وقتی نمی خوابم، تمام شب‌هایی ست که خوابم نبرده است، تواگر شبت سیاه نیست، رنگی دیگر انتخاب می کنی. چه کنیم اگراز رنگ ها و شب هامان حرف نزنیم، نشود که بگوییم؟ تو آسمان یزد را دیده ای، می دانی من از کدام آبی حرف می زنم؟ می دانی از چه سیاهی حرف می زنم، وقتی از شبم می گویم؟
هیچ کس به زبان خودش حرف نمی زند. همه زبان ها بیگانه اند، اگر فقط به زبان خودمان حرف بزنیم تنها خواهیم ماند. به خودمان کمی خیانت می کنیم تا تنها نمانیم. من و تو اگر بدانیم از چه رنگی حرف می زنیم، وقتی به تمام جهان بپیوندیم کم رنگ خواهیم شد.
اگر هزار آبی بود و هزار سیاه، بهتر حرف می زدیم. شاید هم شب هامان سیاه تر می شد، چنان که دیگر خواب به چشممان نمی آمد و آسمان یزد چنان آبی می شد که دل مان را می برد و دیگر بر نمی گرداند. حالاهم قبل ازآ نکه آبیش خاطرمان مانده باشد، نیمی از دلمان را پیش خود نگاه داشته است. فقیر خواهیم شد اگر آبی ها کم شوند، خواهند مرد آبی ها اگر نخوانیمشان. بر زبان آوردن، زنده کردن است، زنده کردن وعده، وعده زنده نگاه داشتن آبی ها.
قالی های موزه فرش خاطره قرمز هاست، حافظه قرمز هاست، حافظ خیال بافندگان و نگارنده قرمز ها ست. قرمز هایی که دیگر کس صدا نمی زند، بیدار نمی کند. دست سین را گرفتم و به موزه فرش بردم که غیر از ما ودو غیر، کسی نبود و قرمز ها را نشانش دادم. بی قرمز ها نمی توان زیست، نمی توان مرد. قرمز هارا نشانش دادم تا از آنها حرف بزنیم، تا نمیرند، تا نمیریم.
عضو فرهنگستان ادب به خاطرمان آورد که دوستمان دارد، به زبان بیگانه. دور شد تا نزدیک شود.

باز هم مترجم



مترجم گاهی از دیوار می پرد و می افتد و دست وپایش می شکند، وقتی دیوار خیلی بلند است. آنوقت ترجمه دست و پا شکسته می‌شود.

مترجم



مترجم یک عبور دهنده است، کسی که دست واژه ها را می گیرد و از رودخانه رد می کند، گاه از مرز رد می کند و آن خطرناک است. مترجم در هر دو سوی رود و در هر دو سوی مرز خانه دارد، نه هیچ وقت در دو جا. مترجم در هیچ سوی رود و مرز خانه ندارد، مترجم خانه ندارد، خانه به دوش است، از این سوی رود به آن سو ، از این سوی مرز به آن سو.

بی نام



نوشتن آسان تر از ترجمه کردن است، گر چه من خادمی را به آقایی ترجیح می دهم. به شرط آنکه آقایی باشد، آقا باشد.

کوندرا



همان کتاب


این پس زدنی را که تو موجب می شوی، کوندرا در تصویری فراموش نشدنی متراکم کرده است. می‌نویسد، در تو ، آنچه تنفرانگیز است، آن تانکسوارهای روس‌اند که در پراگ، به روی شورش‌گران آتش می‌گشودند با ریختن اشک‌های دلسوزی.
مصمم و درشت، تصویر به هدف می‌زند. اینگونه است که تو خود را می‌نمایی، فدور، و ستایش‌کنان تو آن‌چنان که منم، باید اذعان کند که به این فرومایگی رضایت می‌دهد.
کوندرا به نژاد رمان‌نویسان معتبر تعلق دارد، غیرممکن است این شوخی‌اش را که علم زیبایی را تعریف و خلاصه میکند، دور بیاندازیم. می‌ماند که بکوشیم تا بفهمیم این چک چه می‌خواهد بگوید، نه به عنوان نماینده این اروپای میانه که در آن، به درستی، بوته فرهنگ قاره‌مان را می‌بیند، بلکه، به سادگی ، تحت عنوان کننده‌ی رمان، چرا که چنین است که خویش را فروتنانه توصیف می‌کند.
تعجب می‌کنم که، با وجود توافق با ملاحضات کوندرا بر سر هنر رمان، آنجا که به تو مربوط می شود به نتایجی بر عکس می‌رسم.
«رمانی که بخشی ناشناخته تا به حال، از هستی را کشف نکند، غیر اخلاقی‌ست. شناخت تنها اخلاق رمان است.»
با چنین برداشت قوی از هنر رمان، چگونه است که مؤلف ما تو را به تاریکی برون می‌راند؟ تصویری که کوندرااز آن برای تقبیح کردن تو استفاده می کند ( از اینجا لبخندت را چاکر و غره می بینم)، این تصویر از آن توست. بخشی از این قاره آدمی ست که تو کشف کردی، استخراج کردی، نگاشتی. برای بیان تحقیرش، چک به زبا ن تو متوصل می‌شود.
توهستی که افشایش کرده‌ای. آن تانک‌سوار جوان روس را که با فشار برماشه، های های می گرید.  کوندرا حق دارد بر این تاکید کند. سهم تو در تحول کیفی رمان نه، بر آن انباشتنش، دقیقا بر این نکته مبتنی‌ست: شرح این بیماری آدمی که سوقش می‌دهد به کشتن آنچه دوست دارد، خیانت به آنچه باور دارد، به انتخاب ویرانه و زوال به خاطر اثبات آزادیی حقیقتا جنون‌آمیز.


کوندرا در تو احساساتی، رقت انگیز، مذهبی را محکوم می کند؛ وبا آن شعر را.
نفرت پاشیده شده به وسیله کمونیسم شوروی آنجا که سلطه داشت، عدم تساهلی را موجب شد، با همان شدت، که زیبایی‌شناسی را آلوده می‌کند، همان‌گونه که ماتریالیسم تاریخی هنر را کوچک می‌گرداند. همه‌چیز بدانگونه پیش می رود که پنداری، رهیده از کمونیسم، تنها اثر زخم باقی می‌ماند. هنگامی که این جراحت، رقابتی تاریخی چند صد ساله را بیدار می کند، نفرت به تمایل به اخلاق تبدیل می‌گردد.
وانگهی، فدور، این تعصب اول از همه در کتاب های تو یافت می شود، آکنده از غریبه‌ستیزی تکان دهنده. اگر این تعفن ناسیونالیسم وپان اسلاویسم را رد می‌کنم که اثر تو را بدبو می کند، چرا به اخلاق‌گرایی کوندرا سر تعظیم فرود آورم؟


تو فدور،همه آنچه کوندرا نمی تواند بالا نیاورد، هستی. تو را از اروپایی که خود انکار می‌کنی می‌رماند. تو را به آن دردپرستی مسیحی که تو خود را با آن پر می‌کنی رجعت می‌دهد. تو را به آن استعداد مذهبی غیرقابل‌تحمل رها می‌کند که تحت عنوان آشتی عالم‌گیر، از قربانی می‌خواهد در آغوش جلادش بگرید.


۳۱ خرداد ۱۳۸۷

فدور




همان کتاب. نقل قول‌ها از داستایوفسکی است، از کتاب نوجوان

فدور، من یکی از مخلوقات تو هستم. اندک اندک  به یکی از این کودکانی که در کتاب‌هایت رفت و آمد می‌کنند، تبدیل می‌شوم.

«کودکانی هستند، که به محض کودکی، به آنچه در خانواده خود می‌بینند، می‌اندیشند، کودکانی که به محض کودکی ، اززشتی اخلاق پدران و پیرامون خود آزرده‌اند، کسانی که به محض کودکی به خصیصه بی‌سامان و غیرمترقبه بنیان زندگی خویش پی برده‌اند، غیبت قالبی ثابت و رسم و سنت خانوادگی.

هنگامی که در یکی از شاه‌کارهای پختگی تو، نقش‌چهره این کودکان آکنده از تهوع را می‌خوانم، ضلمات نقشچهره من به یکباره روشن می‌شود.

«وای به حال کسانی که به تنها نیروی خود و تنها به رویای خود رها شد‌ه‌اند، با عطشی مشتاق زیبایی، زیادی زودرس و تقریبا انتقام‌گیرنده.»

آرام آرام هر واژه را می‌خوانم، هر هجا را سبک سنگین می‌کنم، نقاب ماماتون را باز می‌بینم، چهره نقش شده ما میتا را: کودکیم را بالا می‌آورم، فدور. وباز تف می کنم، چنان که تو از کتابی به کتابی کودکیت را تف کردی، انتقام گیرنده، آری، منتها ما انتقام را قبل از هر چیز بر ضد خود به کار می‌گیریم. اولین قربانی سرخوردگی مان خود ماییم.


۲۸ خرداد ۱۳۸۷

نابوکف



تکه ای از کتاب برادرم ابله، خطاب به فئودور داستایوفسکی
نوشته میشل دل کاستییوی اسپانیایی، فرانسوی، که یک روز ، که چند روز بعد از ۱۱ سپتامبر بود مرا نجات داد، ازغصه. با خطوط چهره اش، صدایش و قصه اش.
آنجاست که نابوکف گفته است، جنایات و مکافات یک رمان پلیسی ست.
ترجمه هنوز جا نیافتاده است، دانش یک طرفست و آبش یک طرف.


رمان پلیسی، نابوکف اعلام می دارد.
از تقریبا هفتصد صفحه، قتل مضاعف بیشتر از سی صفحه را اشغال نمی کند، مکافات به زحمت القا شده است، چنان که عنوان حتی به متن ربطی ندارد.
پس ششصد و پنجاه صفحه از چه حکایت می کند، که نه نقل قتل مضاعفی است ونه نقل مجازاتی، به زحمت نقل تحقیق و تفحصی؟
چیزی با آهنگی بی رحم، پیش می رود. اندیشه ای؟ راسکلینکف که همه اش تکرار می کند از عهده اش بر نمی آید. استدلال؟ هزارانش با هم در گیر می شوند و نقض خود می گویند.
نه، آنچه احساس می کنیم پیش می رود، جمله ای از پس جمله ای، حسی تاریک است، آمده از ژرفاها. در چله تابستان دم کرده، در میان سودا گری مسکن، که شهری با خط کش رسم شده را در هم می ریزد، تصنعی، اما در هاله ای از زیبایی رویایی، در آشفتگی و ابهام، روسیه خود را جستجو می کند. تکه پاره، میان نظام مطلقه آلمان و آرمان گرایی فرانسوی ها.
ناپلئون اعتبار فرانسه را خراب کرده است، مانده است آلمان: مارکس درشرق و هیتلر در غرب.
خطراتی را که اروپا را تهدید می کند، تو فئودور، بو می کشی. آن هذیان خون را در رمانت می بینیم که سر باز می کند. هول وولای تو مدرن بودن کتابت را می سازد و ما باقی ماندگان فاجعه، تو رابی شک بهتر ازمعاصرانت می فهمیم که تو را قضاوت می کردند، به بیمار گونه بد بین بودن.
چنین، نابوکف، آن جهان وطن در آنچه سرنوشت او را رقم زد، تنها دسیسه ای پلیسی را تشخیص می دهد. نمی خواهد، نمی تواند به تیره بختی خود نظر کند، در کلاس های درس ادبیات، از تولستوی می خواهد که مناظر کودکیش، افسون قصرها وخیرگی ازپروانه هایش را به او بر گرداند. طوفان عظیمی را که از او یک بی وطن ساخته است، پس می زند.
« حالا دیگر کجا می توانید کودکی و نوجوانی را بیابید که باز آفریده شود در نقلی چنان موزون و چنان به جا که نقل مثلا کنت لئون تولستوی، انجا که دوران وخانواده خود را برایمان تعریف می کند، یا جنگ و صلح ؟ این اشعار امروز جز تابلوهایی تاریخی از گذشته ای بعید نیستند.
نمی خواهم به هیچ عنوان بگویم که تابلو هایی افسون کننده اند، آرزو نمی کنم که به آن روز بر گردیم، مقصودم اصلا این نیست. تنها از خصلت وخصیصه شان می گویم، از آنچه به کمال در خود دارند، واضح و معین... امروز امثال اینها وجود ندارد، نه چیز معینی، نه چیز روشنی. خانواده روس مدرن روز به روز خانواده ای تصادفی می شود. بله، خانواده ای تصادفی.»
به این ملاحضات چه می توان افزود؟

این نقش مایه های به شگفتی هماهنگ شده - سرمایه داری در حال پیدایش، وحشی گریش، و لنگه اش دیالکتیک، سو سیالیسم انقلابی که نظریه خشونت اجتناب نا پذیر را می پذیرد؛ هیاهوی جامعه ای در حال تباهی، وسوسه خود کامگی پنهان پشت آرمان هایی خرد گرا - تمام این موضوعات، با هم نشینی تنهایی و یاس، با رایحه ها ونور ها، فدور، نخستین سمفونی بزرگ مدرن را ترکیب می کند.


به یاد سپهری و پرده‌های با جانش



۲۷ خرداد ۱۳۸۷

قرمز، آبی


ژوئن ماه میوه های قرمز است. اول توت فرنگی، بعد تمشک فرنگی، انگور فرنگی و گیلا س و آلبالو و میوه ریزی که از زور قرمزی سیاه است ومن اسمش را نمی دانم و واژه نامه گیاهی انتشارات دانشگاه تهران هم هیچ کمکی نکرد. اینجا لغتی برای آلبالو ندارند، خودش را شاید داشته باشند، حتما دارند، چیزهایی شبیه به آلبالو هست، اصلا اگر چیزی باشد اسمش هم هست، یا بوده. من نمی فهمم چرا واژه نامه ها از نام های محلی استفاده نمی کنند. در هر حال، باغ آلبالوی چخوف را ، باغ گیلاس ترجمه کرده اند. من که فکر می کنم منظور چخوف آلبالو بوده است، هیچ اطلاعی ندارم، بر اینم که آلبالو به مردم ایران وروس ها نزدیک تر است، آلبالو ترش است و وحشی، گیلاس متمدن است، در طبیعت های بی جان اروپا هم ندیده ام کاسه ای آلبالو نقش کرده باشند، کسی هم گوشواری از دو آلبالوی همزاد، نشنیده ام به گوش آویخته باشد، شما هم حرف های مرا خیلی جدی نگیرید، علائم کمبود معاشرت است. مثلا آدم اگر یک کاشانی می شناخت، میتوانست از او بپرسد، این گلی که مادر سپهری تخم مرغ های عید را با آن رنگ آبی می کرده، که در آنجا یعنی طرف های سپهری سنبوسه می نامند، چه جور گلی ست، من که نفهمیدم. تمام آنها یی هم که از سپهری حرف زده اند، گمان کرده اند که سنبوسه همان خوراک سه گوش است، اما این طور نیست. بهتر است وقتی از یکی حرف می زنیم، خاصه اگر در میان ما نیست، کمی به او فکر کنیم. فرق آلبالو وگیلاس خیلی نیست، که هست، اما فرق گل وخوراک کم نیست، تنها کافی است سینی پر از سنبوسه وعید را تصور کنیم و انتخاب کنیم، با اطمینان به سپهری.

ماریا کالاس



انگاسی


سوی شهر آمد آن زن انگاس
سیر کردن گرفت ازچپ وراست
دید آئینه ای فتاده به خاک
گفت: «حقا که گوهری یکتاست!»
به تما شا چو بر گرفت و بدید
عکس خود را، فکند و پوزش خواست
که: «ببخشید خواهرم! به خدا
من ندانستم این گهر ز شماست»

ما همان روستا زنیم درست،
ساده بین، ساده فهم بی کم وکاست
که در آئینه جهان بر ما
از همه ناشناس تر، خود ماست.


نیما
۱۸ جدی ۱۳۰۲

آتش جهنم



بر سر منبر خود واعظ ده
خلق را مسئله می آموخت.
صحبت آمد زجهنم به میان
که چه آتشها خواهد افروخت
تن بد کار چه ها می بیند
آنکه عقبی پی دنیا بفروخت.
گوش داد این سخنان چوپانی
غصه ای خورد و هراسی اندوخت
دید با خود سگ خود را بد کار
چشم پر اشک بدان واعظ دوخت
گفت: آنجا که همه می سوزند
سگ من نیز چو من خواهد سوخت ؟

نیما
لاهیجان ۱۳ اردیبهشت ۱۳۰۹

۲۶ خرداد ۱۳۸۷

برگ لادن



امروز سقف آسمان پایین است وسر من به طاق می خورد، تر جیح می دهم بیرون نروم. آتشی روشن کرده ام و چای می خورم.
لادن های پشت پنجره، هنوزگل نداده اند، با سین کاشتیمشان، تخم شان را پاشیدیم. می خواستم لغزش قطره آب را روی برگ لادن نشانش دهم، گویی که هرگز با برگ نمی آمیزد، مثل نگین گرد نقره ای همان جا سر پا می ماند، سر می خورد و می افتد و می شکند. برای این لادن کاشتم.
یادش خواهد ماند ؟

جلال


سنگ را یک روز، یک جا، یافتم و نامش را جلال گذاشت. جلال الدین محمد بلخی رومی



۲۵ خرداد ۱۳۸۷

خنده خدا



چرا مترجم خنده خدا را لبخند خدا ترجمه کرده است ؟ گمان می کند که خدا نمی خندد، از کجا می داند، اگر او ندیده و نشنیده است، دلیل نمی شود. چرا خدا لبخند می زند، اما نمی خندد ؟ این بندگان برای خدا هم تکلیف تعیین می کنند وحدود. متر جم نمی داند، که خود باید بنده باشد، بنده خدای نویسنده ؟ لابد اگر نویسنده بخواهد که بخندد هم، مترجم نمی گذارد. مترجم هم نویسنده، وهم خدا را سانسور می کند، به جای خدا می نشیند ونویسنده، و گمان می برد که اینگونه بنده خوب خداست. خدای نویسنده می خندد، مترجم، خنده خدای نویسنده را باور نمی کند. یا فکر می کند که خدا آنقدر سبک نیست که بخندد، یا اصلا کار هایی وزین تر از خندیدن دارد. خنده آدم را سبک می کند، آنقدر که به آسمان می رود، خنده آدم را به آسمان می برد، پیش خدا، پیش خنده خدا. شاید هم مترجم، فکر کرده است، خدا در کنار خیمه زنان بهتر است لبخند بزند تا بخندد، خوب نیست بخندد. در هر حال نویسنده، آورده است : خیمه زنان، خنده خدا.
خوب، حالا یکی نیست بپرسد، اصلا چه اصراری ست به ترجمه خدایی که می خندد، به زبانی که خدایش خوب نیست بخندد؟ خیمه زنان، خنده خدا فصل نهم کتاب است


شمس



اوشمس من است. می دانم،
با شمس شما فرق دارد.




۲۳ خرداد ۱۳۸۷

تبریزی



جلوی پنجره ما درخت تبریزیی هست، چهار ساله. هیچ درختی مثل تبریزی نمی رقصد، نمی دانم شکل واندازه و دم برگ هاست که درخت را چنین به رقص وا می دارد یا چیزی دیگر. من هرگز درخت را به شهر تبریز مربوط ندانسته ام ، در خیال من همیشه به شمس مربوط بوده است، آستین فشان.

سخن



سخن اندک ومفید، همچنان است که چراغی افروخته چراغی نا افروخته را بوسه داد ورفت.

فیه ما فیه

گفت غبار انگیز است، مگر گفت کسی که از غبار گذشته باشد.

مقالات شمس

گفتن جان کندن است، و شنیدن جان پروریدن است.

مقالات شمس

یا فقر misère



می خواستم عنوان مطلب پیشین را فقر یا misère بگذارم. هیچ وقت معادلی برای این کلمه فرانسوی که جانشین فقر شده است، نیافتم. کلمه نیست که جانشین فقر شده است ، معنی کلمه است که جای فقر را گرفته است، آنچه باید misère معنی شود، معادل آن باشد، جای فقر را اشغال کرده است. فرهنگ نامه کازیمیرسکی را باز می کنم، همیشه اول به او رجوع می کنم، از بوی کهنگی کلماتش خوشم می آید، خلاصه است وسبک. کازیمیریسکی می گوید : بدبختی، نکبت. صاحب misère را هم می گوید : بدبخت، نکبتی. لغت نامه محمد رضا پارسایار را باز می کنم، می گوید : ۱ . بدبختی، بیچارگی، تهی دستی، فقر۲.مصیبت ۳.چیز بی ارزش و دارندگانشان راهم بی چاره، بدبخت، بینوا، فقیر، تهی دست می نامد. چیزی هم که دارنده این همه است را، محقر، جزئی، ناچیز، حقیر، اندک، همان صفت، همان که با آن از کسی یا چیزی تعریف می کنیم ! کسی را حقیر وناچیز وچیزی را جزئی و اندک می خوانیم. آقای نفیسی جلوی واژه ، بدبختی و سیاه بختی و تیره بختی و واژگون بختی و بد روزی وادبار و شقا و شقاوت را آورده است، بیچاره واژه ! باید کمرش خم شده باشد.
کلمه miséricorde به معنای رحم است. از زبان لاتین وام گرفته شده. از misère و قلب ساخته شده است، قلب مکان رحم و رحمت است. اما چرا برای ساختن رحم آنرا به misère چسبانده اند ؟ آیا مالکین misère محتاج رحمند و دل نگرانی و دل سوزی ؟ آیا رحم از این احتیاج به وجود آمده است، کدامین اول پیدایشان شده؟ لغت نامه تاریخ هر دو را، نیمه اول قرن دوازدهم میلادی می داند.
دنیای امروز misère را جایگزین فقر کرده است، کو رحمی ؟

فقر

هشتاد میلیون نفر در اروپا با کمتر از هشصد یورو در ماه زندگی می کنند. در فرانسه بیشتر از پنجاه در صد مردم بین هزار تا هزار وپانصد یورو در آمد دارند و خیلی ها باز هم کمتر. نفت، در حال حاضر، لیتری یک یورو است وبنزین یک و نیم یورو.

۲۲ خرداد ۱۳۸۷

بی نام

وقتی به فقرا نان می دهم، قدیسم می خوانند.
وقتی می پرسم چرا فقرا گر سنه اند، کمونیستم می دانند.

Dom Hélder Câmara اسقف برزیلی

۲۱ خرداد ۱۳۸۷

ادامه فصل اول کتاب، مقایسه دو ترجمه



اولین ترجمه

بچه با ملک رفت وسگ به دنبالشان. جمله ای‌ست چه خوب درخور فرانسوای اسیزی. ازاو کم می‌دانیم و چه از این بهتر. آنچه از کسی می‌دانیم، شناختش را باز می‌دارد. آنچه از او می‌گوییم، به گمان اینکه می‌دانیم که چه می‌گوییم، دیدنش را دشوار می‌سازد. مثلا می‌گوییم: قدیس- فرانسوا اسیزی . آن را با خوابگردی می‌گوییم، بی خروج از خواب زبان. نمی‌گوییم، می‌گذا‌ریم گفته شود. می‌گذاریم واژه‌ها بیایند، می‌آیند در نظمی که از آن ما نیست، نظمی‌ست از آن دروغ، از آن مرگ، از آن زندگی در جامعه. کلام حقیقی کم مبادله می‌شود، هر روز. راستی را کم. عاشق می‌شویم شاید، تا بالاخره گفتن آغاز کنیم. کتابی می گشاییم شاید، تا بالاخره شنیدن آغاز کنیم. بچه با ملک رفت وسگ به دنبالشان. در این جمله نه بچه می بینید و نه ملک، تنها سگ را می‌بینید. خلق شادش را حدس می‌زنید، نگاهش می‌کنید که آن دو به دیده نیامده را دنبال می‌کند: بچه - نا دیده گشته از بی دغدغه‌گی-، ملک - نادیده گشته از سادگی. سگ را، آری می‌بینیم. پشت سر. طول می‌دهد. دو دیگری را دنبال می‌کند. ردشان را پی می‌گیرد و گاه پرسه می‌زند، در علف زاری گم می‌شود، به مرغابی یا روباهی خیره می‌ماند، پس با دو خیز خود را به دیگران می‌رساند، به دامن بچه وملک می‌چسبد. ولگرد، سرخوش. بچه وملک روی یک خط‌اند. شاید بچه دست ملک را گرفته است تا هدایتش کند، تا ملک زیاد احساس ناراحتی نکند،اویی که به دنیای به دیده‌آمده می‌رود همچون کوری در روز روشن. وبچه زیر لب آواز می‌خواند، هر چه به ذهنش می‌آید را تعریف می‌کند، وملک لبخند می‌زند، موافق - وسگ هنوز پشت آن دو، گاهی به راست، گاهی به چپ. این سگ در کتاب مقدس است. در کتاب مقدس خیلی سگ نیست. نهنگ هست، میش، پرندگان ومار، سگ اما خیلی کم است. شما تنها همین یکی را می‌شناسید، پرسه زنان جاده‌ها، در پی دو صاحب: بچه وملک، خنده وسکوت، بازی وبخشش. سگ فرانسوا اسیزی.

دومین ترجمه

کودک به همراه فرشته رهسپار شد و سگ از پی شان روان گردید. این جمله به طرز شگفت آوری وصف حال فرانچسکوی قدیس است. در باره او چیز زیادی نمی دانیم و همین طور بهتر است. آنچه در باره کسی می دانیم مانع شناخت وی می‌شود. آنچه در باره او می‌گوییم، با این پندار که می‌دانیم که چه می گوییم، دیدنش را دشوار می‌سازد. مثلا می گوییم: قدیس فرانچسکوی آسیزیایی. این را خوابگردانه می‌گوییم، بی آن‌که از خواب زبان به در آمده‌باشیم. ما خود این سخن را نمی‌گوییم، می‌گذاریم گفته شود. می گذاریم کلمات بر زبان آیند. کلمات با نظم و ترتیبی بر زبان می‌آیند که از آن ما نیست، بلکه از آن دروغ و مرگ و زندگی در اجتماع است. سخنان راستی که هر روز ردو بدل می‌شوند اندکند و به راستی بسیار اندک. شاید عاشق نمی‌شویم مگر برای آن که سرانجام زبان به سخن گفتن بگشاییم. کتابی را باز نمی‌کنیم مگر برای آن که سرانجام گوش به شنیدن بسپاریم. کودک به همراه فرشته رهسپار شد ر سگ از پی‌شان روان گردید. در این جمله شما نه فرشته را می بینید و نه کودک را، تنها سگ را می‌بینید و حدس می زنید که باید خلق و خویی شاد داشته باشد. می‌بینید که دو ناپیدا را دنبال می‌کند: کودک را به خاطر دل‌آسودگیش ناپیداست، و فرشته را که به سبب بی پیرایگیش نادیدنی است. اما سگ را می بینیم که از پشت سر در پی آندو روان است. آنها را از روی رد پایشان دنبال می‌کند و گاه پرسه ای می زند، در علفزاری سرگردان می‌شود و در بربر چنگری سرخ منقار یا روباهی خشکش می‌زند، سپس با دو جست به کودک و فرشته می‌پیوندد و دمی از آن دو جدا نمی‌شود. ولگرد و سرخوش. کودک و فرشته به یک راه می‌روند. شاید کودک دست فرشته را گرفته تا راه را نشانش دهد وکاری کند که زیاد آزرده نشود، جالا که فرشته همان گونه در جهان پیدا گام بر می‌دارد که نابینا در زیر نور خورشید. و کودک زیر لب زمزمه می کند و هر چه را که به ذهنش خطور می‌کند بر زبان می آورد، و فرشته لبخند می‌زند و پذیرای سخن او می‌شود. و سگ همواره پشت سر این دوست و گاه به چپ و گاه به راست می‌رود. این سگ در کتاب مقدس است. در کتاب مقدس سگ خیلی نیست. نهنگ و میش و پرنده مار هست، اما سگ بسیار کم است. شما تنها همین یکی را می‌شنایسد که راهارا زیر پا می‌گذارد و صاحبانش را دنبال می کند: کودک را و فرشته را، لبخند را و سکوت را، بازی را، و رحمت را. سگ فرانچسکوی آسیزیایی.

۲۰ خرداد ۱۳۸۷

اینجا



یک سال نشسته ای که رز ها بشکفند، مخصوصا رز دمشق، که بویش از آن بوهای قدیمی ست، نسترن ها که سالی یک بار گل می دهند. از آوریل که از گریبانت آمده ای بیرون، تروخشکشان کر ده ای، بهار اگر سرد است یا زمستان اگر طول بکشد، تا اوائل ژوئن باز می شوند، چه باران ببارد ،چه نبارد. یک هفته باران باریدوتمام گل ها سر بوته شان پوسیدند، یک هفته باران بارید و از پنجره نگاهشان کردم، نشد بروم زیرشان بنشینم ویک استکان چایی بخورم، پارسال درست هفته اول ماه ژوییه بود، ساعت هفت عصر بود، ناگهان تگرگ خشکی آمد ، تگرگ همراه باران خرابیش کمتر است، پنج دقیقه هم طول نکشید، هرچه که بود ونبود را سوزاند، آری سوزاند، حتی به برگ ها هم رحم نکرد، میوه که نداشتیم، هیچ، گل هاو محصولاتمان که ازمیان رفت، بماند، خیال می کردی لشکری از فیل ها آمده اند وبر باغچه ما راه رفته اند، البته برای باغچه کوچک ما یک فیل هم کافی ست، منظره حیاط آنقدر ملال آور بود که من چند روزی افسردگی گرفتم، ژ-ر کمتر از من وسین خودش را زد به آن راه و لابد با خودش گفت که به هیچ چیز نمی شود اطمینان کنی، من که کوچک بودم، از این خبر ها نبود، از این تگرگ ها هم نبود، هیچ چیز بی خبر و سر زده نمی آمد، همیشه برای همه چیز آماده بودیم از خیلی وقت قبلش، تاریخ چیز ها را می دانستیم، لباس های گرم را جمع می کردیم، لباس های زمستانی را بیرون می آوردیم ، اعتماد داشتیم، اینجا همیشه بایدحواست باشد، لباس هایت را نمی توانی خیلی از خودت دور نگاه داری، باید همیشه دستت برسد، اصلا هم نباید دل ببندی، آفتابی که نمی بینی، آنی دیگر می تواند نباشد، اینجا تا دلت بخواهد سبز، تا دلت بخواهد خاکستری، از آبی خبری نیست. این جور جایی ست اینجا. امروز با وز وز اولین مگس فهمیدم که هوا خوب است، همیشه آنها زودتر خبر می شوند و ما را مطلع می کنند. رفتم باغچه، آنقدر علف دیوانه در آمده است که دیگر نه گشنیز ها ونه شوید ها ونه ریحان ها را می شود تشخیص داد، کدو ها گل داده اند، اما از زور باران به کدو ننشسته گندیده اند، اگر می دانستم، یعنی اگر فکرش را کرده بودم، بنیه گل کدو می پختم، عوضش الان که رفتم دنبال سین که از مدرسه تعطیل می شود ، می رویم به چیدن گل اقاقیا، بنیه شیرین گل اقاقیا خورده اید؟

بحث ترجمه



بحث ترجمه را ادامه دهیم.
عنوان فصل اول کتاب:
۱. پرسشی که از پاسخش مایوس می شود
۲. پرسشی که از پاسخ خود نومید است
در ترجمه اول پرسش ابدی است، پاسخ می تواند مایوس کننده باشد، می تواند مایوس کننده نباشد، می توان امید داشت که روزی پرسش، پاسخی در خوربگیرد، شدن جریان دارد، جمله ترجمه اول زنده است وهنوز نمرده است. اولین ترجمه، می خواهد قصه ای را حکایت کند، چرایی وچگونگی آن یاس را. دلیل پرسش وعلت پاسخ را. در مایوس شدن ، انتظار هست . در نومید بو دن، نیست.
عنوان فصل پنجم کتاب
۱. واژگانی چند پر سایه
۲. چند واژه یاس آور
نویسنده کتاب از واژه سایه استفاده کرده است. مترجم دوم واژه را تفسیر کرده است.

۱۹ خرداد ۱۳۸۷

ترجمه



یک قطعه از یک کتاب با دو ترجمه، یکی از آن من است که سال هاست خاک می خورد و دیگری از مترجمی سر شناس که منتشر شده، بخوانید اگر، چیزهایی برای شما روشن خواهد شد، نظر اگر دهید، چیزهایی برای من. ممنون

تمام ترجمه ام را، اندک اندک، همینجا می گذارم. ازاین دو ترجمه حرف خواهم زد. از ترجمه حرف خوا هیم زد. امیدوارم


اولین ترجمه


بچه با ملک رفت وسگ به دنبالشان. جمله ای ست در کتاب مقدس. جمله ای ست از کتاب توبی، در کتاب مقدس. کتاب مقدس کتابی ست از کتاب های بسیار و در هر کدام بسیار جمله و در هر جمله بسیار اختر، زیتون بن وچشمه، خرهای کوچک و انجیر بن، گندم زار و ماهی - و باد، همه جا باد، کبود باد شام، گلی نسیم صبحگاه، شبق طوفان های عظیم. کتاب های امروز از کاغذند. کتاب های دیروز از پوست بودند. کتاب مقدس تنها کتابی از هواست -– کولاکی از مرکب وباد. کتابی نا معقول، حیران در معنای خود، گمشده در صفحاتش، چنان که باد در توقف گاه فروشگاه های بزرگ، در گیسوان زنان، در چشمان کودکان. کتابی که ممکن نیست از برای خواندنی حکیمانه، بعید، در دو دست آرام، نگاه داری: حالی پر می کشد، شن سطورش را لای انگشتان می پا شد. باد را در دست می گیریم و حالی می ایستیم، همچون آغاز یک عشق، می گوییم اینجا می مانم، یافتم، بالاخره زمانش رسید، همینجا می مانم، دراین آغازین لبخند، آغازین وعده دیدار، آغازین جمله پیشامده. بچه با ملک رفت وسگ به دنبالشان.




دومین ترجمه


کودک به همراه فرشته رهسپار شد وسگ از پی شان روان گردید. این جمله ای از کتاب مقدس است. جمله ای از کتاب طوبیاس در کتاب مقدس. کتاب مقدس مشتمل بر کتاب های متعددی است وهر کدام از این کتابها در بر دارنده جملات بسیاری است که در آنها از ستارگان و درختان زیتون وچشمه ساران و چهار پایان و درختان انجیر و گندم زاران وماهیان بیشماری حکایت شده است. ودر سراسراین کتاب از وزیدن باد سخن رفته است، باد بنفش شبانگاه و نسیم صورتی صبحگاه وطوفانهای سیاه سهمگین. کتابهای امروز از جنس کاغذند. کتابهای دیروز از جنس پوست بودند. کتاب مقدس یگانه کتابی است که از جنس هواست، طوفان نوحی است از مرکب وباد. کتابی است شگفت که در مسیر خود سرگردان است ودر لابه لای صفحات خود گم گشته است، به سان باد که در دهلیز های تو در تو ودر گیسوان زنان و در چشمان کود کان راه گم کرده است. کتابی است که نمی توان آن را با آرامش به دست گرفت وخردمندانه مطالعه نمود واز آن فاصله گزید، چراکه بی درنگ پرو بال می گشاید وریگزارجملات خود را در میان انگشتانمان می پراکند. باد را در دستمان می گیریم وهمان گونه که در ابتدای عشق می گوییم به همین جا بسنده می کنم، به همه چیز دست یافتم، سر انجام زمان آن فرا رسیده بود، به همین جا یسنده می کنم، به این نخستین لبخند ونخستین وعده دیدار و نخستین جمله ای که بی اختیار بر ربان رانده شده است. کودک به همراه فرشته رهسپار شد وسگ از پی شان روان گردید.

۱۷ خرداد ۱۳۸۷

آنجا



اگر می شد تنها برای یک نفر بنویسم، تنها برای یک نفر می نوشتم،
همیشه یکی را به همه ترجیح داده ام و گاهی هیچ کس را به یکی،
نشد.
اگر می توانستم ننویسم، نمی نوشتم، اما آنجا به من چسبیده است و
من مجبورم همه جا با خود بکشانمش، به جاهایی حتی که نمی خواهند
پذیرایش باشند، باید زبان فارسی را میان خود وآنجا بگسترانم تا
حفاظتم کند، تا آ نجا رهایم کند.
ازایران که خارج شدم، زمان به دو نیمه شد، نیمه اولش آنجا ماند.
هنوز نمی دانم با مکان است که مشکل دارم یا با زمان، تنها
می دانم که زمان به دو نیمه شد ومکان هم. مانده است زبان.