۱ دی ۱۳۸۷

رمان نو تر



دیروز یا پریروز شنیدم که نویسنده‌ای فرانسوی کتابی نوشته است و ژاور بی‌نوایان ویکتور هوگو را زنده کرده‌ و از او تصویر مردی خوش جنس پرداخته است. وارثان ویکتور هوگو شکایت کرده‌اند که این بی‌حرمتی به نویسنده بزرگ است که ژاورش مخلوق اوست و مردی بدجنس بود و در سن غرق شد و دادگاه در حال رسیدگی به شکایت است. ظاهرا آثار بعد از شست سال به عموم تعلق می‌گیرد، پس می‌ماند روح اثر. این پرسش مطرح شده‌است که چه کسی صاحب اثر است؟ آیا این بازماندگان و فرزندان نویسنده نیستند که وارث روح اثرند؟ و بنابراین حافظ روح آن؟ می‌گویند یکی هم منتظر جواب دادگاه ست تا ادامه خانم بوآری را بنگارد. یکی می‌گفت خوب این هم بدعتی خواهد بود در ادبیات و باید شاهد ادامه رمان‌های بزرگ قرن هجدهم و نوزدهم باشیم.

۳۰ آذر ۱۳۸۷

شکار گوزن



خانه یانیک که نیمه‌اش، قسمتی‌از نماز‌خانه‌ای ست قرون وسطایی و می‌گویند راسین درام نویس و نویسنده بزرگ فرانسوی ر ا در همان چشمه‌ای غسل تعمید داده‌اند که از زیر نماز خانه می گذرد و به یخدان یانیک و خانواده‌اش مبدل شده و آب آن زمستان و تابستان یازده درجه است، در کنار جنگلی واقع شده‌، وسیع و تاریک و مرطوب با درختانی سر به آسمان کشیده. از خانه یانیک که به در آیی، - خانه یانیک در ندارد و سوی به سمت چپ کنی، پا به جنگل گذاشته‌ای. یک روز که شکارچیان گوزن، گوزنی را تا همسایگی آنها تعقیب کرده بودند وعرصه را بر حیوان درست کنار خانه‌شان تنگ کرده بودند، سهمی از گوشت شکار را برای یانیک آوردند. رسم بر این است که آنجا که حیوانی شکار می شود سهمی از گوشتش به همجواران برسد. یانیک هم گوشت را در سیر و علف‌هایی گوناگون پیچیده بود و در تنور نانشان که در همان نیمه بازمانده از نمازخانه تعبیه شده گذاشته بود، از شب تا به صبح. بعد از انقلاب فرانسه تقریبا در تمام خانه ها تنور نانی گنجانده شده‌است. البته بعضی مانده اند و بعضی ویران گشته‌اند. در آستانه روستای ما که بر روی تپه‌ای واقع شده است، خانه‌ای بسیار زیبا بر دامنه تپه قرار دارد، زیباترین خانه روستای ما، درست روبروی کلیسای قرون وسطایی و گورستان که همواره کنار کلیساست، همیشه از گورستان دری به کلیسا باز می شود یا بر عکس. درهای بسته میان گورستان و کلیسا حافظه زمانی‌ست که زنده ها و مرده ها با هم میانه داشتند و کلیسا پیوندگاه مرده‌ها و زنده‌ها بود، کلیسا تنها محلی بود که از دنیای دیگر خبر می‌داد، دنیایی که شاید مرده‌ها به آن عزیمت کرده بودند. کلیسا تنها جایی بود که از نیستی نمی‌گفت. مرده‌ها آنوقت نیست نشده بودند.
خانه زیبا، خانه کلیسا دار یا خادم کلیسابوده‌است. تنور نان خانه خادم کلیسا را جاده‌ای که به روستا وارد می شود با خود برده است.
در حیلط خانه‌ما بنای کوچکی هست چندین صد ساله، محل نگاه‌داری خوک، محل کشتن و آویزان کردنش. سال‌هاست که خوکی به خود ندیده. هنوز چوبی بر دیوارنصب است که جای انداختن حلقه ای‌ست تا حیوان بی‌جان را از آن بیاویزند. دو طبقه است و تا سقف طبقه اول از زمین حدود یک مترونیم است. دل من می‌خواهد که آنرا تبدیل به تنور نانی عمومی کنیم برای استفاده مردم روستا. عجالتا تا این برنامه‌ها روزی جامه عمل بپوشد، به سین قول داده‌ام که مرغداریش کنیم، اگر دوباره با آمدن بهار از آنفولانزای مرغی نترساننمان. لویی و دانیل که همیشه مرغ و خروس داشتند و از تخم‌مرغ‌هایشان ما را بی نصیب نمی گذاشتند، سه سال پیش وقتی شهرداری‌ها دستور در لانه نگاه داشتن مرغ ها را دادند، مجبور به
کشتن خروسشان شدند، مرغ و خروس را نمی‌توان با هم در لانه نگاه داشت و مرغ بی خروس هم بارش کم می شود.
یانیک گوشت را که در تنور نانش گذاشت از شب تا به صبح، همه را دعوت به خوردن گوشت گوزن کرد. میزی چیدند از این سوی نماز خانه تا آن سویش و گوشت را در برش‌هایی نازک بریدند و مردان بیشتر از زنان خوردند. گوشت گوزن غذایی مردانه است. زنان از خوردن دست کشیده بودند و به مردانشان می‌نگریستند. هرچه از گوشت می‌بریدند به سر نمی‌رسید و تا نیمه‌های شب نشستند و جویدند و گفتند و خندیدند و خواندند. من انار دانه می کردم. انار خریده بودم و برده بودم وآن شب شب یلدا بود.
باری دیگر شهردار روستای پیر که صبح سحر از خانه برون زده بود با بچه گرازی شاخ به شاخ شده بود و از پایش در آورده بود البته با تفنگی و تکه ای از آن را به پیر داده بود. گاهی شب های زمستان که ازاین طرف به آن طرف می‌روی، پیش می‌آید که یا گرازی اتومبیل تو را داغان کند یا تو گراز ر ا داغان کنی. پیر یک بار با ماشینش گرازی را کشته بود و لاشه اش را به خانه آورده بود. گاهی که دیر وقت شب از خانه پیر به خانه می‌آییم با گله ای از آنها روبرو می شویم که جاده را هم اشغال کرده‌اند. زمستان ها حیوانات بیشتر بیرون می‌آیند، به دنبال روزی می‌گردند و خاموشی کشاورزان و تراکتور‌ها خاطرشان را جمع‌تر می‌کند. یک دفعه بچه گوزن‌ها را می بینی که کنار جاده ایستاده اند و تا اتومبیل نزدیک می شود تازه می‌خواهند از جاده عبور کنند. هیچ‌کس مثل آنها بلد نیست خودکشی کند. پیش آمده است که ما با روباه و خرگوش و بچه گوزن تصادف کرده باشیم.
یک روز پاییزی خیلی سرد که درختان گردو همه میوه‌هاشان را به زمین انداخته بودند و ما چند روزی کیلومتر ها گردش کرده بودیم و گردو جمع کرده بودیم، روز به شب نزدیک می شد و ما عزم خانه کرده بودیم که ناگهان ژان-ر فریاد زدکه از درختی بالا بروید. پشت سرمان را نگاه کردیم و گرازی دیدیم با سلاح دفاعی اش از رخسار بیرون زده باهیبتی صدو پنجاه کیلویی حداقل، به سوی ما می‌شتابد. هرچه نگریستیم درختی نیافتیم، روزش باران باریده بود و زمین خیس بود و سین چکمه‌هایی کائوچویی بر پا داشت و کفش‌های من هم لیز می‌خورد و بر تنه تنها درخت گردویی نه چندان پیر که پیدا کرده بودیم گیر نمی‌کرد. ژان - ر ایستاده بود با چماق- عصایش که همیشه در هر گردشی با خود دارد و من سین را به بالا می سراندم وعبث تلاشی بود. گراز در چند متری ما راهش را به سوی بیشه‌ای دور کج کرد. نیم ساعت بعد به گروه شکارچیان برخوردیم و دانستیم گراز بی‌نوا از دست آنان در رفته و شاید حتی زخمی شده است و شکارچیان تا آنجا که ما بودیم او را دنبال کرده اند. به خانه رسیدیم و تا مدتی هوس گردش از سر بیرون رفته بود. امروز سین ماجرای ما و گراز را از یاد نبرده است، اما باز به بیابان می‌زند.

۲۹ آذر ۱۳۸۷

بخاری چوبی



برف که می آید و هوا که منفی می‌شود، بوی بخاری چوبی ما، که امسال ایو معلم سیرک و تأتر سین آنرا به خانه‌مان آورده است، بلند می‌شود و از وقتی که آمده است با او حرف می‌زنم و جایم را کنارش انداخته‌ام که با بوی چوب سوخته و ذغال مزه کرسی بدهد. به جای آن بخاری نفتی بود، سطح وسیع تری داشت، برای خشک کردن حوله ها و گرم کردن غذا و حتی گاهی پختنش بد نبود، راحت تر بود و برای خودش تا بیست و چهار ساعت می سوخت تا دوباره مخزنش را پر کنی. اما این بخاری چوبی تروخشک کردنش کاری مداوم است. از چوب خریدن، جمع کردن و بریدن و تکه کردن که بگذریم، ـ از نوادگان شاهزاده‌ای که خانمی‌ست و آشنای پیر و مالک زمین‌های بسیار به پیر اجازه استفاده از درخت‌های بیمار یا افتاده بر زمین‌هایش را داده و پیرهم به ما اجازه داده. خود آنها پیر و دوستان ما در سرما زندگی می کنند. هیچوقت حرارت خانه‌ یا نشیمنشان از پانزده درجه فراتر نمی‌رود. خیلی وقت ها هم بین ده تا پانزده درجه است. محل خواب ما معمولا میان ده تا پانزده درجه در نوسان است و من گاهی شبها سرم را هم می‌پوشانم. اینجا رطوبت از همه بیشتر آزار می دهد.
از آنکه بگذریم، بخاری چوبی ما موجود زنده و گرسنه ای ست. خاکسترش را هر روز سحر باید جاروب کنی و به دامن درختی بریزی. پایینش دریچه‌ای دارد که رو به دلش باز می شود و محل دمیدن است وجای وارد کردن شاخه های کوچک و خرده چوب‌ها و یکی دو ورق روزنامه که نباید جوهر رنگی داشته باشد برای آتش افروختن. هیزم های بزرگ را از بالا وارد می‌کنیم. بخاری چوبی ما استوانه ای شکل است که می‌تواند هیزم‌هایی به طول شست سانتیمتر را مثل مار بوآیی غورت دهد و بعد یواش یواش بر مبنای اینکه چقدر راه هوا را برایش باز گذاشته ای به خوردنش مشغول شود. گاهی هم آواز می خواند، سرخوش از دل آکنده. صدای خوردن چوب می آید و گاهی صدای فروریختن چوب‌های سوخته و ذغال شده بر کف بخاری. هر درختی آواز خودش را دارد. هر درختی یک جور می سوزد. بعضی کنده‌ها را من دلم نمی آید به خورد مار بوآمان بدهم. یک روز که یکی از همسایه هامان که دو دختر بودندو دو هزار متری حیاط داشتند و غیر از درخت های وحشی آلو که همینجور از زمینشان سر در آورده‌بودند و هی آلو می‌دادند و آنقدر الو می دادند که هر چقدر هم که می خواستی مربا درست کنی دیگر ظرف برای نگاه‌داریشان نداشتی، یک درخت گردو هم داشتند که من مطمئنم کسی نکاشته بودش از بس اینجا گردو از این ور و آن ور بر خاک می افتد. یک پاییز وقتی خیلی خیلی آب از آسمان افتاده بود، اینجا باران مفهوم ندارد، باران چیز دیگری ست، آب از آسمان آمده بود و با یک باد درخت گردو افتاده بود. در خاکی که خیلی سیراب است، ریشه درختان تنبل می‌شوند و خیلی خود را نمی‌دوانند تا درجاهایی دور به قطره‌ای آب برسند. ریشه ها در سطح می مانند. طوفانی که در سال ۲۰۰۰ اگر درست یادم باشد در فرانسه بر پا شد، تنها در شمال درخت‌های حتی چند صد ساله را از ریشه در آورد. جنوب خیلی خشک‌تر است و سرزمین باد‌هاست، مخصوصا ناحیه ای که پروانس نام دارد، مثلا در شهر مارسی، بادی هست که میسترال می‌خوانند. روز هایی که میسترال نمی‌آید را می توان شمرد. اهالی آنجا می‌گویند اگر باد آمد و روز دوم ننشست، به روز سوم خواهد کشید، و اگر روز سوم ننشست به روز ششم خواهد کشید و اگر روز ششم از پای ننشست به روز نهم خواهد کشید. معمولا بعد از نه روز باید خسته شود. من اما باد هایی دیده‌ام خستگی ناپذیر. در مارسی همیشه آژیر ماشین‌های آتش نشانی و غیره بلند است چرا که آجر پشت بامی آفتاده‌است یا گلدان‌ لب پنجره‌ای یا لنگه پنجره ای از لولا در رفته و وسط زمین آسمان معلق است و هر لحظه ممکن است بر سر رهگذری فرود آید. اما درختان بر جا می مانند. آنها ریشه‌هایی در خاک دارند. درختان جنوب همیشه تشنه‌اند.
درخت گردوی همسایه ما با بادی افتاد و همسایه‌های ما که خانه را فروخته بودندو تمام اسباب هایش را هم به ما داده بودند، از کامپیوتر و میز کامپیوتری که بر‌آن و باآن کار می کنم تا یخچال و ماشین لباس شویی و رادیوتور برقی و کاناپه و فرش مراکشی و کتابخانه با تمام کتاب هاشان و از همه زیباتر میز کوچکی از چوب گردو و خیلی قدیمی که کناره هایش باز و بسته می‌شود و از دو طرف کشوهایی مخفی دارد و پایه‌هایش تراشیده. خلاصه به اندازه جهاز سین به ما دادند، باقی را هم قبول نکردیم چون دیگر نمی‌دانستیم کجایمان بگذاریم.
درخت گردو که افتاد آمدند و گفتند: درخت مال شما، هر کاری می‌خواهید بکنید. من به سراغ یانیک آرشیتکت رفتم. او دوست نجاری دارد که از چوب درختان اسباب بازی‌هایی می سازد که طرحش را معمولا یانیک داده است الهام گرفته از اصول معماری و خانه سازی مثل چگونگی ساختن طاق. اما یانیک تا آن دوست را پیدا کند و آن نجار ماشین مناسب را بیابد و بیاید درخت گردو را ببرد، زمان گذشت ودو دخترکه خانه را فروخته بودند، رفتند و تنها کاری که می‌شد کرد تکه تکه کردن درخت بود و به خانه آوردنش. حالا آن رگه‌های قهوه‌ای سیروروشن دایره وار در وسط هیزم‌ها نمی‌گذارد من به حلقوم مار بوآمان واگذارش کنم. ژان - ر از یک طرف به درون می‌آوردشان و من از طرف دیگر به برون می‌برمشان.
برف که می‌آید و هوا که منفی می‌شود. من یاد آش رشته ترشی مادرم می افتم. او که جوان‌تر بود و من که بچه بودم، آشی می‌پخت در ظرفی گلی و در آن گردو و میوه هایی خشک مثل آلبالو و زردالو و آلو و خرما می‌ریخت همراه رشته و سبزی‌هایی که اصلا یادم نمی‌آید کدام بودند. دیگر در هیچ سفره ای و در هیچ شهری از آن نخوردم.
دلم برای مادرم تنگ می شود که حالا دیگر چیزی نمی‌پزد و همانوقت هم که من هنوز خانه‌اش بودم دیگر نمی‌پخت. دلم برایش تنگ می‌شود و دلم می‌خواهد که پیشش بروم و نهاری با هم بخوریم و از پنجره‌ برف‌ را نگاه کنیم و او چیزی نگوید. اما می‌دانم، افسوس که می‌دانم. اگر اینقدر نمی دانستم، هواپیما می گرفتم و می رفتم. می‌دانم که یک ساعت هم در خانه اش دوام نخواهم آورد. به هرچه دست بزنم جرقه خواهد زد، از بس که فرش روی فرش انداخته است و پرده آویخته. از بوی نفتالین و نفتی که زیر فرش‌ها ریخته هم نفسم خواهد گرفت. از آن همه جنس هم دلم هوای برهوت خواهد کرد سخت. وانگهی از پنجره او برف ها دورند. از فرودگاه که به خانه‌اش برسم با تاکسی، خواهد پرسید مگرتلفن همراه ندارم چرا زنگ نزده‌ام.
- نه مامان من هیچ‌وقت تلفن نداشته ام. از آنچه دارم خواهد پرسید. نه از آنچه هستم.
آنوقت شکایت‌هایش شروع خواهد شد و نفرین هایش.
- مامان دلم می گیرد. نمی‌توانم ساکتش کنم. می‌خواهم از بخاری چوبی‌ام برایش بگویم، نمی‌گذارد. داد می‌زنم.
- مامان تو مگر ریشه نداشتی چرا با یک باد افتادی؟

۲۸ آذر ۱۳۸۷

نظم در کوچه یونان



سپهری می‌گوید: نظم در کوچه یونان می‌رفت.
اما نظم در کوچه یونان نمی‌رود. عجالتا.

اشاره



از لنگه کفش پریشب نوشتم. از آن ساعت‌ها گذشته است. گفتم که من می‌دانستم از کجا می‌آید و دخترم نمی‌دانست. وقتی که من تصویر کودک خردی را دیدم که با لنگه کفشش بر تمثال صدام حسین می کوبید، تصویری آشنا بود، اما در حافظه جمعی دخترم هیچ نشانه و علامتی اشاره به لنگه کفش نبود. برای او کفش چیزی‌ست که درآوردنش کار پر زحمتی‌ست. شاید هم در جهانی بی اشاره زندگی می‌کند. شاید فکر می‌کند که هرچیزی را می‌شود پرت کرد و اشیاء با هم فرق ندارند. شاید فکر می‌کند که هیچ‌چیز را نباید پرت کرد.با همه اینها او هنوز هم در دنیای نماد‌ها زندگی می‌کند.
من دوستانی عراقی دارم. همه جور عراقی، از کرد شیعه تا عرب. دوستیی که از سالهای جنگ میان دو کشور بر قرار مانده است. ما روز‌ها و سال‌ها با هم سخن گفته‌ایم. به خاطر آنها و با بودن با آنها یاد گرفتم که دایه مهربان‌تر از مادر نباشم. همه آنها از آمریکا دفاع کردند حتی اگر اشتباهاتش را طی این چند سال متذکر شده‌اند. آنها امریکائیان را متمدن‌تر از بعثی ها می‌دانند. آنها از هستی برباد رفته‌شان تحت سلطه صدام و همکارانش قصه‌ها تعریف کردند. یک روز به اسماعیل دوست کرد و شیعه ایرانی تبارم که زبانش عربی‌ست، گفتم من نمی‌دانم میان تجاوز و قتل کدام را انتخاب کنم. کار بوش تجاوز است و صدام می کشت. من انتخاب نکردم. گرچه می‌دانم روزگاری می رسد که زندگی در تناقضات و تودرتوی‌هایش ما را وادار به انتخاب می کند. وقتی امریکایی ها به نجات فرانسه آمدند، این دوگل بود که دست آنان را برای ماندن در کشور کوتاه کرد. جایی دیگر از قامت دوگل گفته‌ام. مردی با آن قامت همه جا و هر زمان نیست. هم او دوست من اسماعیل از مردم عراق و خشونتشان داستان‌ها گفته‌است. او می‌توانست وزیر یا وکیلی در دولت عراق باشد. یک روز به او گفتم تو آدم سیاست نیستی- در فرانسه می گویند حیوان سیاست و منظورشان از حیوان سهم وحشی و غریزی آن است، مثلا می‌گویند سارکوزی حیوان سیاسی ست، یا فلان خواننده حیوان صحنه است. یعنی کسی که تاب می آورد و خستگی نمی شناسد.- او بعد از سی وهفت سال سفری به بغداد کرد و می گوید که نمی تواند آنجا بماند. همین پس فردا هم برای شرکت در کنفرانسی عازم بغداد است.
آقای مهاجرانی مطلبی نوشته‌اند و از لنگه کفش گفته‌اند. نظرات خوانندگانش جالب و خواندنی‌ست. چیز‌هایی هم اینجا و آنجا نوشته شده‌است. در هر حال نشانه خوبی‌ست. فکر می‌کنم که برای مردمی که جرأت نفس کشیدن نداشتند، «شهامت» کفش پراندن، دست‌آوردی‌ست که آن را باید ممنون آقای بوش و سازمان دولتی‌اش باشند.

۲۷ آذر ۱۳۸۷

وقتی حاشیه از متن پر رنگ‌تر می‌شود



گاهی حاشیه مهم تر از متن می شود. حاشیه روی متن را می پوشاند.عجیب نیست که به جای اینکه حرف‌های من مورد بحث قرار گیرد، من موضوع بحث می‌شوم؟ هیچ‌کس هیچ‌جا حرف‌ مرا به چالش نگرفت.
دو وبلاگ نویس مسئله‌ای را مطرح کرده و دعوت به همکاری و شرکت می کنند. عده‌ای مسئله را حل شده فرض کرده و عده‌ای ابهاماتی مشاهده می‌کنند و می‌خواهند از آن ابهامات صحبت کنند. هر دو این وبلاگ نویسان از جامعه غرب در مورد حقوق کودکان الهام می گیرند( اگر در غرب بود جلو سوءاستفاده از کودکان را می گرفتند) و بلاگ نویسی هم که خود ر ا نیشابور معرفی می‌کند، یکی ازآن عده است و به عنوان کسی که بیشتر عمرش را در غرب گذرانده و اندکی از تناقضاتی را که جامعه غرب با آن سروکله می زند، می شناسد، چیزهایی گفته و قسمت اعظم آنچه که گفته لزوما باور های خود او نیست، از معضلات جامعه غرب حرف زده. داستان مادر و دختر تأییدی بر پریشانی جامعه ایران است و تأییدی بر انگیزه نگاشتن اولین مطلب اولین وبلاگ نویس که بحث را برانگیخته. اما نتیجه گرفتن از آن و بعد متوسل به قانون و شرع و احتمالا وضع قانونی دیگر را عجولانه دیده. توفیر بسیار است میان اینکه چیزی را زشت و ترحم انگیز بدانیم و اینکه خواستار حذف و لغو آن شویم. می توان از مادری پرسید چرا کوچکش را به شکل بزرگان دراورده است، می توان
حتی تعجب و ترحم را نشان داد- این را هم بگویم در جایی که من ایستاده‌ام از هر چیز دیگری بیشتر برایم فهم مسائل امتیاز دارد، راحتم می‌کند و درست به این دلیل از وبلاگ نویس دیگری آقای کاشی آنقدر ممنونم و جایش اینروزها خالی ست - فرق است میان در خواست فهمیدن و درخواست بستن در مجله‌ای.
چون دعوت شده بود، در آن شرکت کردم و مطلبی فرستادم. من درست می دانستم که مطلب بدون توضیح منتشر شود. اما توضیح داریم تا توضیح. آنچه مرا به نوشتن مطلب دوم واداشت عبارت احساس صحیح بود. که به نظر می‌رسد علی‌رغم اشارات من هنوز هم بار گرانش اندازه گیری نشده است. احساس، احساس است. صحیح و غیر صحیح ندارد. احساس می‌تواند شدید یا خفیف باشد، حتی زشت یا زیبا باشد، یا داغ و سرد باشد. یا هر دو با هم . احساس می‌تواند حتی متناقض باشد، نفرت و عشق باهم. احساس زن در ایران، کودکی در ایران، تماشاچی در تأتر احساس است و درست و غلط ندارد. و هیچ کس و هیچ نهادی در دنیا نمی تواند بگوید تو احساس درست یا غلطی داری. خانمی شاعر که اسمش فروغ است می‌گوید ما می‌توانیم روی احساسی پا بگذاریم اما نمی‌توانیم آنرا نداشته باشیم. مثل این می‌ماند که بگوییم نه تو گرسنه نیستی، این احساس صحیحی نیست. دولت قیم دولتی‌ست که می گوید احساس خفقان کردن تو مثلا زیر چادر احساس غلطی‌ست، یا دولت قیم دولتی‌ست که می‌گوید وقتی حجابت را برداشتم احساس برهنگی‌نکن، احساس غلطی ست. آنچه برای من بسیار تعجب آور آمد، این بود که کسی که خود از داشتن قیم هایی کوچک و بزرگ رنج برده که دقیقا احساس ر ا قضاوت کردند، احساس مرا در مقابل آن مادر صحیح و واقعی بداند، و برداشت یا ادعا کند که من دارم این احساس صحیحم را کتمان می کنم، چرا چون دارم تناقضات حقوقی، روانی، فلسفی، اجتماعی یک جامعه را مطرح می‌کنم - حال هم اسم اینها را گفتگو می گذارد. یعنی احساس دیگر من در این نوشته غیر واقعی و غلط است. من تنها جایی که از احساسم حرف زدم در برابر کودک و مادرش بود، باقی در جایی دیگر می گذرد که به احساس ربطی ندارد. و تأکیدم بر این بود که برای قانون وضع کردن با احساس سروکار نداریم، به میانگین احتیاج داریم و احساس میانگین ندارد. در اتاقی یکی گرمش است یکی سردش، تنها راه، تنظیم درجه حرارت با میانگین گرفتن است و گرنه باید یکی را از اتاق بیرون بیاندازیم. وبلاگ نویس دوم سیاست‌ورزی می کند، فکر می کنم می بایست به او یاد‌آوری می کردم که نباید قیم من یا نوشته من باشد. خوب من به های و هوی‌های او عادت کرده‌ام. مرا در کنار فحاشان و تهمت زنان قرار دادن اسمش از آب گل‌آلود ماهی گرفتن است. او می‌داند اگر هم نمی‌داند بداند که سعی گهگاه من گرد و غبار های او را رفتن است. نه عصبانی شدم و نه بر من گران آمد. در وادی گفتگو و حرف زدن، چیزی بر من گران نمی‌آید، آنچه گران می آید، چیزی دیگر ودر جایی دیگر و از جنسی دیگر است.

اضافه کنم که من از بلاگستان حرف زدم. وقتی از انکار گفتگو گفتم. از موج‌سواری خود و از برداشتم از این موج سواری گفتم و جو حاکم بر آن.
راستی معنی «وبلاگ خودمان» که مطلبمان را درش می‌گذاریم و به وبلاگی دیگر نمی‌فرستیم چیست؟ مگر وبلاگ‌ها قفل دارد؟ هر کسی که بخواهد در را باز می‌کند و می آید تازه آنرا به شاه تبت هم می فرستد اگر بخواهد.

کوچکی زمین



دیشب پل ویریلیو را به برنامه تلویزیونی که من بسیار مشتاق آنم دعوت کرده بودند. پل ویریلیو را متفکر فاجعه می‌نامند. او معتقد است که با اختراع هر چیز، مثلا اتومبیل، قطار، یا هواپیما، سانحه‌اش را هم ابداع کرده‌ایم.
او همیشه از سرعت سخن می‌گوید. قبل از اینکه او به برنامه تلویزیونی بیاید، عده‌ای از روزنامه نگاران و سردبیران روزنامه ها نشسته بودند و از سال ۲۰۰۸ که آخرین روز‌هایش را می‌گذراند حرف می‌زدند و از بحران روزنامه. تقریبا همه پایان روزنامه را اعلام کردند. از بحران‌ها صحبت شد و از سرعت سقوط. سقوط بورس، سرعت سقوط روزنامه. از اینکه می‌توان بحران مثلا مالی را پیش‌بینی کرد، اما نه زمانش را. همه چیز قبل از آنکه فکرش را بکنی اتفاق می‌افتد. همه برتأثیر پدیده سرعت بر زندگی مردمان متفق القول بودند.
پل ویریلیو گفت که تا سال ۲۰۴۰، یک میلیارد آدم، یعنی به اندازه جمعیت چین، جابجا خواهند شد. و این جابجایی مسافرت نیست، فرار خواهد بود. او از خاک زادگاه سخن می‌گفت. از زمانی که اگر زنی در قطار فارغ می‌شد، قطار را متوقف می‌کردند تا زادگاه نوزاد ر ا ثبت کنند. می‌بایست اهل جایی می‌بودی. او می گوید حتی این اهمیت ندارد که به جایی دور بروند، مهم این است که مدام در حرکت خواهند بود. او از کوچ روستا به سوی شهر می گفت که اتفاق افتاده‌است و حومه های شهر را ساخته است که او پل ویریلیو شورش هایی شهری ر ا متأثر از آن می داند. کوچی که او از آن می‌گفت، کوچ از شهر هاست و او معتقد بود که این شکست «شهر» است.
او از پایان جغرافیا می‌گفت. از اینکه زمین بسیار کوچک شده‌است. نه تنها از برای اکولوژی کوچک شده است، برای اقتصاد هم کوچک شده‌است.

۲۶ آذر ۱۳۸۷

دم خروس



می خواهم از دم خروس حرف بزنم. دم خروسی که آقای فرهاد جعفری درست قبل از اینکه بگذارد مردم مطلب مرا یعنی حرف های مرا بخوانند نشان می‌دهد، یعنی قیم می‌شود و حرف های مرا برای دیگران تفسیر می‌کند و از آن نتیجه هم می‌گیرد و مرا فاقد توازن ایجاد کردن میان احساس و عقلم می‌داند و تا آنجا پیش می رود که از احساس واقعی و «صحیح» من می‌نویسد که علی رغم تلاشم موفق به کتمانش نمی شوم.این همان کاری نیست که دولت‌های قیم می‌کنند وقتی از احساس صحیح و بنابرین نا صحیح شما سخن می گویند؟ چه کسی به خود اجازه می‌دهد بگوید که احساس دیگری صحیح یا غلط است؟
پس دعوت برای گفتگو نیست، دعوت به همراه شدن است. با من بیا نه اینکه با من حرف بزن.
من خود همواره سهمی برای احساس (چه صحیح و چه ناصحیح) و سهمی برای خرد قائل شده‌ام. آنان که قانون لغو مجازات را وضع کردند، یعنی آقای میتران و دولتش از احساسات بهره نبردند، از خرد روزی گرفتند.یعنی بر خلاف احساسات بازماندگان جنایت، «قربانی» اقدام کردند. آقای جعفری که حقوق خوانده‌اند، باید بهتر بداند که نهاد‌ها در جامعه فاصله را میان متجاوز و تجاوز شده ایجاد می‌کنند. نهاد یعنی آنکه نه متجاوز است ونه مورد تجاوز قرار گرفته. یعنی شخص ثالث، یعنی مرجع. در قدیم به محکمه می‌رفتند، نزد حاکم یا نزد قاضی. آنکه محاکمه می کند یا قضاوت، از روی احساس نمی‌کند، چه صحیح چه ناصحیح. می‌خواهد حق را پشتیبانی کند و پشتیبانی کردن حق به جهت اداره جامعه است که مردمان بتوانند با هم و در کنار هم زندگی کنند. حقوق، حدود را نشان می کند. حدود، فاصله را، فاصله ای که اگر نباشد، همه در هم ذوب و مجذوب خواهند شد.
آنچه من در بلاگستان می بینم، انکار گفتگوست. یکی چیزی می نویسد و دیگری یا به به و چه چه می کند. یا اه اه. یا تکبیر است و یا تکفیر. همان فرهنگ چندین و چند ساله. همان که امروز و آنجا رواج دارد. گفتم که کسی با کسی حرف نمی زند. گفتم قبل از هر چیز ، حرف بزنیم. در بلاگستان اگر حرفی بزنی، جواب می‌آید که چهار دیواری‌است و اختیاری. دلت نمی‌خواهد، خوشت نمی‌آید، خوب نیا.
مگر نه این است که اختیاری داده شده تا از جبر کناره بگیریم. نمی تواند آیا تمرین «دمکراسی» باشد، تمرین «آزادی» و قبل از هر چیز فضا و مکان تفکر باشد. حرف زدن از دمکراسی، حرف زدن از آزادی. خود شما که در ایران زندگی می‌کنید بهتر از من می‌دانید که چقدر اختلاف ذوق و سلیقه هست، چقدر سوءتفاهم هست، چقدر بدفهمی هست، چقدر ایدئولوژی و سیاست زدگی و از سیاست زدگی هست. چقدر سنت و چقدر مدرنیته هست. این ها همه غنای آن جامعه است. اما آشوب و بحرانش هم هست. تهدید و آسیبش هم هست. چرا که یک جامعه برای پیش رفتن گاهی احتیاج به میانگین دارد. خاصه برای ایجاد قوانین. اگر عده‌ای خیلی تند بروند و عده‌ای خیلی آهسته، هیچ‌جا نمی توانند به هم و با هم برسند، هیچ چرخی را از چرخه‌ای نمی توانند به چرخش وادارند.
روحانیت یا مرجع است یا نیست. منظور من از مرجعیت روحانی برای یک فرد نیست هر مسلمان شیعی آزاد است که مرجعی را که خود می داند انتخاب کند. اجتماع را می گویم. یا مرجعیت روحانی را قبول داریم یا نداریم. نمیتوانیم یک روز قبول داشته باشیم و یک روز قبول نداشته باشیم. نمی شود یک حرف و فتوایش را یک روز بپذیریم و روز دیگر حرف و فتوای دیگرش را نپذیریم. یک بار فکر و برداشت نکنید که مقصود من حذف روحانی و روحانیت است. اصلا. اگر مطلب مجازی بودن را خوانده باشید می‌دانید از چه سخن می گویم.
باید تکلیفتان را روشن کنید. حتی اگر در جامعه‌ای زندگی می‌کنید که قانون از دین و روحانیت تغذیه شده‌است باز به سراغ قاضی می‌رویم، حتی اگر قاضی روحانی باشد. تکلیف را روشن کردن، یعنی اندیشیدن به تمام این تناقضات.
من نمی دانم اگر آقای هادی صباغ دستش به آن مجله ساز می‌رسید چه می‌کرد. من اما اگر می‌خواستم دستم به آن مادر برسد، برای فهمیدن بود، و بلافاصله اضافه کردم که اگر دستم می رسید، زبانم نمی رسید. ایران از چندین و چند زبانی رنج می‌برد، این اشکالی ندارد. اما چند زبانیانی که با هم حرف نمی‌زنند

۲۵ آذر ۱۳۸۷

تصویر



دارم به لنگه کفش فکر می‌کنم. به تصویری که امروز دیدم. به چهره آقای بوش و لنگه کفش پرتاب شده. از احساسی که تصویر در من برانگیخت نمی‌گویم. اما معنای واقعی تصویر بود. چیزی که ثبت می‌شود و جایی در حافظه می‌ماند. تصویر می‌رود که میلیون‌ها بار به تماشا در آید. و به شما نمی‌گویم که خبرنگارانی که تصویر را تفسیر می‌کردند، هیچ کدام نمی دانستند که لنگه کفش از جای دوری می‌آید. سین هم نمی‌دانست. من می‌دانستم. تصویر دیگری به خاطرم آمد. بیشتر از پنج سال پیش بود. پسری کوچک در خیابانی در عراق لنگه کفشش را در آورده بود و بر عکس صدام حسین که دو برابر جثه‌اش بود می‌کوبید.

قله‌های خاموش




به دیده ملائک، اوج درختان، ریشه‌هایند شاید، نوشان آسمان
و در زمین، عمیق ریشه‌های یک راش، قله هایی خاموش

رنه ماریا ریلک


این آخرین پست ژ - ر است در وبلاگش. من فقط ریلک را ترجمه کردم.


۲۳ آذر ۱۳۸۷

کلمات



دیروز دختری در رادیوحرف می زد، می گفت: با کلمات است که فقیر می‌شویم و با کلمات است که به ما زور می گویند. آنکه کلمات بیشتری دارد قدرتش هم بیشتر است، می خواست بگوید وقتی کلمه نداریم دیگری به جای ما حرف می‌زند، حرفش را دیگران می زنند. می‌گفت که جنگ میان دارایان کلمات و نداران کلمات است. می گفت که ما نه در مملکتی، در زبان خانه داریم. دختر دبیر دبیرستان مدرسه ای در یکی از حومه‌های خراب پاریس است و رمان نویس و کمی فیلسوف.

۲۱ آذر ۱۳۸۷

عبدالرحمان سوم



از کتاب لغت نامه عاشقانه اسپانیا، نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور

هیچکس بهتر از اولین خلیفه کوردو (قرطبه)، عبدالرحمان سوم، تناقضات اسپانیا را تجسم نمی‌بخشد.
دیگرانی بودند که قبل از او این نام را حمل کردند. می‌توانستم این لغت‌نامه عاشقانه، بنابرین نه عینی را، با اولین‌شان آغاز کنم، یکی از اعقاب بنی‌امیه، بازمانده از قتل‌عام خاندانش که بعد از رفت‌ و آمد‌های طولانی، گریزان به اندلس رسید، جایی که طایفه به عنوان امیر و حاکم، به رسمیتش شناخت. قریب یک ربع قرن صرف استقرار اقتدار خود کرد، با راه‌اندازی جنگ‌های بی‌پایان بر علیه کوچک‌شاهانی که در مقر خود سنگر گرفته بودند و با آنچه  سلطه‌جویی عرب، مشخصا سوریه‌ای‌ها، عنوان می‌کردند، مخالفت می‌ورزیدند. با دوز و کلک، پرچم سیاه عباسیان، خلفای مشروع را برافراشت، تا خودخواهی‌شان را پسِ پشت دعوی اصیل کتمان کند: دفاع از ارتدوکسی (اصول‌گرایی). در این امتناع از همه تندتر بِربِرها بودند، که بعد از اینکه با طارق، فرمانده‌شان مملکت را تسخیر کرده بودند، روز‌به روز خود را به سوی کوهستان عقب رانده می‌دیدند، تحقیر شده و از میدان بدر برده، بدست اعراب.

می‌توانستم دومی را انتخاب کنم. شیفته ستاره‌شناسی و طالع‌بینی، فقه و گیاه‌شناسی، عاشق پارک و باغ. او از کوردو دمشق دومی ساخت. در سازمان‌دهی دولتی از الگوی عباسیان بغداد تقلید کرد، با تن دادن به نفوذ و تاثیر ایرانیان، سکه ضرب زد، آداب را متمدن کرد، زریاب را به دربار برد، آن مطرب نابغه را، داور ظرافات، نوعی پترون (نویسنده لاتینی متولد ۱۴ میلادی، پرآوازه، در سال ۶۱ اعلام کرد که بردگان قبل از هرچیز انسانند) که اسلوب (مُد) شرقی را باب کرد، از طباخی تا خیاطی، تا آرایش، به قرطبه مُهر کبریا و تجمل زد، فضل عالمانه و محافظه‌کاری اشرافی که جلال و عجزش را ساخت.
سومینشان را انتخاب کردم (۹۶۱-۹۱۲) چرا که این اموی با فیصله دادن به رابطه‌ای که او را به بغداد متصل می‌کرد، عنوان خلیفه را به خود داد و از قرطبه نه تنها اقامتگاه خود، بلکه دومین پایتخت اسلام را ساخت.

امروز این انقلاب می‌تواند بی خطر جلوه کند، معاصرینش، چه مسلمان و چه مسیحی، آنرا چون زلزله‌ای واقعی وصول کردند. بیشتر از حتی امپراطور، این عنوان خلیفه از وجهه‌ای غیر قابل قیاس برخوردار بود. چرا که او دو اقتدار والای مذهبی و سلطنتی را گرد می‌آورد، امپراطور و پاپ در عین حال. از آن اگر مناعت و نامی زیادی به فایده برد، عبدالرحمان سوم، بویژه گسستی نمادین را پدید آورد. با ریشه دوانیدن در غرب، اسلام طلب و تمایل عالم‌گیر بودنش را تأیید می‌کرد.

به زمان ظهور مسیحیت در میان طبقات پایین و بردگان شهر، مؤلفین لاتین از خویش می‌پرسیدند چگونه این دین سامی، ناشکیبا و متعصب توانسته خود را در پانتئونِ ( معبدی که رومیان به خدایان هفتگانه شان تقدیم کرده‌بودند) رم جای دهد. در سال ۸۵۰ بسیاری این سؤال مشابه را پرسیدند: آیا اسلام با تمدن غربی و مسیحی سازگار است؟ سودا‌ها جواب دادند، مسلما، و جواب نه بود ـ اما جواب با رویداد‌ها تکذیب شد. نه تنها اسلام اندلس سازگاری خود را با ارزش‌های غرب بر ملا کرد بلکه در وسعت دادن آن شرکت جست، به همین دلیل، لوی-پروانسال یکی از با سوادترین مستشرقین، عبارت «اسلام غربی» را انتخاب کرد که از اعتبار آن با برهانی غیر قابل رد دفاع می‌کرد.

وانگهی سؤالی منحرف: مسیحیت نیز متعلق به غرب لاتین-یونانی نیست. نه بدون جهت، نجیب‌زادگان رومی در آن تهدیدی از برای برهم زدن تعادل شهر نمی‌دیدند، آسیبی به فضایل مردانه‌ای که عظمت جمهوری و امپراطوری را ساخته بود.
نه دور از سینا، در مکه و مدینه، خدای یگانه، از همان صحرای شن و آتش تجلی کرد، از یهودیت و مسیحیت است که وحی محمد زاده می‌شود. چرا اسلام از ان دو یکتاپرستی غریب تر به غرب باشد؟

بر خاسته از کناره‌های فرات، تا در ییلاق‌های کاستی و آراگون مناره‌ها را برافرازد، اسلام عبدالرحمان دریافتش را از جهان دگرگون می‌کرد. برای نمازگزاردن روی به مکه داشت، اما نگاه درونی خلیفه غرب از شمال استنطاق می کرد، در جنگل‌های فرانسه و ژرمانی خود را به خطر می‌انداخت، نه اینکه ارتباطش را با دمشق، بغداد و ایران قطع کرده باشد، شرق شناسان دانشمند بر پایداری نفوذ اصرار دارند. اندلس خاک اسلام باقی می‌ماند، جزو دارالاسلام، سهمی از این تمدنی که خود را از آسیا تا آتلانتیک گسترده بود. اما موقعیت خارج از مرکز بودنش، حتی از نگاه شرقیان، از آن سرزمینی غیربومی می‌ساخت، غرابتی که جمعیت بومی والامتمدن نمی‌توانست تشدیدش نکند. یک غده.

انتخاب بغداد یدست عباسیان، با بردن مرکز قدرت خلافت به سوی آسیا، با نزدیک کردنش به ایران که می‌رفت نفوذی قاطع بر دولت اعمال کند، حتی بر اندیشه و هنر- با این انتخاب، عباسیان، ارتباط میان شرق و این غربِ مسلمان را اندکی بیشتر کش می‌دادند. همچون دو ورقه زمین از هم جدا شده، دو خلافت - سومینی هم بود که در بحث من وارد نمی شود جز برای تاکید خردکردن اقتدار خلافت - این دو خلیفه همزمان که به یک پایه تعلق دارند، از یکدیگر دور می‌شوند. آسلوب‌ها، آرا، محصولات، خودِ آدمیانی  آمده از عراق یا سوریه، پا به اسپانیا می‌گذاشتند، اندلس هضم و جذبشان می کرد، همه چیز به قول واژه‌سازی ابداع لوی-پروانسال، بالاخره اندلسی می‌شد.

ادامه دارد

۲۰ آذر ۱۳۸۷

ضد خاطرات من ۲



شب را در میدان سن سولپیس دیده‌اید؟ زیباترین میدان پاریس. با نوری که بر کلیسا افروخته‌اند، آتشش زده اند. یک شب سرد و سیاه با باد از آن بگذرید. کمی مانده به نیمه شب. آب هم همراهیتان خواهد کرد. امشب اشکهایم را در آورد. دود آتش بود یا بیعت با زیبایی.

آوریل ۱۹۸۹

جلو کلیسا، وسط میدان حوضی‌هست با فواره‌هایی هرگز ننشسته از پای.

۱۹ آذر ۱۳۸۷

تقاضایی بی‌اندازه


قطعه‌ای از کریستیان بوبن
ترجمه نیشابور

ابراهیم برخاست. از او تقاضا شده بود، بی‌نهایت. از او تقاضا شده بود تا خانواده‌اش را ترک کند، دیار و یارانش را. همیشه از اویی که تقاضایی بی‌اندازه دارد، بی اندازه تقاضا شده است. و ابراهیم برخاسته و رفته است. و موسی و داوود و همگی برخاسته‌اند و در عین برخاستن جامه زبان را باخته اند و جامه دوستی را و جامه عقل و همگی نامتناهی را در قلب لختشان یافته‌اند.

رفتن، دوباره رفتن، بی‌وقفه رفتن، بی‌انتهی رفتن. ابراهیم اولین بار رفت و این اول بار همه چیز را از او طلب می‌کرد. و این اولین بار ناممکن بود و با این حال شد- از این دوری از همه، از این اشتیاق بعید، پسری آمدش، گوشت تنش، شعف شعفش، و ببین که می خواهندش که از نو برود. ببین که آنچه را که اولین بار انجام داده بود، می‌بایست دوباره انجام دهد و این بار دوم همانقدر ناممکن بود که اول بار، هزار بار دشوارتر. بی‌قیاس دشوارتر. خویشان را ترک کردن، زبان و دیار را چیزی نبود. کنون خدای دیوانه فرمانش می دادکه پسرش را از خود ببرد، قطع زنده زندگی اش، خدایی مست که عطایش را باز می‌ستاند، کلامش را لگد می کرد. چرا که ما چیزی را صاحب نیستیم. آنچه خلق می‌کنیم حالی از ما جدا می شود. اثرمان از ما بی خبر است. فرزندانمان فرزندان ما نیستند. وانگهی ما چیزی خلق نمی‌کنیم. هیچ از هیچ. روزها از آن مردمانند همچون که پوست از آن مار. زمانی زیر آفتاب می‌درخشد و زمانی انداخته می‌شود.

۱۷ آذر ۱۳۸۷

ضد خاطرات من



پریروز نامه ای برای دختر برادرم نوشتم، داشتم در پاکت را می‌بستم که متوجه شدم به جای آدرس برادرم آدرس شما را نوشته‌ام. دیروز به خانه کسی رفتم تا نامه‌ای را برایم ماشین کند. در انتظار نامه ام در کتابخانه شان نشستم و دو کتاب از شاملو را تمام کردم. وقتی کتاب ها را بستم دریافتم که جای دیگری بوده‌ام.
ساعت شش و نیم عصر در خانه‌ی امریکای لاتین قرار بود دوستی شیلیایی را ببینم، دو سه خانه مانده در پیاده‌رو او را دیدم. شب پیش یکدیگر را برای چند ساعتی دیده بودیم. اما اینبار گویی بعد از سال ها، شاید سال‌ها کودکی، هم را پیدا کرده‌ایم. تصادفی جایی دور از خانه او و خانه من. راستی خانه او کجاست؟ او کجایی‌ست؟ چند ماهی بیشتر نیست که می‌شناسمش. دختر ایرانی ست که بیشتر از یازده سال ایران نبوده است. و من بعد از این همه ایرانی که اینجا شناخته‌ام و می شناسم، می خواهم بگویم با این همه ایرانی اینجا، گویی بعد از سال ها، خیلی سال‌ها، در جایی دور، خیلی دور، در جایی که هیچ اثری از ایران و ایرانی نیست، یک باره یک آشنا پیداکرده‌ام. بی آنکه پی‌اش گشته باشم. نمی‌دانم کیست. مدتهاست که می‌شناسمش. شناختی که به زمان و مکان کاری ندارد. بویی ست که نمی‌دانی چگونه در حافظه ثبت می شود و تنها بویی‌ست. اما یک بار، یک جا، بی آنکه بدانی کجا و کدام بار، می‌شنویش. و تمام ترا در بر می گیرد. و بعد پی می بری که جایگاه این بوفقط تن توست. او حزن و شوق چیز‌ها و جاهایی را در من بیدار می کند که من هرگز نبوده‌ام، هرگز نزیسته ام. جاها و چیز‌هایی که تن من پنهان کرده است، پنهان کرده‌بوده است. به خانه من می‌آید، به شهری دور و تمام حافظه را پر می‌کند و گاه مرا جاهایی می‌برد که خود هرگز نبوده‌است، گاه کودکی‌ست، کودکی‌ست. گاه زنی‌ست و من تمام بچه های دنیا را در دامنش می‌بینم. پیوندش را با خاکها دوست دارم. نگاهش می‌کنم، تنش جا جا خاکی‌ست، از اینجا و آنجا و پر از خاطره هایی که نمی دانی کی و کجا به این تن نشسته اند.
پاریس را زیر پا می گذاریم. در رستورانی شام می‌خوریم که متعلق به آغاز قرن است. از نتردام سر در می آوریم. هر دو می‌گوییم یک اتاق در این کلیسا جای خوبی برای زندگی‌ست. از خودکشی های نتردام تعریف می کنیم. گوژپشت نتردام را به خاطر می‌آوریم و هر یک تصویری نقش می کنیم. او ناقوسی که گوژپشت را کر کرده‌بود و من طناب بازی گوژ پشت را بر نتردام. وارد جزیره سن لویی می شویم و بعد وارد کوچه تنگی، کلیسای سن لویی هنوز باز است، داخل می شویم و بعد در تاریکی و سکوت کلیسا خود را گم می کنیم . هر یک به گوشه ای رفته‌ایم، شاید برای خواندن دعا. کشیش با لباسی سپید زیر نوری زرد زیر محراب ایستاده است، مسیح بالای سرش باز هم مصلوب. مردی پیش می‌آید و می‌گوید که می‌خواهد در را ببندد. هم را پیدا می کنیم و بیرون می‌آییم. درست رویروی کلیسا سالن چای خوری ست. در باز است و ما داریم شیرینی ها را تماشا می کنیم. پسری با لهجه ای به فارسی می‌گوید: می خواهید بیایید با ما چیزی بخورید؟ می‌گویم: کردید؟ می گوید: نه افغانی‌هستم و مغازه ام درست همین بغل است. نگاه می کنیم. مغازه کوچکی ست با فرش های روی هم تا شده و جواهرات قدیمی هندی و افغانی و عرب و ایرانی. می گوییم باشد برای یک شب دیگر.
از جزیره بیرون می‌آییم و او می خواهد خانه ای ر ا که زمانی مال رهبر اسماعیلیه بوده است نشانم دهد. می گویم این همان خانه ای‌ست که من آرزوی یک اتاقش راداشته‌ام. چراغ های خانه خاموش است و آب درست پای پنجره‌هاست. از پل سولی می گذریم. آن طرف قصری‌ست که حالا تبدیل به مدرسه ای خصوصی شده است. می‌گویم فکر کن اینجا خانه‌ات باشد. از مترو که بیرون می آیی، خانه درست روبرویت است. هر دو می خندیم. ایستگاه مترو یک قدم تا پنجره‌هاست.
وارد باستی شده‌ایم. می‌گوید برویم یک کافه درب و داغان پیدا کنیم. می گویم برویم کافه عرب ها. حال و هوایی دارد. خاصه در ماه رمضان و بعد از افطار. کافه‌ای را که می خواهیم پیدا نمی کنیم. در میدان باستی قهوه ای می خوریم. او دو لیوان اب می خواهد که گارسون نمی آورد. ساعت ها از آب حرف می زنیم. آب در اینجا، آب در اروپا، آب در ایران و آب در برهوت. و من از باران نیسان حرف می‌زنم. از ماهی که همه برای جمع کردن آب باران ظرف ها را در حیات خانه ها می گذاشتند. ساعت یازده و نیم شب است. می گویم بیا تا کانالم را نشانت دهم. در بعضی از قایق‌ها چراغ روشن است. از زندگی روی آب حرف می زنیم. او سه روز در هفته پسری کوچک را از مدرسه به کشتی روی سن می برد. قرار می‌گذاریم تا زیر آب نرفته به ونیز برویم. به ایستگاه اتوبوس می‌رسیم. باد می آید. اتوبوس هم. او سوار می شود. اتوبوس راه می‌افتد و من به خانه می آیم و باز از خود می پرسم او کیست؟ او تکه‌های مرا از زمین پیدا می کند و به من بر می گرداند.
در را که باز می کنم یادم می‌اید که چقدر دلم برایتان تنگ شده است. سال‌هاست که ندیده‌متان.

من، آوریل ۱۹۸۹


۱۶ آذر ۱۳۸۷

سفر سین



امروزمن و سین دعوایمان شد. صبح شنیده بود که احتمالا برای تعطیلات عید میلاد مسیح و سال نو به جنوب و نزد مادر بزرگش میرویم. خوب از اینجا تا آنجا هشتصد کیلو متر است و حدود هشت ساعت اتومبیل نشینی. می‌توان از جاده های ناسیونال و میان شهری گذشت و گاهی یک شب را وسط راه خوابید یا صبح زود راه افتاد، اگر نه از اتوبان استفاده می‌کنی و صدو پنجاه یورو شاید هم بیشتر رفت و برگشت عوارض اتوبان می‌دهی. فرانسه یکی از گران‌ترین اتوبان ها را دارد. آمد و گفت که راه طولانی‌ست و احتیاج به ام . پ. ۳ دارد تا به موسیقی گوش دهد، یعنی نمی‌خواهد لزوما موسیقی ما را گوش دهد. البته این معنایش این نیست که موسیقی که ما گوش می‌دهیم را دوست ندارد، آنچه بچه‌ها معمولا خوش ندارند، تصمیم نگرفتن است. من هرگز نفهمیدم چرا در بزرگ شدن اینقدر عجله دارند، می‌خواهند خود تصمیم بگیرند و انتخاب کنند. از اقتدار خوششان می آید. خوب من اینجور وقت ها اول کمی آرام حرف می‌زنم، اگر کافی نبود عصبانی می شوم. صدایم را بلند کردم و گفتم: همه‌اش به خودت فکر می کنی ونمی‌گویی این مسافرت به خاطر توست، داری فکر می کنی که این هشت ساعت را چگونه بگذرانی. جواب داد که هشت ساعت طولانی‌ست. بعد از مدتی گفتگو، گفتم میدانی چیست: شما نسل بدبختی هستید. شما معتادید. جواب داد که از این حرف خوشش نمی‌آید. گفت که می‌رود اتاقش و حاضر نیست چنین حرفی را بشنود. من هم گفتم نه می ایستی و حرفهایم را می شنوی. از او پرسیدم شما در مدرسه چند نفرید؟ پاسخ داد صد و پنجاه نفر. پرسیدم: چند نفر فلان وسیله و بهمان وسیله را دارند که با خودشان مدرسه هم می آورند؟ جواب داد تقریبا همه. گفتم تو فکر می کنی این اعتیاد نیست؟ بچه هایی که تمام مدت زنگ تفریح این وسایل را در دست دارند و خود تو می‌گویی حتی گاهی به بازی نمی آیند ، می‌نشینند و با این د. اس‌شان ور می روند. این اعتیاد نیست که آنها نمی توانند نداشته باشند، نمی توانند نخرند. می خواهی مستقل باشی. خیلی خوب است. اما اول از این همه وسیله‌ای که دیگران اختراع کرده اند که جیب هایشان را پر کنند مستقل شو. می دانی چرا بدبختید؟ برای اینکه من که سن تو را داشتم نه تلویزیون داشتم و نه رادیو و نه کامپیوتر، وقتی می‌آمدند و می گفتند می خواهیم برویم سفر، از شادی خوابم نمی برد. از ذوق دیدن دیگران، از رفتن، از ترک خود. شما نمی خواهید خودتان را ترک کنید، آنوقت از حق و استقلال حرف می‌زنید، آنقدر به خودتان عادت کرده اید که هر جابجایی هزار و یک سؤال برایتان پیش می‌آورد، همان بهتر که در خانه‌ات و اتاقت بمانی و اصلا عید را جایی نروی. رفت و نیم ساعت بعد آمد و کنارم ایستاد. سرم را به سویش برگرداندم و نگاهش کردم که چه می خواهی؟ گفت که خدا را دیده است. گفتم چه طوری بود؟ گفت: ردش را دیدم، آمده بود و نشسته بود روی تخت خوابم، کنار من، وقتی رفت جایش مانده بود. گفتم: خوب؟ گفت خدا گفته‌است که باید به خود سفر خوش باشم. گفتم: خوشا به حالت که با خدا رفت و آمد داری.

۱۳ آذر ۱۳۸۷

غم نان



برای تولید یک کیلو گوشت، چهار کیلو غله لازم است و برای تولید هر یک کیلو غله یک تن آب. نیم بیشتری از مردم چین در شهرها زندگی می‌کنند و هر روز هکتارها از زمین زراعتی به شهر تبدیل می‌شود. با شکل‌گیری طبقه متوسط که قرار است نیاز به دمکراسی به وجود آورد، نیاز به تغذیه دیگری شکل می‌گیرد و ولع خوردن گوشت و لبنیات آفریده می‌شود. سوپر و هیپرمارکت‌های غربی با محصولاتی غربی یا با «ایده» تغذیه غربی مثل «کارفور» فرانسوی همچون قارچ از زمین سر در می‌آورد. مردم چین گوشت خور و لبنیات خور می‌شوند. همین امروز که دارم این سطور را می‌نویسم، در سطوح خاک دیگر آب یافت نمی‌شود تا کشاورزان چینی به کشتزارهاشان سرازیر کنند. باید در اعماق زمین پی آب بگردند. زمین زراعتی هم روز به روز کمتر می‌شود ، چین مجبور است به فکر اجاره زمین در جاهای دیگری باشد. همچنانکه کره جنوبی از سیبری شرقی زمین اجاره کرده بود، چین تقریبا در هر جا به دنبال زمین اجاره ای‌ست. در چین و در هند و تقریبا در همه جا این رنگین شدن شهرها و زرق وبرق گرفتنشان به قیمت فلاکت و نابودی روستاها و روستاییان بدست می‌آید. آرژانتین بعد از بحران اقتصادی ۲۰۰۱ به گمانم، تمام مساحت کشاورزیش را به کشت سویا اختصاص داده است و چین که صادر کننده سویا بود به وارد کننده آن تبدیل می‌شود. در مدت زمان اندکی آرژانتین اقتصادش را رونق می‌بخشد و صادر کننده غله به خصوص سویا به تمام کشورهای توسعه یافته یا در حال توسعه می‌گردد تا به دام های مردم ثروتمند گوشت خوار غذا دهد، یادمان باشد برای هر یک کیلو گوشت، چهار کیلو سویا یا ذرت و برای هر کیلو غله یک تن آب لازم است - تقریبا تمام محصول کشاورزی جایی که من زندگی می‌کنم یعنی پیرامون خانه ما خوراک گاوهاست، از باقالی تا نخود فرنگی تا چغندر و ذرت - با چنین چشم ‌ندازی فعلا در آرژانتین دام‌داری چنگی به دل نمی‌زند. جنگل‌ها و درخت‌ها آتش زده می‌شود و می‌سوزد تا به زمین کشاورزی تبدیل شود. در هر ساعت سی و دو هکتار زمین می‌سوزد و بومیان هم با آن از میان می‌روند. یک درجه گرمای بیشتر کره زمین یعنی ده در صد زیر سوأل رفتن محصولات کشاورزی. در آرژانتین تنها دو در صد از مردم کشاورزی را به عهده دارند، در واقع در تصاحب دارند. کشاورزی همچون کارخانه اداره می‌شود، با دو یا سه کمپانی و کارگران کشاورزی. آمریکا که صد سال است انبار غله دنیا بوده‌است، در هایش را می‌بندد، چون داته روغنی به سوخت تبدیل می‌شود تا به اتومبیل‌های دارا و ندار واریز شود تا آنان دل از بنزین بکنند. همین حالا در مکزیک که غذای اصلی‌اش از ذرت و نان ذرت بدست می‌آید، قیمت ذرت دو برابر شده است. ذرتی که آمریکا برای تغذیه مردم صادر می‌کرد دیگر کشت نمی‌شود یا کم کاشته می‌شود و کمبود عرضه بهای آنرا بالا می‌برد. در های بسته انبار غله، همه دنیای وابسته به او را متأثر کرده و مردم را با گرانی و قحطی مواجهه می کند. مصر، سودان، افریقا ....
اینجا پرانتزی باز می‌کنم تا داستان مون سانتو را برایتان تعریف کنم. مون سانتو، یک شرکت- کارخانه شیمی ست، متعلق به اوائل قرن گذشته، متعلق به ارتش امریکا در آغاز- همه چیز را ارتش اختراع می کند: فاکس ، انترنت...- واکنون تبدیل شده است به مولتی ناسیونال اگروشیمی، که سم تولید می‌کند و انحصار و امتیاز ذرت و سویا را در اختیار دارد. همان ها که به اسم کشاورزی تمیز و طبیعی مدافع دستکاری ژنتیکی دانه‌ها هستند. - دیدم در ایران واژه دستکاری را اصلاح ترجمه کرده اند، کدام اصلاح؟ جالب است که واژه ای را با ایده ای پشت سرش ترجمه کنیم. واژه فرانسوی به کار برده‌ شده، دستکاری است که حداقل خنثی بودن را رعایت می کند - همان‌ها که دارند خرده دهقانان مکزیک و آمریکای لاتین و هند را از پای در می‌آورند تا دیگر هیچ کوچک خانواده دهقانی نتواند در مکزیک خود ذرتش را تولید کند و نانش را بپزد و از هفت دولت آزاد باشد. کمپانی مون سانتو ادعا می‌کند که ذرتشان آب کمتری می خواهد و در مقابل آفات مقاوم‌تر است منتهی سموم باقی آفات را هم باید از آنها خرید. ذرت‌های دستکاری‌شده تمام دانه‌های چند صد ساله و هزار ساله رااز بین می‌برد. چون کشت آنها در طبیعت و هوای آزاداست و باد موجب و مسئول آشنایی نرو ماده گیاه ذرت است، دانه‌های زاده شده بعد از آمیزش، ذرت مون سانتو خواهند بود و خارج از هر خاصیت و فضیلتی و تا در بطن خود به سموم آلوده اند، چرا که برای حفظ آن از آفات و ویروس و میکرب، زهری وارد ژن آن می‌کنند و آن زهر هر خورنده و چرنده ای را آلوده می‌سازد. گاوی را که ذرت می‌خورد و آدمی را که گاو و ذرت می خورد و این خود داستان دیگری‌ست. وابسته کردن کشاورزی دنیا به مون سانتو، یعنی برده‌داری نوین. ذرت‌های مون سانتو عقیم هستند و یک بار مصرف. یعنی هر کشاورز هر سال باید دانه بخرد، به جای اینکه بتواند خود از دانه‌هایی که تولید کرده بکارد. از همه ترحم انگیزتر و بینواتر و بیچاره‌تر خود کوچک کشاورزان آمریکایی هستند که حق کاشتن دانه‌های خودشان را ندارند و دستشان از همه جا کوتاه است. حتی وزیر آقای کلینتون هم زورش به مون سانتو نرسید. اروپائیان و نمایندگانی در پارلمان اروپا و البته خرده دهقانان هند و مکزیک و این ور و آن ور، آنها که هنوز نایی دارند و خودکشی نکرده اند با مون سانتو می جنگند و مقاومت می‌کنند. ژوزه بووه، کشاورز و کشاورززاده فرانسوی‌ست که کارش خراب کردن مزارع ذرت وسویا دستکاری شده‌است. چندین بار به زندان افتاده‌است ویک بار هم دادگاه به او حق داده‌است و ورودش به آمریکا ممنوع است.
پرانتز را می بندم. کمونیست‌های چینی که از آغاز مجذوب روسیه و آمریکا بودند، شیفته کشاورزی آمریکایی‌اند. تکنیک او. ژ. ام یعنی همان دستکاری ژنیتیکی را خواهند خرید. هستند پرسش کنندگان و مدافعان محیط زیست در خود چین که بسیار نگرانند. می گویند تا به حال آنجا که از سویای او. ژ. ام استفاده می‌شده، مثلا در آرژانتین، به منظور سوخت یا خوراک دام بوده و استفاده مستقیم مردم نیت نبوده است، در چین قسمت اعظم خوراک مردم سویاست. نه تنها سویای بومی و وحشی چین از بین خواهد رفت، هیچ معلوم نیست چه اثری و نقشی در کوتاه و بلند مدت بر آدمیان داشته باشد.
آنچه این روزها می گذرد، فردا را تاریک و تاریک تر می‌کند. خوراکی که به سوخت تبدیل می شود تا به جای مردم به اتومبیل‌ها غذا دهد، جنگلی که می‌سوزد و هوا را گرم تر می‌کند و به خشک‌سالی ها دامن می‌زند و با آب شدن یخچال ها و سرازیر شدن تکه های یخ، سردشدن مناطق گرم را سبب می گردد، با گرم و سرد شدن‌ها و خشکسالی و سیل‌ها، کشت و محصولات و دام و مردم نابود می‌شوند. عده‌ای بسیار بسیار اندک از آدمیان استقلال و خودکفایی را از میان بر می‌دارند و مستقیم تر از همیشه ملت ها و دولت ها را به خود نیازمند و پایبند می سازند و برده داری نوین را پی می ریزند. بزرگترین خطر حتی بحران مالی و اقتصادی نیست، بحران مواد خام و اولیه غذایی‌ست. همین فردا یا پس فردا. همین امروز سه میلیارد از گرسنگی در رنجند و یک میلیارد گرسنه‌اند که من فرق این دو را نمی‌فهمم.
گمان نمی گنم که با این اوضاع به دمکراسی نزدیک شویم. روزگاری پیش خواهد آمد که غم نان ، غم‌های دیگر را از خاطرها خواهد شست. غیر از این‌که همین خشک‌سالی دلیل بعضی از جنگ‌های داخلی و خارجی‌ست. مثلا در سودان.
حال که دنیا به دهکده ای تبدیل شده است، دیگر هیچ کس در چهار دیواری خود نمی تواند خویش را پنهان کند. خیلی زودتر از آنکه خیالش را بکنیم باد خواهد آمد و دیوارها را فرو خواهد ریخت و ما را با خود خواهد برد.

۱۲ آذر ۱۳۸۷

سنگ صبور عتیق رحیمی



عتیق رحیمی در سنگ صبور نوشته‌است: من بودایی‌ام چرا که ضعف‌هایم را می‌دانم. مسیحیم چرا که ضعف‌هایم را به یاد می آورم. یهودیم چرا که به ضعف‌هایم می‌خندم. مسلمانم چرا که با ضعف‌هایم می‌جنگم. وخدا نشناسم اگراو قادر مطلق است.
عتیق رحیمی فردای روزی که بهترین جایزه ادبی فرانسه، گنکور را برد، خواستارلغو حکم اخراج پنجاه‌ و سه افغانی شد. از او پرسیدند: چرا؟ مگر سیاسی شده‌اید؟ پاسخ داد که من هم یک تبعیدی بودم. من یکی از آنهام. گفت که در بهاوراتا می‌پرسند: بزرگترین شکست شما چیست؟ جواب می آید: بزرگترین پیروزی ما.
پدر عتیق رحیمی حاکم پنجشیر بود و شاه طلب. برادرش بعد از کودتای ۱۹۷۸ کمونیست شدو کشته. او در سال ۱۹۸۴ به فرانسه آمد و پناهنده شد. می گوید در روستایی زندگی می کرده وماهی هشتصد فرانک مقرری داشته و از آن شست فرانکش را برای خرید «معشوق » مارگریت دوراس خرج می کند. با دوراس در کابل آشنا می‌شود. یک روز زمستانی وسط جنگ افغان ها و روس‌ها، فیلم هیروشیما عشق من نوشته دوراس و ساخته الن رنه را در سینما تماشا می کند. هیچ نمی فهمد اما شیفته می شود. به خود می گوید کابل هیروشیمای من خواهد شد. در کتابفروشی ترجمه کتاب دوراس را به فارسی می یابد، بد جلد شده و اوراق در هوا، اما صندوقچه گنج او می‌شود. یک روز هم اولین کتابش خاک و خاکستر را برای پ او ال انتشاراتی می فرستد و قبول واقع می‌شود. پ او ال انتشاراتی دوراس بود.
می گوید متأثر دو نویسنده است. دوراس و مجروح. سید بهاالدین مجروح. خود را فرزند معنوی او می داند. چهارده ساله است که کتاب او را با عنوان اژدهای خودی از کتاب فروشی در کابل می‌خرد، اژدهای به خود پیچیده‌ای را بر جلدی صورتی شسته به خاطر دارد. با وجود اینکه کتاب به فارسی نبشته شده اما این بار هم عتیق چیزی نمی فهمد و جذب می شود. می گوید: بعدها فروید و یونگ و چنین گفت زرتشت را خواندم ومجروح را فهمیدم. مثل قصه می ماند، باید آگاه بود تا فهمید. حالا همه ترجمه های کتابهایش به فرانسه را دارم.
مجروح در اروپا درس می خواند و در کابل استاد در دانشگاه می‌شود. کتاب می‌نویسد و یک روز درست شب شست سالگی اش در سال ۱۹۸۸ در پشاور به قتل می رسد. عتیق رحیمی می گوید: مجروح مثل قرآن می ماند. همه از آن حرف می‌زنند و کسی آنرا نخوانده است. از کتاب های او اژدهای خودی، مسافر نیمه شب، خنده عاشق و معشوق، خنده با خدا، آواز حیرانی را می توان نام برد.
آواز حیرانی را اوائل سال های ۹۰ یک روز که ژ- ر مرا به موزه ُردَن برد تا در جهنم را نشانم دهد، وقتی روی نیمکت باغ نشستیم، برایم خواند. خیلی دلم می‌خواهد کتاب‌های مجروح را به فارسی بشنوم.

۱۰ آذر ۱۳۸۷

عین



برای من قطع درختان کهن عین تخریب بوداهای بامیان است.

۸ آذر ۱۳۸۷

کلود لوی- استروس



فیلمی که دیشب دیدم، فیلمی بود که داستانی را در ۱۵۶۰ وقتی اسپانیای «کاشف» به آمازونی می‌رود تعریف می‌کرد. دیوانه‌ای بود که نقشش ر ا کلوس کینسکی بازی می کرد. دیوانه‌ای که می‌خواست از آبهای آمازونی بگذرد، دیگران به دنبال طلا و ثروت و شوکت آمده‌بودند، او از آنها بود که اسپانیا و اروپا را کهنه و تنگ می‌پنداشتند و به سوی دنیایی فراخ و تازه می‌شتافتند. کشیشی با آنها بود و انجیلی به همراه داشت. آمده بود که بومیان را رستگار کند. از آنها پرسید آیا از مسیح هیچ شنیده‌اند. گفتند که نه. گفت: این انجیل است و کلام مسیح در آن نهاده‌شده‌است. بومیان کتاب را گرفتند و به گوش بردند و تکانش دادند و گفتند که چیزی نمی‌شنوند، صدایی نمی‌آید.
عده‌ای که با گذشتن از آبهای آمازون مخالف بودند، همه کشته شدند. انها هم که ماندند از گرسنگی و نیزه های زهرآگین بومیان از میان رفتند. اگیره، خشم خدا، اگیره مجنون، که دخترش را با خود همراه آورده‌بود، گفت با دخترش خواهد آمیخت و نسلی پاک را در سرزمین‌های بکر پی خواهد ریخت. دخترش هم با نیزه زهرآگینی وسط قفسه سینه‌اش از پای در آمد.
امروز کلود لوی-استروس صدساله شد. امروز روز گرامی‌داشت اوست. دیشب و امروز رادیو و تلویزیون و مکان‌ها و مراکزی از او تجلیل می‌کنند. کلود لوی- استروس فرانسوی مردم شناس و قومشناس و فیلسوف و نویسنده و صد چیز دیگر هم بود و هست. آنتروپولوژی گرامر مردمان را می‌نگارد. همچون که گرامر زبانی را می نویسیم و ثبت و ضبط می کنیم. اگر تاریخ به سمت آگاه یک جامعه می‌پردازد، آنتروپولوژی به ساختار ناخودآگاه یک جامعه کار دارد. او از این سو به آن سو به سراغ مردمان ناشناخته رفت و آنها راضبط و ثبت کرد. او بدویت را زیر سؤال برد، او ارجحیت تمدن و نژاد ر ا به زیر سؤال برد. هشتاد سال است که کار و تحقیق می‌کند و راه میرود و می نویسد و سخن می گوید و می نگرد. یکی از این آخرین بارها که در تلویزیون او را دیدم می‌گفت: «آنچه امروز مشاهده می کنم، انقراض دهشتناک انواع موجود زنده است، چه نباتی، چه حیوانی، نوع بشر زهر به درون خود فرو می‌ریزد، وقتی به اکنون می‌اندیشم وبه دنیایی که در آن دارم روزگارم را به سرمی‌آورم. دنیایی نیست که دوست داشته باشم.»
او از نقش استعمار در نابود کردن اقوام می‌گوید و از ازدیاد جمعیت وحشت دارد. او گهگاه شاید هم همواره کار خود را به عنوان «آدم سفید» آمده از غرب زیر سؤال می‌برد.

۶ آذر ۱۳۸۷

اعتصاب



این روزها، روزهای اعتصاب و تظاهرات در فرانسه است. پنجشنبه گذشته سین به مدرسه نرفت و این دومین بار دراین سال تحصیلی بود. اعتصاب پنجشنبه گذشته را هفتاد در صد معلمان شریک بودند. سین می‌گوید که شش شاگرد از کلاس سی و یک نفره‌شان که به دلیل تنگی جا به کلاس چهارمی‌ها رفته اند، نه علم کار می کنند و نه تاریخ. می پرسم چرا؟ می گوید: نه وقت هست، نه پول. در منطقه ما همچون همه جا در فرانسه که از ده سال پیش با ازدیاد زادوولد روبرو بوده است - در روستای ما پنج سال پیش تعداد بچه‌ها از انگشتان یک دست تجاوز نمی‌کرد، امروز سه دست برای شمردنشان کافی نیست. چند وقت پیش که به پاریس رفته بودم ، تعداد کالسکه‌های کودکان نظر را جلب می کرد، سالهایی که من در آن شهر زندگی می کردم بچه مد نبود- با کمبود جا و امکانات روبروست و کلاس ها دارند منفجر می‌شوند. دولت سارکوزی می‌خواهد «رفرم»هایش را هرچه زودتر پشت سرهم به سرانجام برساند. چون نمی خواهد بر مالیات بیافزاید و قرض هنگفتی هم دارد، از بودجه‌ خدمات می‌کاهد. مثل آموزش و پرورش، بیمارستان و ز ایشگاه و بیمه پزشکی، بودجه تحقیق و پژوهش. یک ماه پیش به ما خبر دادند که بچه‌ها را یک ربع ساعت دیرتر به مدرسه بیاورید. چرا که از ساعت هشت ونیم تا یک ربع به نه دیگر کسی برای مراقبتشان نداریم. تصور کنید والدینی را که سر کار می روند و یک ربع ساعت برایشان اهمیت دارد. سال پیش در حیات مدرسه کلاسی را سر هم کردند برای پذیرایی بچه‌های سه ساله کلاس پیش دبستانی.
غیر از رانندگان قطار و مترو که همیشه در فرانسه در حال اعتصابند، خاصه که این اواخر بر سر حق بازنشستگی که دولت می‌خواهد تغییر دهد، دعوا دارند. سندیکاها می گویند باید دشواری کار در نظر گرفته شود. کارگران کارهای دشوار باید زودتر بازنشسته شوند. دولت می گوید برعمرمردم اضافه شده‌است و دیر می میرند و فاصله دوران بازنشستگی و مرگ زیاد شده‌است. این فاصله خرج زیادی روی دست دولت می گذارد، مثل خرج پزشک و دارو و بیمارستان.
غیر از رانندگان قطار و مترو امروز نود در صد کارکنان تلویزیون دولتی اعتصاب کردند، کارکنان رادیو دولتی هم با آنها همراه بودند، اما شرکت آنها به نسبت ارتباطشان با «رفرم»های دولت کمتر است. دولت آقای سارکوزی یک روز گفت که می‌خواهدتلویزیون دولتی را از تبلیغات پاک کند و خود رئیس تلویزیون های دولتی را برگزیند. آنها که در فرانسه زندگی می کنند، به تفاوت تلویزیون دولتی و خصوصی واقفند. برنامه های تلویزیون خصوصی مزخرف و مبتذل است، البته بینندگان بیشتری دارد. دو سه سالی می‌شد که نه تنها به تعداد ایستگاههای تلویزیونی دولتی اضافه شده بود، برنامه‌های آن هم بسیار بهبود یافته بود. فیلمهای تلویزیونی با کیفیت، مدرن و کلاسیک، با نقش‌هایی که بازیگران بزرگ و با اهمیت فرانسه به عهده می‌گرفتند. برنامه‌های ادبی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی تقریبا هرشب تلویزیون را پر کرده بود. حالا معلوم نیست با حذف تبلیغات و سرمایه‌ای که از آن بدست می آمد، چه بر سر تلویزیون دولتی بیاید. صحبت بر سر تصفیه شماری از کارکنان هم هست. بعضی می‌گویند این به نفع تلویزیون های خصوصی‌ست که در بورس حضور دارند و چون در رأس سهام داران دوستان آقای سارکوزی هستند، او خواسته است به دوستانش کمکی کرده باشد. بعضی می‌گویندکه با وجود ایستگاهای زیاد و متنوعی که همین چند سال اخیر وارد بازار شده است و انترنت، به هرحال تبلیغات به سوی آنها سرازیر می شد و سهم کمتری به تلویزیون دولتی می‌رسید و باید فکری برای بودجه‌اش می‌شد. بعضی می‌گویند «رفرم» خوب است اما نه این. تلویزیون به این ترتیب به شدت به دولت وابسته می‌شود و دولت می تواند آن را «کنترل» کند و دیگر مستقل نخواهد بود. بعضی از میان خود راست‌‌ها می گویندکه درست وسط بحران مالی و اقتصادی، چرا دولت سرمایه‌ای را که از تبلیغات می رسد رها کند و از جیب خود بپردازد؟ این پول را جای دیگر خرج کند.
این روزها پاورقی حزب سوسیالیست فرانسه همچنان ادامه دارد. یک هفته است که بین دو خانم سگولن و مارتین بر سر دبیر اول بودن دعواست. بعد از اینکه نامزد ها در کنگره رنس رأی کافی نیاوردند، گفتند خوب حالا اعضا رأی دهند. خانم سگولن بالاترین رأی را آورد اما چون پنجاه در صد نبود کار به دوره دوم کشید. مارتین رأی بیشتری آورد، آن دیگری اعتراض کرد و خواستار انتخاباتی دوباره شد. قبول واقع نشد. گفتند که تقلب شده است. از دیشب دارند به این شکایت ها رسیدگی می کنند و رأی ها را باز می شمارند. خلاصه در حزب جنگ و دعواست. عده ای تأسف می خورند و جای حزب را در مجلس برای رودررویی با دولت و اکثریت خالی می بینند. می گویند سارکوزی جز راست افراطی که بسیار ضعیف شده‌است و راست میانه و چپ افراطی که بسیار محبوب است - رهبر آن جوانی پستچی ست که حرفش را همه می‌فهمند و زندگی و ثروتش را همه می دانند-«اپوزیسیونی» ندارد. اگر حزب سوسیالیست زود به خود نیاید و جایش را هر چه زودتر اشغال نکند، نارضایتی‌ها از مجلس به خیابان خواهد رفت.

هفت میلیون فقیر در فرانسه زندگی می کنند و مردگی. از این هفت میلیون دو میلیون کودک هستند. هفت میلیون کمتر از هفتصد یورو درآمد دارند. هستند زنان بازنشسته ای که برای پایان دادن به یک ماه از آن هم کمتر دارند. دیروز فقیر کسی بود که کار نمی کرد، امروز فقیر کسی‌ست که کار می کند.

۴ آذر ۱۳۸۷

مقایسه دو ترجمه ، قصه فرانسوای قدیس، فصل دوم


وانگهی قدیسی نیست
قسمت اول از فصل دوم کتاب کریستیان بوبن
بازگشت به فصل اول در چهار قسمت (۴)
اولین ترجمه

زیباست. نه، بیشتر از زیباست. خود زندگی‌ست درنازنین‌ترین تلألو سحر. نمی شناسیدش. یکی از نقش چهره هایش ر ا ندیده‌اید اما پیدایی اینجاست، پیدایی زیباییش، نور روی شانه‌هایش چون بر گهواره خم می‌شود، آنجا که می‌رود به نفس فرانسوا اسیزی کوچک که هنوز فرانسوا نام ندارد گوش بسپارد، که جز اندکی گوشت گلی و مچاله نیست، هنوز آدمکی عاجز تر از گربه‌توله یا درختچه‌ای. زیباست از عشقی که پوست می کند تا برهنگی کودک را بپوشاند. زیباست به طاقت خستگی که زیر پا می‌گذارد هر بار که به اتاق کودک می‌رود. همه مادران دارای این زیباییند، همه این عدالت را دارند، این حقیقت را، این دیانت را. همه مادران رحمتی را دارند که خدا را حاسد می‌گرداند- خلوت نشین زیر درخت سرمدی‌اش. آری نمی‌توانید جز پوشیده پیراهن عشقش به حساب آوریدش. زیبایی مادران شکوه طبیعت را بی منتهی در می گذرد. زیبایی تصور نکردنی، تنها زیبایی که می‌توانید برای این زن بی‌قرار جنبیدن کودک تصور کنید. زیبایی، مسیح هرگز از آن نمی‌گوید. تنها آنچه همصحبتی می‌کند، در نام واقعی‌اش: عشق. زیبایی از عشق می‌آید چنانچون روز که از آفتاب، آفتاب که از خدا، چون او که از زنی فرسوده از زایمان. پدران به کارزار می روند، به اداره، قراردادها امضاء می‌کنند. پدران جامعه را به عهده دارند. امورشان است، امور بزرگشان. پدر کسی‌ست که چیزی جز خود را به فرزندش می‌نمایاند، و به آنچه می‌نمایاند باور دارد: قانون، عقل، تجربه. جامعه. مادر چیزی برابر بچه‌‌اش نمایندگی نمی کند. رودرروی فرزندش نیست، دور اوست، درون، برون، همه‌جا. بازوان گشوده کودک را بلند می کند و به زندگی جاودانه معرفی‌اش می نماید. مادران خدا را بار می‌کشند. اشتیاقشان است، یگانه اشتغالشان. باخت و تبرکشان با هم. پدر بودن نقش پدر را بازی کردن است. مادر بودن رازی‌ست سر به مهر، که با چیزی نمی‌آمیزد، مطلقی منوط به هیچ. رسالتی ناممکن اما شده، حتی در بدترین مادران. بدترین مادران در قرابت این مطلقند، در این خویشاوندی با خدا که پدران هرگز نخواهند شناخت، گمراِه خواهِش آکندن جایشان، به کف گرفتن جرگه شان که آنانند. مادران جرگه ندارند، جا ندارند. همزمان که کودکشان زاده می‌شوند. همچون پدران تقدمی به فرزند ندارند- تقدم تجربه، نمایشی بارها بازی شده در جامعه. مادران همزمان با کودکشان بزرگ می‌شوند. مانند کودک که به محض زادنش با خدا برابر است، حالی در تقدس مقدساتند. سرشار از همه چیزی و نادان آنچه سرشارشان می‌کند. و اگرهر زیبایی ناب از عشق می‌آید، عشق از کجا می‌آید، جنسش چیست، طبیعت مافوق طبیعیش کدام است؟ زیبایی از عشق می آید. عشق از دل‌سوزی می‌آید. دل‌سوزی ساده‌دلانه به ساده‌دلان، دل‌سوزی فروتنانه به فروتنان. دلسوزی زنده به زندگانی ها و حالیا به توله سگ در گهواره، ناتوان از شکم خود را سیر کردن، ناتوان از همه چیزی، جز گریه. آغازین دانش نوزاد، یگانه تصرف امیرزاده در گهواره‌اش: نعمت شکوه، طلب از عشق جدا افتاده، فغان از برای زندگی بس بعید- و مادرست که پا می‌شود و پاسخ می گوید، و خداست که بیدار می‌شود و می‌رسد. هر بار جوابگو، هر بارنگران فراسوی خستگی اش. خستگی نخستین روزهای جهان، خستگی نخستین سالیان کودکی. همه چیز از اینجا می‌آید. برون از آن، هیچ. تقدسی بزرگتر از تقدس مادران فرسوده از کهنه‌شویی، آش گرم کردن و تروخشک کردن نیست. مردان جهان را بدست دارند. مادران ابدیت را که جهان و مردان را بدست دارد. تقدس آینده فرانسوا اسیزی کوچک حالیا آلوده شیرو اشک، عظمتش را تنها از تقلید این گنجینه مادرانه بدست خواهد آورد- تعمیم داده به حیوانات، درختان و همه زندگان، آنچه مادران همواره به سود نوزادی ابداع کرده‌اند. وانگهی قدیسی نیست. تنها تقدس هست. تقدس شعف است. ژرفای همه چیزی است. مادری آنیست که ژرفای همه‌چیزی را پشتیبانی می‌کند. مادری خستگی چیره نشده است، مرگی‌ست قورت داده که بی آن هیچ شعفی نخواهد پدید آمد. گفتن اینکه کسی قدیس است، بسادگی گفتن این است که با زندگی اش رسوا شده. شگرف هادی شعف - چنانچون فلزی را می‌گوییم که هادی خوبی‌ست که می گذارد گرما از او بگذرد، بی اضمحلال یا تقریبا. مادری را می‌گوییم که می گذارد خستگی او را ببلعد، بی باقی یا تقریبا.


ترجمه دوم

او زنی زیباست. نه، بسی برتر از زیباست. او نفس زندگی در لطیف‌ترین درخشش صبحگاهی‌ آن است. شمااو را نمی‌شناسید و هیچ یک از پرده‌هایی را که نقاشان از چهره او پرداخته اند ندیده اید. با این همه زیبایی او پیداست، زیبایی سیمایش، نور نشسته بر شانه‌هایش هنگامی که بر گهواره فرزند خم می شود، آنگاه که می‌رود تا صدای نفسهای فرانچسکوی کوچولو را بشنود که هنوز فرانچسکو نامیده نمی شود، که هنوز چیزی نیست مگر اندکی گوشت و پوست صورتی رنگ و چروکیده، انسان کوچکی که ناتوان تر از یک بچه گربه یا درختچه ای است. او زنی زیبا‌ست چون عشق خویش را به مانند جامه‌ای از تن به در می‌کند تا با آن عریانی کودک را بپوشاند. او زنی زیباست چون هر بار که به اتاق کودک می رود، خستگی را با گامهایی بلند پشت سر می‌گذارد. تمام مادران از این زیبایی بر خوردارند. تمامی آنان از این درستی و حقیقت و تقدس نصیب برده‌اند. تمامی مادران از این لطف بهره‌مندند که خدا نیز به آن غبطه می‌خورد- همان یگانه ای که در زیر درخت جاودانگی خویش آرمیده است. بله، شما نمی توانید او را جز در جامه عشق خویش در نظر آورید. زیبایی مادران بی نهایت شکوهمند‌تر از عظمت طبیعت است. گونه‌ای زیبایی است که به تصور نمی‌آید، تنها زیبایی است که می توانید برای این زن که مراقب حرکات کودکش است در نظر آورید. اگر چه مسیح هیچ‌گاه از زیبایی نمی گوید، اما هرگز با چیزی جز آن دمساز نیست، زیبایی در نام حقیقی آن که همانا عشق است. زیبایی از عشق پدید می‌آید، همانگونه که روز از خورشید و خورشید از خدا. پدران به جنگ می‌روند، بر سر کار می روند، پیمان می‌بندند. پدران جامعه را بر دوش دارند. این کار آنهاست، کار بزرگ آنها. پدر آن کسی است که در برابر فرزند تظاهر می کند و خویشتن را مظهر قانون و عقل و تجربه که جملگی بر ساخته جامعه اند، جلوه می دهد. مادر در برابر فرزند تظاهری نمی کند، او در برابر فرزند نیست، گرداگرد آن، درون آن ، بیرون آن، همه جای آن است. او فرزند را بر سر دست می گیرد و به حیات جاودانه معرفی می‌کند. مادران بار خدا را به دوش دارند. این شور و شوقشان، یگانه دلمشغولیشان، زیانشان و تقدسشان است. پدر بودن، ایفای نقش پدر است. مادر بودن رازی مطلق است، سری است که با هیچ چیز در نمی‌آمیزد، امر مطلقی است که با هیچ چیز نسبت ندارد، وظیفه محالی است که با این‌همه انجام می‌پذیرد، حتی به دست مادران بد. مادران بد هم با این امر مطلق نزدیکی دارند و با خدا مأنوسند، انسی که پدران هیچ گاه آن را در نمی یابند، چرا که در هوس حفظ مقام و مرتبه خویش سرگردانند. مادران مقام و مرتبه ای ندارند. همزمان با فرزندشان به دنیا می آیند و مانند پدران بر فرزند پیشی ندارند- پیشی حاصل از تجربه، کمدیی که اجتماع هزاران بار آن را بازی کرده است. مادران پا به پای فرزند خویش در زندگی می بالند، و از آنجا که کودک در بدو تولد مشمول عنایت خداست، مادران از همان ابتدا در رفیع ترین جایگاه قدسی قرار دارند. از همه چیز خشنودند، بی آن که بدانند چه چیز خشنودشان می سازد. و اگر چنین است که هر گونه زیبایی نابی از عشق سرچشمه می گیرد، خود عشق از چه پدید می آید، جنس آن از چیست و طبیعت برتر آن از چه سرشتی است؟ زیبایی از عشق پدید می‌آید، و عشق از توجه. توجهی ساده به ساده‌دلان، توجه ناچیز به ناچیزان، توجهی زنده به تمامی زندگیها، و از همین حالا به زندگی توله سگ کوچولویی در گهواره اش که ناتوان از غذا خوردن است و ناتوان از انجام هرکاری است، جز اشک ریختن. نخستین دانش نوزاد و یگانه ثروت شاهزاده در گهواره اش همین موهبت ناله است که تقاضای رفتن به سوی عشقی دور دست و زوزه‌ای در طلب حیاتی دور جای است. و مادر بر می خیزد و پاسخ می دهد، و خدا از خواب بیدار می شود و سر می‌رسد، در حالی که همواره پاسخگوی اوست و پیوسته از ورای خستگیش مراقب وی است. خستگی نخستین روزهای جهان، خستگی نخستین سالیان کودکی. همه چیز از اینجا پدید می آید و خارج از اینجا چیزی هستی نمی پذیرد. هیچ تقدسی عظیم‌تر ازتقدس مادرانی نیست که شستن کهنه ها و گرم کردن فرنی و حمام کردن کودک، آنان را از رمق انداخته است. مردان دنیا را در دست دارند و مادران جاودانگی را که آن خود دنیا را و مردان را. فرانچسکوی کوچولو که این زمان صورتش را به شیر و اشک آلوده است، از آن رو در آینده تقدسی عظیم می یابد که از این گنج احساس مادرانه بهره می‌گیرد، و جانوران و درختان و جمله جانداران را از انچه مادران همواره برای نوزاد خویش پدید آورده‌اند، برخوردار می سازد. وانگهی، قدیسی وجود ندارد. تنها تقدس وجود دارد که همانا شادی است و بنیان همه چیز است. حس مادرانه همان نیرویی است که حافظ نهاد همه چیز است. حس مادرانه همان خستگی به زانو در آمده است، همان مرگ بلعیده شده است که بی آن، هیچ شادیی به سوی ما نمی آید. اگر در باره کسی بگوییم که قدیس است، تنها بدان می‌ماند که گفته باشیم او با زندگی خویش نشان داده که رسانای فوق‌العاده‌ای‌برای شادی است، همان گونه که در باره فلزی می گوییم که رسانای خوبی است چون حرارت را بی‌کم و کاست یا تقریبا ی کم و کاست از خود عبور می‌دهد، همان گونه که در باره مادری می گوییم که مادر خوبی است چون می گذارد خستگی او را به تمامی یا تقریبا به تمامی از پای در آورد.

۲ آذر ۱۳۸۷

روزگار ما



داستان دزدان دریایی جدید را شنیده اید؟ کشتی یا ناوگانی عربستان سعودی که نفت حمل می کرده‌ با ارزش صدها میلیون دلاربه سرقت رفته است. دزدان اهل سومالی هستند، ماهیگیران سومالی، البته رؤسایشان ماهیگیر نیستند، حالا هم منتظر نشسته اند که غرامت پرداخت شود. تا آنجا که من می‌دانم بیست و پنج میلیون دلار طلب کرده اند و همه دنیا را سر کار گذاشته‌اند.

دو هفته است که حلقه‌ای را در فرانسه دستگیر کرده اند، می‌گویند چپ افراطی افراطی هستند که می‌خواسته‌اند در راه‌آهن خرابکاری بکنند، یعنی بر روی ریل‌های قطار. چند روزی می‌شد که مأموران راه‌آهن از اشیائی که بر روی ریل ها گذاشته می شود صحبت می کردند و چون این امر با تخصص انجام شده بود حتی یکی از سندیکاها را هم انگشت نشان کردند، تا اینکه پلیس از دستگیری این حلقه خبر داد. بعضی هم همه این‌ها را مشکوک می‌دانند.

در یکی از ایالات مرکزی امریکا اعلام کرده بودند، ظاهرا برای جلوگیری از سقط جنین، که مردم می توانند فرزند خود را به امان آن ایالت لابد رها کنند و بروند و از آنجا که سن کودک را اعلام نکرده بودند، از هر طرف امریکا والدین می‌آمدند وپسران و دختران بزرگ خود را رها می‌کردند.

مدتی پیش ماجرای لغو یک ازدواج در فرانسه سرو صدایی زیاد به راه انداخت، یک زوج مغربی ازدواج می‌کنند و وقتی مرد می‌فهمد که زن باکره نیست، با تکیه بر دروغ‌گویی همسر که می‌تواند دلیلی برای لغو ازدواج باشد، خواستار مردود شمردن ازواج میگردد و دادگاه موافقت می‌کند. خوب صحبت اکثریت این بود که باکره‌گی ارزش نیست و نباید در جمهوری لائیک ما چنین بدعتی گذاشته شود. یک زوج می توانند طلاق بگیرند، و هیچ کس نمی‌تواند مخالفتی بکند. یک عده البته کمی هم می گفتند که وقتی زن هم موافق است دیگر چه سخنی می‌ماند و اصلا به خودشان مربرط است و اضافه می کردند که اگر این زوج عرب و مسلمان نبودند، چنین واکنشی بر نمی‌انگیخت. خلاصه وزیر ووکیل هم وارد میدان شدند و ماه‌ها گذشت و هفته پیش لغو ازدواج را لغو کردند.

چند روز پیش خواندم که شیخ جمال البنا که نمی‌دانم با حسن البنا که بنیان گذار اخوان المسلمین بود چه نسبتی دارد، در مصر در فتوایی گفته است: « در صورتی که مردی دارای دو همسر باشد و به دلیل غیر قانونی بودن این کار از نظر قوانین غربی، این مرد مجبور شود یکی از دو همسر خود را طلاق دهد، اگر عشق واقعی میان زوجین وجود داشته باشد و طرفین نیز بر ادامه این ازدواج رضایت داشته باشند، مرد می تواند برای اجرای قوانین کشور مزبور، همسر خود ر ا طلاق دهد اما با وجود این می‌تواند به رابطه زناشویی با وی ادامه دهد و این رابطه حلال است.»

۱ آذر ۱۳۸۷

معشوق من



از فروغ


«....معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است

گویی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواریست
گوئی که بربری در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست


معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه قدرت را
تأیید می کند

او وحشیانه آزادست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نا مسکون
او پاک می کند
با پاره‌های خیمه مجنون
از کفش خود، غبار خیابان را


معشوق من
همچون خداوندی، در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یادآور اصالت زیبائی


او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار می کند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی.... »

۳۰ آبان ۱۳۸۷

دختران نشاط



روسپیان را دختران نشاط می گویند. فروپاشی دیواربرلن، سیل دختران اروپای شرقی را به اروپای غربی سرازیر کرد. دخترانی که روسپی نبودند، قاچاقچیان آدم آنها را می‌آوردند و با آنها تجارت می‌کردند. حدود بیست هزار روسپی در فرانسه وجود دارد که نود در صد آن خارجی هستند، پانزده سال پیش همه فرانسوی بودند. در فرانسه مثل آلمان و اسپانیا روسپیگری آزاد نیست، اما خلاف هم نیست، سال ۲۰۰۳ وقتی آقای سارکوزی وزیر کشور بود و تب امنیت همه جا را گرفته بود، اولین مسئله مردم امنیت بود، به جای امروز که بی‌کاری و قدرت خرید است، خواست که روسپیان را از خیابان جمع کند.آنها به مکانهایی خلوت و ناامن جاروب شدند. آمار خشونت و آزار و قتل و شکنجه‌شان که از بعد از فروپاشی دیوار برلن آغاز گشته بود، بالا گرفت. با آمدن دختران اروپای شرقی که روسپی نبودند و قربانی و برده بودند، خشونت هم وارد شد. افریقائیان هم آمدند، نه از همه افریقا، آنها خانواده خود را پشتشان داشتند، خاله‌ها، عمه‌ها، دخترخاله و دخترعمه ها و مادرانشان راکه به روسپی‌گری وادارشان می کردند. در آغاز میان روسپیان بومی و آمده از خارج دعوا بر سر قلمرو در گرفت، اما روزی تمام شد. روسپیان واقعی خیلی اوقات به داد بردگان رسیدند. پلیس قول داده بود اگر دختران «پشتیبانان »خود را لو دهند برایشان کارت اقامت و کار تهیه کند، دخترانی گول پلیس را خوردند، اما جسم و جانشان در خطر افتاد، پلیس که نه دولت آنچه را که باید انجام نداد، برنامه ای برای همراهی‌کردنشان تا زندگی تازه.
می گویند در امریکا سی و پنج در صد از قربانیان قتل های زنجیره ای روسپان هستند. در همه جا آنها طعمه هایی آسان هستند. این روزها چندین روسپی در مارسی کشته شده‌اند. دختران خارجی چون اجازه اقامت ندارند، وجودشان رسمیت ندارد، ناپدیدشدنشان هم رسمیتی ندارد. هیچ آماری در دست نیست. روسپیان نمی خواهند روسپیگری آزاد شود، همچون که در آلمان و اسپانیا آزاد است، چرا که «پشتیبانانشان» را آزاد خواهد گذاشت که هرکاری بکنند. از قرار اکثرا از فرانسه به آلمان رفته‌اند، آنجا پلیس و قانون به دنبالشان نیست. روسپان می خواهند که همچون شهروندی عادی به حساب آیند، مالیات و عوارض می‌دهند. می‌گویند که روسپیانی هفتاد ساله و بالاتر هنوز مشغول کار هستند. حقوق بازنشستگی شان بسیار کم است، آنها هم که پولی کنار گذاشته اند که در کهنسالی مثلا کافه‌ای، «باری» بگشایند، با مأمور مالیات سروکار خواهند داشت.
می گویند در سطح اروپا باید قوانینی وضع شود تا با این قاچاق آدم، کودک، عضو بدن، اورانیوم و آثار هنری که چون هشت پایی عمل می کند، با این برده داری نوین مبارزه کند.

۲۹ آبان ۱۳۸۷

آخرین پسر پسر عمه ام



پسر عمه‌ام که ما او را عمو صدا می‌زدیم، پسری داشت، تریزومی ۲۱، اسم جالبی‌ست، نه؟ فرانسوی ها اینگونه می‌گویند. چیزهای دیگری هم می گویند. ایرانی‌ها نمی‌دانم چه می‌گویند. منگولی؟ پسرعمه‌ام و همسرش وقتی آخرین فرزندشان را به دنیا آوردند، خیلی جوان نبودند. قبل ازاو سه پسر و سه دختر به این دنیا پا گذاشته بودند، همه عاشق او بودند. بعد‌ها هم که همه فرزندان از خانه رفتند، او مانده‌بود و دل‌خوشی پدر و مادرش بود. مهربان بود، مثل همه تریزومی‌های ۲۱. مرا که معلوم نیست کی و کجا دیده بود به خاطر داشت، وقتی که خیلی‌ها از یاد برده‌بودند. پسر عمه‌ام بعد از پدرم که دیگر نبود بزرگ خانواده به حساب می آمد، هر بار که به ایران می‌رفتم، سری به آنها می‌زدم. تنها کسانی بودندکه در پایین شهر ساکن بودند و هنوز بر زمین می‌نشستندو سفره می‌انداختند. بار آخری که در ایران بودم، همسرش از من دعوت کرد که برای دیدن دختر‌انش روزی را با آنها بگذرانم. با مادرم و سین رفتیم. سفره پهن کردند و دیگر هیچ‌کس زمین نشستن را نمی‌دانست، غیر از بزرگ خانواده که بالای نود سال را خوش دارد. مادرم، خانم صاحب‌خانه و دختر بزرگشان پاها را دور سفره دراز کردند و هرسه به تنهایی تمام دور سفره را اشغال کردند. من و سین از این پا به آن پا می‌شدیم. پسرعمه ام تکان نخورد، چنان که به شیوه آنان است، دو زانو، یکی خم کرده به زیر خود و دیگری به زیر چانه، نشسته بود. پسر بالای چهل سال زندگی کرد. همه می دانند که تنها چیزی که آنان را زنده نگاه می‌دارد، عاطفه است. دو ماه پیش کسی خبر ناخوشی اش و بعد مرگش را داد. تازه خانه‌شان را کوبیده بودند تا بسازند که برای او بماند.
یک روز خواهرم که از من خیلی بزرگتر است به من گفت: اگر او بچه مادر ما بود دم کوچه می‌گذاشتش.

در فرانسه از بالای سن سی و هشت سال آزمایشی می کنند که تریزومی ۲۱ را تشخیص دهند، یعنی مقداری از مایع درون پلاسنتا را به وسیله سرنگ بیرون می‌کشند و آن را معاینه می‌کنند. البته تعداد زیادی از این کودکان از مادرهایی جوان به دنیا می آیند، از این رو اگر مادر و پدری بخواهند می‌توانند خواستار آزمایش شوند و در آن صورت مخارج آن به عهده خودشان خواهد بود. اما چون آزمایش را تنها می‌توان در پنجمین ماه از حاملگی انجام داد، عذاب از بین بردن جنین، که نه دیگر سقط است و نه زایمان، عذابی‌ست عظیم. می‌دانم که تقریبا همه مادران بالای سی و هشت ساله این آزمایش را انجام می‌دهند، ندیده‌ام اما آنکه با جواب مثبت رو برو می‌شود، چه می‌کند. به این ترتیب می‌توان گفت که نسل این آدم‌ها از بین می‌رود.
کسانی هم هستند که راضیند به رضای خدا.

۲۸ آبان ۱۳۸۷

نمی‌دانم



بعضی می‌گویند آدمی وقتی به مناظر طبیعت نگاه کرد که نقاشی آن را کشید. من نمی‌دانم.

۲۶ آبان ۱۳۸۷

المودُوار



حرفی از حروف لغت نامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور

همانزمان که از حرفی به حرفی دیگر، فیلم اسپانیا را از نظر می گذرانم، سئانسی را متوقف می‌کنم تا تصویری دیگر، بر گرفته از حافظه سینمایی این مملکت بر پرده بیاندازم. لوییس بونوئل مسلما، استاد و محترم، چنانکه در زمان خویش بود. مانوئل دو فالا، چهره‌ی‌اخلاقی والا، که در تبعید مکزیکی‌اش، نماد جمهوریت شد.
متولد کالاندا در ۱۹۰۰، آراگونه ( جماعتی که زمانی در شمال شرقی اسپانیا خودمختار بود)، مثل گویا، با زمختی و وحشی‌گری شاداب دهقانان این ولایت، در ۱۹۸۳ در مکزیکو از دنیا رفت.
این بخت‌یاری را داشتم که در جوانی او را بشناسم و به خانه اش رفت و آمد کنم و نمی توانم تندی بی رقتش، صدای رعد آسا، تیزی ِ نگاهش را، جمع شده در تنها یک چشم، خنده تهاجمی‌اش را یاد آوری نکنم. یسوئی را که هر روز بر سر میزش می‌نشست باز می‌بینم:
- «دون لوییس شما که خداناشناسید، چرا یک کشیش؟
- اگر با یک کشیش جروبحث نکنم چگونه پی به خداناشناسی‌ام پی ببرم؟
ترغیب ابهام آمیز اسپانیا بود، ابهام فیلم هایش، از سگ آندولسی تا ویردیانا و تریستانا، حمله‌هایش به کلیسا، نفرتش از بورژوازی، آن شوق غضبناکش به آزادی- با دیدن الحاد غمگنانه علم‌گرایان و عقل ورزان، به بی‌راهه می‌رویم.
تمام آثارش در شعری رویایی، دقیق و ریاضی، جبری عقل‌گریز غوطه می‌خورد. چنین، لوییس‌ بونوئل نزد ما، تمام جوانان سالهای ۵۰، اسپانیایی‌ترین اسپانیایی به نظر می‌رسید. کفرگویی‌اش ما را بر می انگیخت، نقاشی‌های اغواگری ِ جنسی بورژوازی شهرستانی، ما را به خنده وامی‌داشت، خنده‌ای اما تلخ، چرا که ما آنرا می شناختیم. هذیان بغض ما بود. در الحاد غضبب ناکش، ما الحادی عرفانی‌ می‌دیدیم، تمنایی مطلق، تلخی ِ کوچکی و گدامنشی‌مان را.
ما ندای قهرمندانه اسپانیا را در فیلم‌هایش می شنیدیم که از ما عبور می کرد تا به بشریتی وسیع‌ تر دست یابد. هیچ از آن بخل بورژوا و تحصلی (پوزیتیویست) در بونوئل نبود، اما قهرمانیِ آزادگی، شوق ِتشویقی که بر پا نگاه‌مان می داشت.
به خاطر دارم، بعد از اکران نازارن، تذکر یکی از دوستانم را: « این فیلم با ایمانمان می‌کند»، سخنی که ابهام دون لوییس را به خوبی نشان می‌دهد. کلیسا را به دور می‌انداخت، مسیح را نگاه می‌داشت. غیض و خشمش، خشم برتولومئو لاس کازاس بود. شاید الحاد فرانسوی، استدلال حسابگرانه‌اش، برای یک اسپانیایی معنایی نداشته باشد.
در آن سالهای قحطی روشنفکرانه، فلاکت و برهوت سکسی، ۱۹۵۰-۱۹۷۰، سینمای بونوئل، اسپانیای واقعی ما بود، خشم و غضب و نیش و کنایه آن، جسارت و مقابله‌طلبی‌، اندوهش‌نیز.
آنگاه دو فیلم کارگردان ناشناخته را کشف کردیم، «کوچه بزرگ» و «مرگ یک دوچرخه سوار»، و دریافتیم که فرانکیسم در جلو چشمانمان در احتضار است. آنرا من در اوئسکا دیدم. شهر کوچک و خاکستری و متوسط در دامنه کوهای پیرنه. نقاشی کسالت آور شهری تحت فرانکیسم، پازئوس (گردش، گردش گاه) هایش، کافه‌هایش، اسپلیین‌ ( بد خویی، کسالت)های سرگیجه آورش، زنهای وقف انتظار و تنهایی، دنیای غمگنانه و ساکنش، باحسی از تنگی نفس، با یآسی به زبان نیامدنی، من و رفقایم منقلب شدیم، همچنانکه از توصیف این حس ِ گناهِ شرمگین که ما همه در آن سهیم بودیم و آواز پاکو ایبانز می‌رفت که به زودی شرح دهد: A la calle.
برون رفتن، فریاد زدن،
dar el pech، سینه‌ی برهنه جلو داده.
ما از میل رویارویی با روشنایی روز می‌سوختیم. از نگاه در چشم این بدبختی بی‌طعم، آمده از قعر قرون. این میل به زیستن است که باردم در فیلمهایش به ما باز گرداند. دیگر آن فیلم ها را ندیده ام، از برداشتی که امروز از دیدنشان بوجود خواهد آمد بی‌خبرم.
بالاخره با مرگ دیکتاتور و جابجایی، این تابلوی تشنجی از راه رسید، با رنگهای فلوئو ملون‌شده، ترش و قرچه‌کنان ، «زن لب بحران عصبی»، خاصه «پاشنه بلند»، انفجاری ناگهانی.
ما جهانی تازه را کشف کردیم، مبالغه هایش را، ارتعاشش را و ما با مهربانی مادرید آلمودوار را می‌نگریستیم، زاده‌ی مانش، می‌جست و با شوقی که به ما منتقل می کرد، فیلم می‌گرفت. مادریدی را که دوست دارم، مادریدی که برای سینماگر یعنی شادی رها سازی، مادریدی را که در« گوشت و استخوان»، کارگردان، میان دو زایش قرار می‌دهد، یکی در خاتمه فرانکیسم، دیگری درست وسط دمکراسی، به شیوه‌ای که از این سمساریِ پایتخت دو بار زاییده شود، بدون جمالی آشکار، گیرا به خاطر انسانیتش.
ما زنان گم‌نام را کشف کردیم، ازسیاره‌ای دیگر آمده، که نه تولدشان را دیده بودیم و نه بزرگ شدنشان را. ناگهان اینجا بودند، خندان، کارکنان، تمناگر، دوان دوان، میان شوهران ماچو(مرد گرا) و معشوقان بی عرضه‌شان. مبدل‌جنسی های متأثر کننده را می‌یافتیم. dragqeen (مردانی که با طمطراق خود را به شکل زنان، خاصه زنان مشهور درمی آورند) های باشکوه. جانکی ( معتاد به هر چیزی) هایی منحرف، مردانی جوان، تابناک که با ساده‌لوحی اعلام می‌داشتند:«می‌خواهم با تمام اسپانیا بخوابم»، با جنون شاید خودبزرگ بینی، اما مطمئنا اصیل در کشورسرکوب‌شده‌ها. ما شهر را می‌دیدیم که خود را بر هم می ریزد و دوباره می‌سازد، میان دو قهقهه خنده، ما گوش می‌سپردیم که آواز می خواند، با زبان نامفهوم پست مدرن حرف می‌زند، بر اکران کوچک می‌دیدیمش که خود را به نمایش می‌گذارد، شهری جوان، بی‌حافظه‌ای نه چندان، گذرانِ حال با ولعی سرسام‌آور.
اگر تنها این نقاشی دیواری بی معنی را رسم کرده‌بود، المودووار سینماگری الامد بود، سازنده کلیپس‌های بامزه و عصبی، عیب و نقصی که از آن به «کیکا» فرو خواهد افتاد. پس پشت پولک و زرق وبرق، هنرمندی سنگین هست، با شوریدگی عفیف و محکم، هنرمندی که ظواهر را برای رسیدن به اعماق روحانی سرزمینش طی می‌کند.
کافی‌ست که تمامی پایان «پاشنه بلند» را به یاد بیاوریم، بیماری و مرگ این مادرِ سبک را، خود مرکز بین ، آوازه خوانی پرستیده شده که به یک باره شخصیت صمیمی خویش را فاش می‌کند، کافی‌ست اعترافاتش را به یاد آوریم، گفتگویش را با دخترش، سخاوتمندیش را. در رستگاریی شرکت می کنیم، از تشنجی، قرچ قرچ کننده به عرفانِ ژان دو لا کروا می‌غلتیم.
وانگهی با زنان است که آلمودُوار به راز اسپانیا دست می یابد، در آنها جای زخم خفقان چند صد ساله را می‌بیند، در عصیان و در اشتهایشان به زندگی، او خیز رهایی را می‌بیند. در مادران خاصه، « هر چه در باره مادرم» بزرگی و وقارشان را برملا می سازد. آوازه خوان تمام جسارت‌ها و تمام آزادی، المودووار از سنت ریشه می‌گیرد. بر انگیختن ها و مقابله ورزی‌هایش مستقیم از بونوئل می‌آید. سخت‌گیری را هم از او به ارث برده است، در بهترین فیلم‌هایش، آن عرفان غضبناک، آن خشم و آن عصیان.

۲۴ آبان ۱۳۸۷

و باز هم از ترجمه



اینرا قبل از هر چیز باید بگویم که من هیچ ادعایی بابت این ترجمه‌ها ندارم. از تنها ترجمه ای که دفاع می کنم، ترجمه‌ قصه فرانسوای قدیس است، نوشته کریستیان بوبن، همانجا که دو ترجمه را مقایسه می‌کنم. باقی ترجمه هایی ست کار نشده، قصدم تنها تقسیم کردن با شماست همانطور که اگر اینجا بودید برایتان می خواندم یا تعریف می‌کردم. اما خود ترجمه بسیار جذاب است. یعنی من بیشترین لذت را از ترجمه کردن می برم، با اینکه از نوشتن سخت‌تر است. بعضی ترجمه را به رواندرمانی تشبیه کرده اند. من حس زندانی را دارم که با قاشقی چیزی شروع می‌کند به سوراخ دیوار یا کف سلولش را کندن و هر شب اندکی و پیش می رود و روزی از آن سوی سوراخ سر در می آورد، آنجا در هوای آزاد، آخر کار ترجمه است. و شوق رسیدن به آن سو همان شوق ترجمه است. گفته‌ام و باز می گویم که زبان تنها چیزی‌ست که برای من مانده است و وقتی آین را می گویم، فقط خود می‌دانم چه می‌گویم. زبان غیر، زبان مرا نشان می‌دهد. اگر می دانستم هرگز از زبانم خارج نمی شدم. حال که شده ام، غیر، مرا به خود نشان می‌دهد. حال که برون آمده‌ام، دریافته ام که تنها با غیر می توان خود شد. اینرا هم می دانم که خود شدن یعنی خود را به در و دیوار غیر زدن خونبار و دردناک است. اگر مطلب قبل را خوب خوانده باشید، متوجه خواهید شد که نظریه‌ای «شدن» اسپانیایی را در مقابله با اغیار می‌داند. هر چیز اگر مدتی با خود بماند خواهد پوسید. عتیق رحیمی ثروتی است که وارد فرانسه می شود. یک افغانی که می نویسد و به فرانسه می‌نویسد، چیزی ر ا وارد این سرزمین و زبانش می کند که خودی هرگز نمی‌تواند به ارمغان آورد. عتیق رحیمی هم می‌گوید که برای گفتن چیزهایی که نمی‌توانسته به فارسی بگوید باید به زبان دیگر می‌نگاشته. مثلا من راحت تر به فرانسه ناسزا می گویم، چون از بار آنچه بر زبان می‌آورم غافلم. و غفلت گاهی لازم است، ناسزا هم لازم است. در خانواده‌ای بزرگ شدم که نه تنها کسی ناسزا نمی گفت، در چشمان دیگری نگاه هم نمی کرد، اما تعادل ترا روزی به خودش می خواند و ناسزا نگفتن جایش را به چیزی مهیب تر می دهد.
برگردیم به ترجمه، بعضی اوقات ترجمه ها ظاهرا خوب نیست، یا روان نیست، یا به گوش فارسی شنو ما نا آشنا می آید. هر نوشته‌ای موسیقی خودش را دارد. چگونه می شود موسیقی را در ترجمه حفظ کرد که به زبان دیگرشنیدنی هم باشد. سبک یک نویسنده یا یک نوشته همانقدر اهمیت دارد که محتوایش. سبک ظرفی ست که محتوا را در بر دارد و گاه محتوا به شکل ظرف در می‌آید، می خواهم بگویم هیچ محتوایی بدون ظرف نیست. مارگاریت دوراس سبک اوست. چگونه می شود او را ترجمه کرد؟ به وسیله سبک است که او از حسی حرف می زند یا لحنی را بوجود می‌اورد، یا فضایی می سازد. یا به گونه ای که او از زمانها در زبان فرانسه استفاده می کند. یا زمانهایی که دیگر به کار گرفته نمی شوند. هیچ‌کس دیگر مثل ویکتور هوگو نمی‌نویسد. چون زمانه ای دیگر است و روابطی دیگر. ترجمه دوراس تنها شناساندن نویسنده‌ای دیگر نیست. وقتی دوراس را به ایران می‌آوریم، از دریچه او به زندگی نگاه می کنیم، یک دریچه‌دیگر، گاه غریب، تازه، ناشناخته. همانگونه که نیچه یعنی آوردن نیچه به ایران یا بردنش به افریقا، اندک اندک همه چیز ر ا تغییر می دهد. من همیشه با آوردن این و آن به ایران موافق نیستم اما کسی از من اجازه نمی گیرد. اگر دوراس یا نیچه به فارسی می نوشتند، مثل عتیق رحیمی که آخرین کتابش را به فرانسه نوشته است، از زمین تا آسمان فرق می‌کرد. کسانی آمده اند و دوراس و نیچه را ترجمه کرده اند. معلوم نیست چقدر این ترجمه ها موفق بوده است. می خواهم بگویم معلوم نیست چقدر این ترجمه ها وفادار بوده است. مثلا در فرانسه کسانی مولوی را ترجمه کرده اند، یکی برگزیده شمس را ترجمه کرده و خواسته است موسیقی غزل‌ها ر ا حفظ کند و مزخرف از آب در آمده. دیگری یک کار خیلی جدی کرده و تمام مثنوی را برگردانده، منتهی فقط به معنی آن کار داشته و قید موسیقی را زده است و در واقع برای دانشجویانیست که می خواهند با رومی آشنا شوند، کاری‌ست بی ادعا اما جدی. آقای داریوش شایگان سپهری را ترجمه کرده اند، اما دیگر سپهری نیست، نه موسیقی اشعار را دارد و نه بدعت سپهری را. از واهمه اینکه خواننده فرانسوی خوب درک نکند، تقریبا شعر را تفسیر کرده است. مثلا آنجا که از دندان و گلابی حرف زده می شود، مترجم توضیح داده است که دندان با گلابی چه می کندو بر سر گلابی چه می آید و خلاصه چه اتفاقی می‌افتد. من همیشه فکر می کنم اگر یکی پیدا بشود و بخواهد دوباره این ترجمه را به فارسی برگرداند، دیگر اصلا سپهری نخواهد بود. ترجمه زمانه را تغییر می‌دهد، آدم‌ها را عوض می کند. نه خوب، نه بد، عوض می کند، گاهی به هم می‌ریزد.
با کلمات حرف می‌زنیم کلمات «چیزها»را نشان می‌کنند. هر کلمه ای که به ایران و به زبان فارسی افزوده می شود، چیز یا مفهومی وارد آنجا می شود. بگذریم که اوقاتی «چیز»ها زودتر از نامشان وارد می شوند. مادر من چیزهایی در خانه اش دارد که اسم آنها را نمی‌داند. کلمات نباید جای چیز‌ها را بگیرد، چیز ها نباید جای کلمات را بگیرند. باید تکلیفمان را روشن کنیم: با چه فکر می کنیم؟
روزگاری هم کلمات کم می‌شوند، روزنامه نگاران، کودکان، در مدارس، دولت مردان با تعداد محدودی کلمه حرف می‌زند و خود را سبک احساس می کنند. اما اگر چیزی را نخوانیم ، صدا نکنیم خواهد مرد. فقط موجودات نیستند که در خطر انقراض قرار دارند، کلمات هم در خطرند. زبان ها زنده‌اند تا زمانی که ما صداشان می کنیم، اگرنه می میرند. هر چیزی باید خویش را باز تولید کند وگرنه به فنا خواهد رفت. با غیر است که می توان خویش را باز ساخت. با مردن کلمات، ما هم می‌میریم، کم کم.
گاهی کلمه‌ای راحتمان می کند. از آن اتفاقاتی‌ست که در اتاق روانکاو رخ می دهد. یک روز پزشک عمومی من که روان‌کاو هم نبود چیزی به من گفت. یعنی از کلمه‌ای استفاده کرد. کلمه ای که معادل فارسی اش می‌تواند بی چاره باشد، روزی به من گفت که من بی چاره‌ام. زمانی بود که من به درد بی‌درمانی مبتلا بودم و هیچ پزشکی از آن سر در نمی آورد و من گاهی به دیدن این خانم پزشک می‌رفتم که مرا یک ساعت نگاه می‌داشت و فقط بیست یورو پول ویزیت می گرفت. هومئوپات بود. منظور از بی‌چاره این بود که شما را برای زندگی در این دنیا آماده نکرده اند. شما در مقابل این دنیا بی‌چاره‌اید و جسمتان چاره را می‌جوید، با جسمتان جواب می‌دهید. خوب آن روز من این کلمه را برداشتم البته به فرانسه و در جیبم گذاشتم و به خانه آمدم. هر وقت که دست در جیبم می‌کنم، یادم می‌آید که بی‌چاره‌ام. سخت بی‌چاره‌ام. فقط به درد این می خورم که وارد صومعه ای شوم. خوب، در دنیایی هستم که هیچ ربطی به صومعه من ندارد.
من به شکل بیمار گونه‌ای با درستی میانه دارم. درست یعنی سر جایش. به دنبال کلمه درست می گردم. کار روانکاوان تنها و تنها یافتن کلمه درست است. اگر کارشان درست باشد. دیده‌اید کودکانی خردی را که شیون و زاری می کنند و یا نحسی می کنند و معمولا مادرشان می گوید: خوابش می‌آید. خوب بزرگان هم همینطورند، گاهی سال‌ها می‌گذرد تا کلمه مناسب را بیابیم و بر روی دردمان بگذاریم تا از آسیب ها کم کنیم.
از ترجمه می گفتم. بگذریم.

۲۳ آبان ۱۳۸۷

A



از کتاب لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا، نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور

زبان ، یک شجرنامه است. رجوع به لغت‌نامه اسپانیایی، عاشقانه‌ترینشان حتی، تصدیق به مبتلا بودن زبان کاستیان به عربی‌ست. albanil (بنا)، almaén (دکان، مغازه)، تا albaricoque (زردالو)، یا alcazar ( قصر)، agcalde (شهردار) - کلمات پیشه‌وری، کشاورزی، پزشکی، ریاضیات، نجوم، فلسفه، عرفان، عبارات نظامی و مکان‌شناسانه (توپولوژیک). از ساختمان جملات، اصطلاحات عامیانه که بگذریم، si Dios quier
Vaya con Dios (ان‌شاءالله)، تا Olé ( الله) کاریکاتورشده.... بیش از شیوه سخن گفتن، شیوه حس‌کردن، اندیشیدن است.
از ۷۱۱ تا ۱۴۹۲، می‌توان تصور کرد که چنین زمانی برای یک ملت چه مفهومی دارد؟ برای بیان واقعیت مسلمان، آنگونه که اسپانیایی‌ها زندگی‌اش کردند، می‌بایست اگر چنین چیزی میسر باشد، خود را سوار خیال به سلطنت ولوآ در روزگار هانری سوم منتقل کنیم، با جسم و جانمان این دوره دقیقا سرگیجه‌آور را لمس کنیم. به کفایت گفته شده که اسلام اندولس پرانتزی نبود که با حمله طارق باز و با تسلیم شدن بوآبدیل (ابو عبدالله محمد دوازدهم) بسته شده باشد. استمراری بود که بر مناظر اثر گذاشت، بر طرح شهرها، بر اذهان، بر روح، بر ظاهرچهره‌ها. در حساسیت همانقدر که در ذکاوت رد پایی محونشدنی گذاشت. اما اگر اسلام این استمرار بود، باقی مانده‌هایش در هر کسی تمام ابهامات را برملا می‌کند. جای زخمی که با هر حرکت تندی گشوده می‌شود و جراحتی بیرون می‌ریزد. تشویشی خفه، چرا که حضور عرب‌ها ناگهانی بود، پذیرفته شده‌ی اکثریت ساکنین سرزمین، اما  مردود و مقابله شده‌ی اقلیتی نیز.
نزاع ادامه دارد، برجسته‌ترین شرق‌شناسان را در مقابل هم قرار داده، به دو اردوی آشتی‌ناپذیر تقسیم‌شان کرده، اولی بر سهم اسلام پافشاری می‌کند، نه تنها بر تمدن ایبری، بلکه بر تمدن تمام غرب، دومی انکار می‌کند و کوچک‌نمایی، و نتیجه می‌گیرد که اندلوزی مسلمان، آندولس عربها، اکثریت‌اش از بومیان ترکیب شده بود، به اسلام گرویده آری. اما فرهنگ کهنه رومی و
ویزیگوت (Wisigoth)، عصبیت با نشاط و ذوق جسارت، از تعصب مسلمان رنگ زدودند و آنرا اسپانیایی کردند.
بحثی که در یک پرسش می‌توان خلاصه کرد: اسپانیا قبل از حمله مسمان وجود داشت یا با مقابله بر ضد اسلام تجلی کرد؟ دو تن از بزرگترین استعداد‌های قرن نوزدهم این برهان را تجسم می‌بخشند: نخستین، سانچز البورنوز، که از نظریه اسپانیت ماقبل از ورود مسلمانان دفاع می‌کند، از جوهر اسپانیایی، آشکار به وقت فتح رومی‌ها، همان‌گونه که مقاومت قهرمانانه نومانس ها(Numance) گواهی می‌دهد. آمریکو کاسترو تأیید می‌کند که برعکس اسپانیا نمی‌توانست جز در مبارزه برای دوباره بدست آوردن خود، خود شود.

مشاجره امروز پایان نیافته ، از انواع ناگفته‌ها سنگین شده. اندیشیدن اسپانیا، آزمودن این نفاقی‌ست که آدم اسپانیایی را ساخته است، ویژگی تاریخی‌اش را پی‌ریخته. ملت‌های دیگر، مشخصا فرانسوی‌ها، زد و خوردهایی گاه خشونت‌بار دیده‌اند، جنگ‌های سرسخت مذهبی. محتومیت اسپانیایی، این آشوب درونی‌ست. چرا که تاریخ مجبورش کرده که سهمی از خود را رد و نفی کند، رویارویی‌اش با زندگی حماسی و تراژیک بوده، جنگ چند صد ساله، خویش را در او ادامه می‌دهد.
شکی نیست که در این شرایط، کاتولیسیسم اسپانیایی نمی توانست مذهبی لطیف و برادرانه باشد،  ماشینی جنگی، ایدئولوژیی سیاسی. در ۱۹۳۶، در آغاز جنگ داخلی، اسقف تولد، اسقف اعظم کلیسای اسپانیا، این سطر شگفت‌آور را نگاشت: « در اسپانیا، یا کاتولیک هستیم یا هیچ.»

برای کلیسای اسپانیا، همه اسپانیایی‌ها مشکوک بودند، همه ارتدادی خطرناک را مخفی می‌کردند، و در این بد‌گمانی همه‌گانی، یهودی‌ها، مسلما از همه جدا می‌شدند، آنها که در مقابل عذاب و شکنجه ویزیگوت‌ها، به اشغال‌گران متوسل شده بودند، کامیاب شده بودند، تحت سلطه چند صد ساله آندولس مسلمان، دوران طلایی را زیسته بودند. اینگونه مصیبتشان در جریان کند تاریخ می‌تواند گمان برده شود. دلی پر از غربت آن اسلام تحقیرگر و در عین حال روادار، دلی نافرمان کاتولیسیسم.
و هنگامی که که در این لغت‌نامه به واژه تفتیش عقاید برخوردیم، باید به خاطر آوردیم که مفتش‌ها، اهل فرهنگ، در برترین دانشگاه‌ها تعلیم دیده، مجهز به مدرک تحصیلی، هرچه بودند احمق نبودند. با یهودی را از پشت تغییر مذهبش بیرون کشیدن، ماران‌ها را با ظاهر تسلیم شده‌شان محاصره کردن، تمامی باج‌ها را به این زهد هرچه بیشتر متظاهر پرداختن، این پاسبان‌های جان می‌دانستند چه می‌کنند. شاید بهترین متخصصینِ واقعیت اسپانیایی بودند، بی کمترین توهمی به این مذهب پر زرق و برق. آنها راز اسپانیا را می‌دانستند، برای اینکه مسیحی باشند زیادی کاتولیک بودند.
پس از این با دیدن حرف A تمامی تناقضات اسپانیا و تمامی خشونتش گریبانمان را خواهد گرفت.

فرهنگ فارسی



آسمانه: سقف خانه بود. عماره گفته:
تا همی آسمان توانی دید
آسمان بین و آسمانه مبین

آن: چاشنی ونقد حسن باشد،
و آن حالتی است که تقریر در بیان آن مقصر و عاجز است و جز بذوق ان را نتوان یافت. و گفته‌اند:
آن که تو داری ز حسن نام ندارد
چشم بدان دور باد از آن که تو داری

ایرا: بمعنی زیرا بود. خاقانی گفته:
دانی زچه سرخ رویم ایرا
بسیار دمیدم آتش غم

۲۱ آبان ۱۳۸۷

غربت غربی



شاید به خود گفته باشید این کسی که بعضی از عکس‌های نیشابور را امضاء می‌کند، چه اسم غریبی دارد. او ژان - رستم نصر نام دارد. اصلا هم اسم من در آوردی نیست. اجداد پدری ژان - رستم لبنانی بودند. پدر پدرش لبنانی مسیحی ارتودوکس یونانی و مادر پدرش مسیحی لبنانی مارونی. فرق این دو یکی در این است که ارتودوکس‌ها پاپیت پاپ را قبول ندارند، اصلا پاپ را قبول ندارند. مادر بزرگ ژان - رستم که ویکتوریا نام داشت، همسرش را چند سالی زودتر از دست داده‌بود، فکر می‌کردکه خود به بهشت خواهد رفت و شویش اگر نه به جهنم، اما نزد خدا نخواهد بود و این دو زن و شوهر همدیگر را دیگر نخواهند دید. آن دو در جوانی ترک دیار می کنند، همچون خیلی از لبنانی‌ها و به سوی افریقای سیاه می‌شتابند، در پی ثروت. می‌گویند راه بادام زمینی را آنها گشوده‌اند. سخت کار می کنند و ثروت می‌اندوزند. فرزندانشان یا در جنوب فرانسه یا در سنگال به دنیا می‌آیند. پدر ژان - رستم در سنگال به دنیا آمده است. ژان- رستم سه گذرنامه دارد، فرانسوی، لبنانی و سنگالی.
فرزندانشان در پانسیونهای مسیحی در جنوب فرانسه بزرگ می‌شوند، دور از پدر و مادر. هر کدام تحصیلات عالی می کنند و پزشک روان کاو و وکیل و دانشمند می‌شوند. پدر ژان - رستم دکتر داروساز می شود و بعد از ازدواج به سنگال می‌رود و داروخانه‌ای دایر می‌کند. ژان - رستم تا ده سالگی در افریقای سیاه زندگی می کند. هنگامی که او را به فرانسه می‌آورند، با دوری از سیاهان و افریقا تبعیدش آغاز می‌گردد. ساحل بیکران سینه سالوم را ترک می کند و بر نیمکتهای تنگ مدرسه فرانسوی می‌نشیند.
پدرش به سیاهان داروی مجانی می دهد و ثروتی نمی اندوزد و به مذاق اجداد لبنانی خوش نمی آید. برگشت به فرانسه هبوط بهشت ژان - رستم و برادر اوست. حالا عرق بریز، جان بکن خداست که می گوید.
پدر پدر ژان - رستم، یوحنا - رستم نام داشته است. عثمانی ها نام رستم را به امپراطوری خود برده اند و مردم بی آنکه از صاحب نام خبری داشته باشند فرزندان خود ر ا با شهامت کامل رستم می‌نامند. پدر بزرگ نام ر ا بر نوه اول خود گذاشته است. یوحنا عربی ژان است. یحیی هم همان است به عبری. نصر فامیل بزرگی در لبنان است که به همه جا سفر کرده از آمریکای شمالی تا آمریکای جنوبی، از کانادا تا اروپا.
ایگناسیو نصر مارکز در روایت مرگ از قبل اعلام شده از همین نصرهاست. لبنانی ها مردمان تجارت و سفرند. سفرهایی به دوردست و غیر قابل بازگشت. مأمور سجل احوال در سنگال چون زمان ناصر مصری بوده است دلش خواسته که نصر را درزبان فرانسه - آن موقع سنگال مستعمره فرانسه بوده‌است، با ناصر تعویض کند و رستم به دلیل تلفظ عربی و ترکی رستم به روستم و باز به چیزی دیگر تبدیل گشته است.
مادر ژان - رستم فرانسوی ایتالیایی‌ست و کاتولیک. پدرش استاد داروسازی پدر رستم در دانشگاه جنوب فرانسه بوده است.
روزی که می خواستیم دنبال گذرنامه لبنانی سین برویم و به کنسولگری لبنان مراجعه کردیم، از اینکه می بایست مذهب را قید کنیم خوشمان نیامد و بازگشتیم. روزی که با ژان - رستم آشنا شدم، قصه غربت غربیه سهروردی می خواند و فارسی را با غزل های رومی می‌آموخت. از او پرسیدم چرا فارسی؟ می خواستم بپرسم چرا عربی را گذاشته ای و به سراغ فارسی رفته ای؟ تقریبا هیچ‌کدام از عمو و عمه های او عربی نمی‌دانند، تنها یکی از عمه ها در بیروت زندگی می‌کند. جوابم داد: نامم. فارسی ست که به سراغ من آمده‌است.

۱۹ آبان ۱۳۸۷

ابن حازم



از کتاب دائره‌المعارف عاشقانه اسپانیا، نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور

می‌توانیم بگوییم چرا یک نویسنده را دوست داریم؟ به خاطر ندارم کی و چگونه به مؤلف گردنبند کبوتر برخوردم، اثری مربوط به جوانی، با طراوت، با ظراوتی دلپذیر، با حدت روانشناسانه‌ای اغلب نگران‌کننده، جاهایی رنگی از حزن گرفته، کتابی بر اشتیاق عاشقانه، خطاها، اوج و فرودهایش، بافته شده از حکایاتی گوارا، نقش‌چهره‌هایی نازک، آمده به دنبال قلم . خواننده را به خلوت جان مسلمانی می خواند که جسم را لعنت نمی کند، عشق و لذت‌هایش را به سادگی‌ می‌پسندد، جمال را گرامی‌می‌دارد، به تن احترام می‌گذارد، می پندارد که لذت و خوشی در اوج گرفتن مخلوق به سوی خدایی نقش دارد. بی‌راهه رفتن‌های شوق سرگرمش می کند و بی بصیرتی عاشق و معشوق، پشیمانی را ابراز می‌دارد، حزن خواهش را، تند باد حسادت را و شیرینی رفاقت را.
اهل کوردو، ابن حازم چیزی از این هوای اشرافی که در پایتخت بنی امیه تنفس می‌شد نگاه داشته است. قطب نمایی به جا از افراطش باز می‌دارد. نه چیزی به زیادی. نزد او ذوق خوب طبیعی هست. به اندازه. حتی در طعنه سبک است. لبخند جان.
از خانواده‌ای فقیه مسلمان، پدرش حاکم شرع بود، خود او هم این وظیفه را به عهده داشت. او سقوط و آوار کوردو را زیست، با حفظ وفاداری تلخ به امیران، جانشینان منصور، همچنان‌که به بنی‌امیه.
تبعید را چشید و زندان را، چرا که مرد همه چیز بود جز سستی. گاز گرفتن را بلد بود، از حمله پرهیز نداشت.
این رگ مجادله گرش شیفته‌ام می کند، همانگونه که هجوش، شخصیتش را به من می‌آموزد، آنچه مردان آبدیده که فضای حوزوی کوردو را تنفس کرده بودند، در مقابل زوال آندلس ویران شده بدست متعصبین و عوام‌فریبان، احساس کردند.
مرتجع، چیزی که برای یک هنرمند عنوانی از شوکت است. چیست آن اندیشه‌ای که واکنش نشان نمی‌دهد، خود را به باد سپرده؟
هرگز ابن حازم سست نشد. از ارتودوکسی دفاع کرد، آنرا نه تنها اجازه داده شده، بلکه امر شده بوسیله قرآن می‌دانست. به دین فکر کردن، نه نقد آن بلکه وارد معنای باطنی آن شدن است. اثری نگاشت با تجددی بی‌پروا، تطابق ادیان. مسیحیت را بی‌نصیب نگذاشت. آنجا که ریخت و پاشی از اصولی محال می‌دید. خردگرا؟ واژه مناسب نیست. خردمند، آری، بدون ترک زمین ایمانش.
ابن حازم در تلخی مرد. چه پایان دیگری برای کسانی که آنچه دوست دارند را بربادرفته دیدند، تمام آنچه باور داشتند؟

نمی‌دانم شهر کوردو در ایران کوردو نوشته و خوانده می‌شود یا نه. ابن حازم را گمان می‌کنم همینطور می‌نویسند. من دستم به دانشمندان ایرانی نمی‌رسد و خود نیز دانشمند نیستم.

آخر پاییز









۱۷ آبان ۱۳۸۷

صبح امروز



صبح بود و می رفتم که بخوابم. تاساعت پنج سر درد شدیدی از پا در آورده بودم و نیم ساعت قبل از رفتن به مدرسه، سین بیدارم کرده بود که گیس‌هایش ر ا ببافم و آنچه او راز می‌خواند در گوشش زمزمه کرده و بدرقه اش کنم.«ایمیلی» برای کسی فرستادم. تلفن زنگ زد. پیر بود.
- مدتی‌ست صدایت را نشنیده‌ام. اصلا کجایی؟
- من رفته ام، نیستم. کجایش را نمی دانم. زمستان است و زمستان های شما را دوست ندارم. نه خیلی خوش نیستم. پاهایم روی زمین محکم نیست و تقصیر از این خاک پوک شماست.
- آره این روزها همه سر گرم خودشانند. باید ترتیبی بدهیم و دور هم جمع شویم به بهانه‌ای.
- دارم دنبال فیلم آندره‌ای روبلوف تارکوفسکی می‌گردم در انترنت. پیدا که کردم و سفارش که دادم و رسید، خانه‌ما جمع شویم. یکی هم کمی آواز بخواند. شاید کمی از این دردهای ما بکاهد. دردهای جسمی را می‌گویم. مادر سپهری معتقد بود قار قار کلاغ برای کمر درد خوب است. و چند روز پیش کارول می‌گفت که نزدیکی گاو برای ور آمدن نان نیکوست.
از حال اوباما در خانه آنها پرسیدم. گفت که محتاط است. گفت که امریکا می خواسته است وجهه‌اش را در جهان بهبود بخشد. در سریالی که یکی از راست‌ترین تلویزیون‌های آنجا ترتیب داده «رئیس جمهور» سیاه است. و او که مدتی در اینجور چیزها کار کرده می داند که تبلیغات چگونه عمل می کند و فیلم و سریالی چگونه ساخته می شود. گفت که حتی رنگ نامزد‌های دیگر را ندیدیم. گفت که نامزد سبز ها از مرگ پنج هزار نفر در جریان سیل و طوفان کاترینا گفته است. چیزهای دیگری هم گفت. گفت که مدتهاست سیاست وجود ندارد و سرمایه است که حرف می زند، خوبی بوش این بود که حداقل این را به وضوح نشان می‌داد. من هم گفتم که شنیده‌ام مایکل جکسون می‌خواهد سیاه شود.
تلفن دوباره زنگ زد. لویی بود. او هم از ندیدن من شکایت داشت.
- آه، لویی زمستان است. فرانسه کوچک است. دلم جایی دیگر می خواهد. این روزها در آندولس هستم. با دائره المعارف عاشقانه اسپانیا. به مکان‌هایی رویایی سفر کرده ام. افسوس که جسمم با من نمی آید.
- بیا برویم. من مدتی است که هوای آندلوس در سر دارم.
- باشد سین را می گذارم برای ژ- ر و می آیم. برویم.